کودکان ابری
کودکان ابری - نویسنده: محمد شریفی
درخت انار تنومندی تو حیاط مدرسه بود. ربابه فراش زیر درخت، خزان جمع میکرد. خشخش جارو و خزان تو حیاط پیچیده بود. ناگهان حسن چوپانی از کلاس بیرون دوید، به طرف زنگ شتری مدرسه رفت، هر چه جستجو کرد میله زنگ را ندید. به طرف ربابه فراش دوید، سراسیمه گفت: «میله زنگو چیکار کردی؟ بده! آی مدیر گفت زنگو بزن».
ربابه فراش میله را از کنار درخت انار برداشت، گفت: «میله که اینجایه، خودم الان زنگو می زنم».
حسن چوپانی پرخاشجویانه گفت: «آی مدیر به من گفت زنگو بزن! میله رو بده به من».
ربابه فراش با میله به طرف زنگ دوید، گفت: «زنگو که من خودم باید بزنم! زنگ که شوخی نیسه».
حسن چوپانی به دنبال او دوید در حالی که دماغش را با آستین پیراهنش پاک میکرد، گفت ازخودراضی! مگر زنگ مال پدرته؟! ربابه فراش میله را چند بار بر پیکر زنگ شتری مدرسه فرود آورد، گفت: «تربیت داشته باش حسنو!».
بچهها از کلاس بیرون ریختند و به دنبال آنها آقای علایی در حالی که گچ دستهایش را فوت میکرد بیرون آمد. حسن چوپانی داد زد: «خودت تربیت داشته باش. آنگاه به طرف بچه ها دوید. ربابه فراش زیر لب غرغر کرد: «بچه تربیت میکنن! هنوز پشت خودش رو نمیتونه بخارونه میخواد زنگ هم بزنه!».
و بعد همچنان که میله را در دست داشت به طرف دفتر رفت، سرش را تو برد و گفت: «آی مدیر، سلام».
آقای علایی چیزی نگفت. داشت به نقشه روی دیوار نگاه میکرد. ربابه فراش گفت میگم امروز هوا خیلی خنکه».
حسن چوپانی به طرف اکبر رازیانهپور دوید، عصبانی بود، گفت: «آدم ندیدیم اینقد از خود راضی باشه».
اکبر رازیانه پور دماغش را با آستین پیراهنش پاک کرد، گفت: «کی حسن چوپانی؟»
حسن چوپانی گفت: «همین ربابه فراش! خیال می کنه زنگ مال پدرشه».
اکبر رازیانه پور گفت: «هان! همیشه از خودراضیه». آسمان را ابر تنگی پوشانده بود. حسن چوپانی و اکبر رازیانه پور به طرف درخت انار رفتند. حسین کلاهی گوشه حیاط، تنها ایستاده بود و داشت تکه نان خشکی را به دندان میکشید. حسن چوپانی گفت: «حسین کلاهی، حسین کلاهی! کلاس چندی؟!».
حسین کلاهی گفت: «به تو چه؟ مگر تو فضول مردمی؟!».
حسن چوپانی گفت: «میگی یا همین الان بزنم تو گوشت ؟»
حسین کلامی گفت: «کلاس یک.»
حسن چوپانی گفت چند بار تا حالا کتک خوردی؟!»
حسین کلاهی گفت: «مگر تو فضول مردمی؟!»
حسن چوپانی عبوس شد به طرفش رفت، گفت: «میگی یا همین الان بزنم تو گوشت؟»
حسین کلاهی گفت: «دیشو!»
اکبر رازیانه پور دماغش را با آستین پیراهنش پاک کرد، هیجان زده گفت «مگر آی مدیر دیشو تو خونه شما بود؟».
حسین کلاهی گفت: «نه آی مدیر که نزد، پدرم منو زد».
اکبر رازیانه پور گفت: «مگر چیکار کرده بودی که پدرت تو رو زد».
حسین کلاهی گفت: «هیش کار، پدرم گفت صورتتو نشسی بعدشم منو زد».
حسن چوپانی به پهلوی اکبر رازیانه پور زد و گفت: «بریم اکبر رازیانه پور، بچه کلاس سهای که نباید با بچه کلاس یکی حرف بزنه! کلاس يكيا خلوشن! وليشون كن!»
کنار درخت انار رفتند. حسین کلاهی از پشت سر آنها آهسته زیر لب گفت: «خلوش هم هفت جدته».
حسن چوپانی روی خرمن کوچک خزان دوید و گفت: «اکبر رازیانه پور! بیا خزونا رو خراب کنیم.»
اکبر رازیانه پور گفت: «نه! ربابه فراش گناهه! اینارو میخواد ببره برا گوسفنداش.»
حسن چوپانی گفت: «اگر میخوای همیشه رفیق باشیم بیا خزونا رو خراب کنیم، ربابه فراش بدجنسه.»
در همین لحظه ربابه فراش در حالی که میله زنگ را در دستش می فشرد از جلو دفتر صدا زد: «خزونا رو پامال نکن حسنو، اینارو من جمع کردم برا گوسفندام!»
حسن چوپانی خش خش کنان از روی خرمن کوچک خزان پایین آمد. گفت: «خیال میکنه خزون هم طلایه».
بعد رو کرد به ربابه فراش و داد زد: «طلا که نیسه.»
ربابه فراش گفت طلا هسه یا نیسه فضولیش به کسی نمی رسه!»
حسن چوپانی داد زد: «خیلی تربیتت کردن!
ربابه فراش زیر لب گفت: «تخم حروما.»
اکبر رازیانه پور به پهلوی حسن چوپانی زد گفت: «چیکار پیر زال داری؟ گنایه.»
سر و صدای مغموم بچهها تو حیاط پیچیده بود، پرچم بر میله چوبی در اهتزاز بود. هوا دلتنگتر میشد. حسن چوپانی درخت انار را که در باد آوازی مبهم سر داده بود ورانداز کرد و ناگهان گفت: «اکبر رازیانه پور! درخت انار رو میبینی؟»
اکبر رازیانه پور به درخت نگاه کرد، گفت: «هان!»
حسن چوپانی گفت: «این درخت انار مال منه.»
اکبر رازیانه پور دماغش را با آستین پیراهنش پاک کرد و گفت:
چرا باشه مال تو ؟ مگر تو از کجا اومدی؟»
حسن چوپانی گفت: «من از کره ماه اومدم.»
اکبر رازیانه پور گفت: «دروغ میگی.»
حسن چوپانی گفت: «خیلی خوب دروغ میگم ولی درخت انار مال منه. من هر روز دیده م که برگاش داره میریزه.»
اکبر رازیانه پور گفت: «منم هر روز دیده م که برگاش داره میریزه.»
حسن چوپانی گفت: «تو بعد از من دیدی، به همین خاطر درخت مال منه.»
ناگهان چند گنجشک، هراسان، از لای درخت پر کشیدند، حسن چوپانی گفت: «اکبر رازیانه پور!»
اکبر رازیانه پور گفت: «هان!؟»
حسن چوپانی گفت: «این گنجشکارو میبینی؟»
اکبر رازیانه پور به دور شدن هراس انگیز گنجشکها نگاه کرد، گفت: «هان!»
حسن چوپانی گفت این گنجشکا همه شون مال منه.»
اکبر رازیانه پور با چهره ای مغبون به حسن چوپانی نگاه کرد گفت: «چرا باشه مال تو؟»
حسن چوپانی گفت: «من هر روز، اول بار، دیدهم اینا دارن تو هوا میپرن.»
اکبر رازیانه پور گفت: «نه حسن چوپانی، اگر میخوای با هم رفیق باشیم گنجشکا باشه مال من.»
حسن چوپانی گفت: «رفیق که هسیم! ولی گنجشکا مال منن.»
اکبر رازیانه پور گفت آدم نباید اینقد از خود راضی باشه!
حسن چوپانی گفت: «از خودراضی ربابه فراشه، گنجشکام مال منن، انارم مال منه.»
در همین لحظه ربابه فراش میله را چند بار بر پیکر زنگ شتری فرود آورد. برقی زد و صدای رعد در آسمان پیچید، اما بغض آسمان هنوز نتر کیده بود. باد آهسته آهسته در برگهای خزان خشخش میکرد، ربابه فراش داد زد: «بیاین برین کلاس، زنگتون خورد، یالا.»
بچه ها همه به طرف کلاس دویدند. اکبر رازیانهپور و حسن چوپانی پشت سر همه به طرف کلاس رفتند، به پرچم رسیدند، حسن چوپانی پرچم را ورانداز کرد و گفت: «اکبر رازیانه پور!»
اکبر رازیانه پور گفت: «هان!؟»
حسن چوپانی گفت: «این پرچم رو میبینی؟»
اکبر رازیانه پور به پرچم سه رنگ نگاه کرد، گفت: «هان!»
حسن چوپانی گفت: «این پرچم مال منه.»
اکبر رازیانه پور با صدایی بغض گرفته گفت: «چرا باشه مال تو؟»
حسن چوپانی گفت: «چرا نداره، من هر روز دیده م که پرچم داره تو باد تکون میخوره.»
اکبر رازیانه پور دوباره به پرچم نگاه کرد، گفت: «خوب منم دیدهم.»
حسن چوپانی گفت: «من بیشتر دیدهم، پرچم مال منه.»
ربابه فراش داد زد: «شما دو تا چرا نمیرین کلاس؟ برین سر كلاس الان آی مدیر میاد.»
حسن چوپانی رو به ربابه فراش داد زد: «تو چی کار داری؟ تو برو جاروتو بکن، تو که مدیر ما نیسی.»
به طرف کلاس دویدند. ربابه فراش از همانجا که ایستاده بود رو به آنها داد زد: «تخم سگا.»
آسمان برقی زد و رعد به صدا در آمد.
تو کلاس حسن چوپانی و اکبر رازیانه پور کنار هم روی نیمکت نشستند، حسن چوپانی با انگشتانش روی میز ضرب گرفت، اکبر رازیانه پور مغموم نشسته بود. سر و صدای بچه ها کلاس را پر کرده بود، ناگهان ربابه فراش در را باز کرد. میان در ایستاد و گفت: «ساکت!»
حسن چوپانی بلند شد و گفت: «دلمون نمیخواد ساکت باشیم، مگر صدا مال پدرته، دلمون میخواد صدا بدیم.»
بعد رو کرد به بچهها و گفت: «بچه ها همه صدا بدین تا این ربابه فراش خیال نکنه مدیر ما شده.»
ریا به فراش گفت: «آی مدیر میگه ساکت باشین تا من سرمشق کلاس یکیا و کلاس دوئیا رو بدم، بعد میام سر کلاس شما.»
حسن چوپانی گفت: «خودمون می دونیم، تو دیگه نمی خواد برا ما مدیری بکنی، زود از کلاس ما برو در.»
ربابه فراش در حالی که زیر لب غرغر میکرد از کلاس بیرون رفت. دوباره سر و صدای مغموم بچه ها کلاس را پر کرد، مبصر هیچ نمیگفت، ساکت و بی حرکت کنار تخته سیاه ایستاده بود، حسن چوپانی گفت: «مبصر با اجازه برم از پنجره نگاه کنم.» و بی آنکه منتظر اجازه مبصر بشود از لای نیمکتها بیرون آمد و پشت پنجره چوبی که جابه جای آن را موریانهها خورده بودند، رفت. شیشه ها شکسته بود. سرش را از میان شیشههای شکسته بیرون برد و حیاط را به دقت نظاره کرد. اول، درخت انار را، که در برابر باد، علیل مینمود و بعد به گنجشکهایی که زیر ابر سیاه میپریدند و آنگاه به پرچم سهرنگ نگاه کرد، دوباره برگشت از لای نیمکتها رفت و روی نیمکت کنار اکبر رازیانه پور نشست. اکبر رازیانه پور داشت فکر میکرد، حسن چوپانی ناگهان بر شانهی او زد و گفت: حالا فهمیدی اکبر رازیانه پور؟» اکبر رازیانه پور آهسته زیر لب گفت: «آدم نباید اینقد از خود راضی باشه.»
حسن چوپانی گفت: «من از خود راضی نیسم، اینا همه از روز اول مال من بوده.»
اکبر رازیانه پور آهسته گفت: «مگر تو از کجا اومدی؟»
حسن چوپانی گفت: «گفتم که، از کره ماه.»
اکبر رازیانهپور آهسته گفت: «دروغگو!»
و سرش را روی میز گذاشت و چشمهایش را بست. حسن چوپانی هم دوباره با انگشتانش روی میز ضرب گرفت، صدای رعدی که در آسمانها سرگردان بود کلاس را لرزاند. در همین لحظه در باز شد و آقای علایی تو آمد. یک راست به طرف تخته سیاه رفت و بیمقدمه شروع کرد به پاک کردن آن. کلاس مثل خانه ارواح شد. فقط صدای کشیده شدن تخته پاک کن بر روی تخته سیاه که گاهگاهی صدای سوتمانندی نیز از آن شنیده میشد، سکوت را میشکست. اکبر رازیانه پور سرش را از روی میز برداشت و آهسته به پهلوی حسن چوپانی زد و با پچپچی مردهوار گفت: «پس مستراح مدرسه باشه از من.»
حسن چوپانی با مشت به پهلوی اکبر رازیانه پور زد و گفت: «اوهوک! من از همه بیشتر میرم خارج، اونوخ مستراح مدرسه باشه مال تو؟»
اکبر رازیانه پور دوباره با پچ پچ مردهوار گفت: «نخیر تو از همه بیشتر نمیری خارج.»
حسن چوپانی گفت: «چرا همه میدونن که من از همه بیشتر میرم خارج.»
و ناگهان بلند شد و گفت: «آی مدیر با اجازه بریم خارج.»
آقای علایی به طرف کلاس رو برگرداند و گفت: «صدبار بهتون گفتم که زنگ تفریح رو برای این گذاشتن که اگر خارج خواستین برین، برین. دیگه وقت کلاس رو نگیرین.»
حسن چوپانی گفت: «آی مدیر زنگ تفریح یادمون نبوده حالا یادمون اومد که خارج نرفتیم.»
آقای علایی گفت: «خیله خب برو زود برگرد.»
حسن چوپانی نگاه پیروزمندانهای به اکبر رازیانه پور انداخت.
دوان دوان از کلاس بیرون رفت. آقای علایی دوباره تختهپاککن را به ابتدای تخته سیاه برد و شروع کرد به پاک کردن تختهای که پاک شده بود. ناگهان اکبر رازیانه پور بلند شد و در حالی که دماغش را با آستین پیراهنش پاک میکرد گفت: «آی مدیر، با اجازه بریم خارج.»
آقای علایی گفت: «نه.»
اکبر رازیانه پور گفت: «آی مدیر، حسن چوپانی دروغ میگفت، ولی ما راست میگیم. ما الان دیگه دست خودمون نیسه.»
آقای علایی گفت: «خیله خب. برو زود برگرد بی تربیت.»
اکبر رازیانه پور دواندوان از کلاس بیرون رفت. تو حیاط باد هنوز داشت بازی میکرد. اما بازی باد بازی موحشی بود. خشخش ترسناکی در میان کاغذ پارههای مشق شاگردان به راه انداخته بود. هشهش رازانگیزی در درخت انار داشت و پتپت مدامی در پرچم سه رنگ. اکبر رازیانه پور به طرف مستراح دوید. رعدی که در آسمانها سرگردان بود باز صدا کرد. حسن چوپانی جلوی مستراح ایستاده بود و داشت به آسمان ابری سیاه نگاه میکرد. دیگر هیچ گنجشکی در آسمان نمیپرید. اکبر رازیانه پور نفسنفسزنان به او رسید و گفت: «حسن چوپانی منم اومدم.»
حسن چوپانی با بیاعتنایی گفت: «اومدی بیا، ولی مستراح مدرسه مال منه.»
اکبر رازیانه پور به درگاه مستراح نگاه کرد، آفتابه مسی زنگار خورده با بغض خاصی تو درگاه مستراح نشسته بود. اکبر رازیانهپور گفت: پس آفتابه باشه مال من.»
حسن چوپانی گفت: «اوهوک! هر کی مستراح داره، باید آفتابه هم داشته باشه. آفتابه هم مال منه.»
صدای شاگردان کلاس اول که با هم همصدا میگفتند: «آن مرد داس دارد. آن مرد اسب دارد.» تو حیاط پیچیده بود. اکبر رازیانه پور، بغض آلود گفت: «پس چی باشه مال من حسن چوپانی؟»
حسن چوپانی گفت: «من چه میدونم.» و شروع کرد به خواندن «راه شیراز برای تو دوره / هیکل نازنینت بلوره.»
اکبر رازیانه پور به دور، به کنار درخت انار نگاه کرد. ربابه فراش چادرش را پهن کرد و با جارو خزانها را روی آن ریخت. روی آنها را گره زد و رفت کنار زنگ شتری ایستاد، در حالی که میله را محکم در دستهایش میفشرد.
اکبر رازیانه پور گفت: «حسن چوپانی!»
حسن چوپانی همچنان که میخواند به پهلوی اکبر رازیانه پور زد و گفت: «چرا نمی گذاری بخونم، دلم گرفته.»
و ادامه داد: «گفتی که می رم و بر می گردم...»
اکبر رازیانه پور آهسته گفت: «پس آی مدیر باشه مال من.»
حسن چوپانی گفت: اوهوک! هر کی بیشتر از دست آی مدیر کتک خورده، آی مدیر مال همونه. من بیشتر کتک خوردهم، آی مدیر هم مال منه.»
اکبر رازیانه پور دوباره به دور، به زنگ شتری مدرسه نگاه کرد. ربابه فراش همچنان میله در دست کنار زنگ میلرزید، اکبر رازیانه پور
گفت: «پس ربابه فراش باشه مال من.»
حسن چوپانی گفت: «باشه! ربابه فراش بدجنسه، به درد من نمیخوره باشه مال تو.»
و بعد به طرف کلاس دوید. اکبر رازیانهپور به دنبالش به طرف کلاس دوید. رعد سرگردان دوباره به صدا درآمد. آنها به داخل کلاس رفتند و در را بستند. ربابه فراش به آسمان سیاه نگاه کرد. به دنبال صدای رعد ناگهان گریه آسمان شروع شد. ربابه فراش خودش را به دیوار چسباند و زیر لب گفت: «چه بارشی! این هوا هم خودش رو مسخره کرده.»
صدای بچههای کلاس دوم تو صدای باران پیچیده بود: «خشخش خزان به ما میگوید که.... باران تندتر شد. ربابه فراش ناگهان میله را بالا برد و چند بار بر پیکر زنگ شتری فرود آورد. بچه های کلاس اول و دوم بیرون ریختند. آقای علایی سرش را از لای شیشههای شکسته پنجره بیرون آورد و رو به ربابه فراش گفت: «زنگ خورد ؟!»
ربابه فراش با صدایی که انگار از ته چاه در میآمد، گفت: «هوا بارشیه آی مدیر.»
آقای علایی از کلاس بیرون آمد، گفت: «خیله خب بچهها، بزنین به دو، برین خونههاتون.»
ناگهان حیاط مدرسه از سر و صدای مغموم بچهها آرام شد. تنها صدای باران و گاهگاهی هم صدای رعد سرگردان حیاط را آشوب میکرد. ربابه فراش به طرف درخت انار دوید، چادر خزان را که اکنون خیس شده بود، کشانکشان آورد و تو یکی از کلاس ها گذاشت، بعد رو کرد به آقای علایی و گفت: «برو تو اتاقت ذاتالریه میکنی آی مدیر.»
آقای علایی رفت تو اتاقش و در را بست. ربابه فراش تو کلاس روی چادر خزان نشست و نگاه کرد به ناودانهای روبرو که زار زار گریه می کردند، ناگهان نگاهش به اکبر رازیانه پور افتاد که کنج دیوار، زیر باران کز کرده بود و داشت به او نگاه می کرد. بلند شد تو درگاه ایستاد، صدا زد: «برو خونهتون اکبر، میچایی.»
اکبر رازیانه پور با صدایی خفه گفت: «الانه میرم.»
ربابه فراش دوباره صدا زد گفتم: «برو خونه تون می چایی»
اکبر رازیانه پور دوباره با صدایی خفه گفت: «بعدیش میرم.»
ربابه فراش گفت: مگر میخوای چیکار کنی؟
اکبر رازیانه پور گفت: دارم نگا میکنم.
ربابه فراش گفت: «به چی؟»
اکبر رازیانه پور گفت: «به تو.»
ربابه فراش بر آشفته گفت: «من نگاه کردن دارم؟!»
اکبر رازیانه پور با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد گفت: «تو مال منی من دارم نگات میکنم.»
ربابه فراش بر آشفته میله زنگ را برداشت و دوید به طرف اکبر رازیانه پود. باران بی وقفه میبارید. اکبر رازیانه پور مثل یک توله سگ غمناک گریخت و از در مدرسه بیرون رفت. ربابه فراش نفس نفس زنان به دنبال او دوید و داد زد: «صبر کن تا نشونت بدم من مال کیم.»
اکبر رازیانه پور از خم کوچه ناپدید شد. ربابه فراش برگشت.
دوباره تو کلاس روی چادر خزان نشست و نگاه کرد به ناودان های روبرو که زار زار می گرییدند. اکبر رازیانهپور تا حیاط خانه خودشان بی وقفه دوید. هنوز فکر میکرد ربابه فراش دارد تعقیبش میکند. در را محکم به هم زد و رفت تو صفه. مادر داشت به خرمن خزانی که گوشه حیاط گل آلود تلنبار شده بود، نگاه می کرد. اکبر رازیانه پور نفس نفس زنان گفت: «سلام.»
مادر گفت: «همه خزونا رو خراب کرد بارش.»
صدای گریه خواهر کوچکتر از تو اتاق میآمد. اکبر رازیانه پور رفت تو. کتابهایش را روی تاقچه گذاشت و بیرون آمد. مادر گفت: ابرو تو اکبر می چایی»
اکبر رازیانهپور گفت: «نه» کار دارم الانه بر می گردم.»
و دوان دوان از تو حیاط بیرون رفت. رعد سرگردان باز به صدا درآمد اما باران ناگهان آرام شد. از ناودانها آب آمیخته با کاهگل تو کوچهها میریخت. اکبر رازیانهپور به در خانه حسن چوپانی رسید. در بسته بود. شروع کرد به در زدن. هیچکس از کوچه نمی گذشت. صدای کوبه بر در چوبی مانند صدای پیاپی رعد کوچه را پر کرده بود. پس از چند لحظه حسن چوپانی در را باز کرد.
اکبر رازیانه پور گفت: «من ربابه فراش رو نمیخوام. حسن چوپانی گفت: «برا چی؟»
اکبر رازیانه پور گفت: «اون بدجنسه می خواست منو بزنه.» حسن چوپانی گفت: «منم نمیخوام، اصلاً ربابه فراش باشه مال خودش.»
اکبر رازیانه پور گفت: «خیله خب، پس چی باشه مال من؟»
حسن چوپانی گفت: «من چه می دونم.»
» اکبر رازیانه پور ملتمسانه گفت: «کلاغایی که غروبا تو صحرا میپرن باشن مال من؟»
حسن چوپانی گفت: «نخیر، اونا مال منن.»
اکبر رازیانهپور گفت: «چرا مال توان؟»
حسن چوپانی گفت و به خاطر این که من خیلی از قارقار کلاغ خوشم میاد.»
اکبر رازیانه پور گفت: «منم خیلی از قارقار کلاغ خوشم میاد.»
حسن چوپانی گفت: «واصلاً من از اول رفیق شون بودم.»
اکبر رازیانه پور گفت: «رفیق کیا بودی؟»
حسن چوپانی گفت: «رفیق کلاغا»
اکبر رازیانه پور ناباورانه گفت: «دروغگو!»
حسن چوپانی با تحکم گفت: «کلاغایی که غروبا تو صحرا می پرن مال منن.»
داخل شد و در را بست. اکبر رازیانه پور مغموم تو کوچه ایستاد. گوشهایش از سرما سیاه شده بود. از سراپایش آب می چکید. به دیوار نگاه کرد. ناودان هنوز داشت میگریید. به در خانه حسن چوپانی نگاه کرد. در بسته بود. گویی هیچ گاه باز نبوده است. اشک آهسته از گوشه چشمانش شروع به ریزش کرد. میخواست برود اما نمیتوانست. چند قدم رفت و دوباره برگشت. چند لحظه مردد ایستاد. دوباره کوبه در را به صدا در آورد. لحظاتی گذشت. حسن چوپانی در را باز کرد، با پرخاش گفت: «چیکار داری اکبر رازیانه پور تو این گل و بارش؟ نمی گذاری مردم آسوده باشن؟»
اکبر رازیانه پور با صدایی بغض آلود گفت: «پس صدای بارش مال منه.»
حسن چوپانی گفت: «صدای بارش، از اول، مال من بوده.»
اکبر رازیانه پور گفت: «چرا مال تو بوده؟»
حسن چوپانی گفت: «به خاطر این که من بیشتر از همه از صدای بارش میترسم، صدای بارش مال منه.»
و دوباره تو رفت و در را بست. رعدی که در آسمانها سرگردان بود دوباره به صدا درآمد و باز رگبار باران شروع شد. اکبر رازیانه پور با آستین خیس پیراهنش دماغش را پاک کرد و دوباره بنا کرد به در زدن. این بار پس از لحظاتی حسن چوپانی در را با عصبانیت باز کرد و به طرف اکبر رازیانه پور پرید، یقه پیراهن او را گرفت و داد کشید: «چی می خوای بگی، نمیگذاری یه دقه پا اجاق گرم شیم.»
اکبر رازیانه پور در حالی که سعی می کرد خودش را از چنگ حسن چوپانی خلاص کند گفت: «میخوام بگم من دیگه با تو رفیق نیسم.»
حسن چوپانی یقه او را رها کرد و گفت: «نباش. مگر دلم بنده که تو رفیق من باشی؟»
اکبر رازیانه پور بروبر به او نگاه کرد، گفت: «از خود راضی!»
حسن چوپانی گفت: «خودت از خودراضی هسی.»
باران بی وقفه میبارید ناودانها به گریه افتاده بودند. کف کوچه زیر آب و کاهگل ناپدید میشد. ناگهان اکبر رازیانه پور روی زمین خم شد، چند سنگریزه برداشت شروع کرد به زدن به در خانه حسن چوپانی. حسن چوپانی چند قدم به طرف او رفت، آمرانه گفت: «سنگ نزن مگر نمیدونی سنگ چشم نداره.»
اکبر رازیانه پور گفت: «دام می خواد بزنم.»
حسن چوپانی یقهاش را گرفت، گفت: «دلت که خورده.»
اکبر رازیانه پور ناگهان با مشت زد تو دهن حسن چوپانی. حسن چوپانی به گریه افتاد گفت: «خلوش! منو می زنی؟ الان به حسابت می رسم.» و او را هل داد تو جوی گل آلود آب باران که از وسط کوچه می گذشت. اکبر رازیانه پور به پشت بر زمین خورد، دوباره بلند شد. از تمام بدنش آب و گل میریخت به طرف حسن چوپانی هجوم برد، فریاد زد: «الان می کشمت، پدرسگ.»
حسن چوپانی دوباره یقه او را گرفت، با صدایی بغض گرفته گفت: «فحش پدر نده اکبر رازیانه پور! مگر نمیدونی پدرم مرده؟»
و زد تو گوش او. اکبر رازیانه پور با کله زد تو سینه حسن چوپانی، فریاد کشید. «به درک که مرده، دوباره هم می گم، پدرسگ!»
حسن چوپانی دوباره او را هل داد تو گل چالههای آب باران. رعد سرگردان باز به صدا درآمد. هیچ رهگذری از کوچه نمی گذشت. اکبر رازیانه پور بلند شد، داد زد: «مادر...»
حسن چوپانی جیغ کشید: «فحش مادر نده ای مادر...
اکبر رازیانه پور دهانش کف کرده بود، داد زد: «دلم می خواد بدم، فحش خواهرتم میدهم ؛ خوار...»
حسن چوپانی مثل خروس جنگی به طرف اکبر رازیان پور دوید. اکبر رازیانه پور گریخت از میان گل چالهها، از دل باران می گذشتند. کوچه های پیاپی دویدند ناگهان اکبر رازیانه پور خزید و نقش بر زمین شد. در حالی که سعی میکرد خودش را از میان آب گل آلود بلند کند رو کرد به حسن چوپانی که به او نزدیک میشد و با گریه نالید: «مادر ...! همه رختامو گلی کردی.»
حسن چوپانی به او رسید. دو طرف شانههای او را گرفت و با صدای بغض گرفته گفت: «آدمای خلوش فحش میدن. خلوش!»
اکبر رازیانه پور او را غافلگیر کرد و با مشت زد تو دهنش. حسن چوپانی در حالی که به گریه می افتاد با لگد زد تو شکم اکبر رازیانه پوره گفت: «بیچاره الان می بینی چیکار به سرت می آرم.»
اکبر رازیانه پور دوباره گریخت. حسن چوپانی به دنبالش شروع به دویدن کرد. باران سرود موحشش را همچنان با صدای بلند می خواند. کوچه های پیاپی به دنبال هم دویدند. ناگهان اکبر رازیانه پور خودش را تو درگاه خانه خودشان انداخت و گفت: «دیدی نتونسی بگیریم خوار...
تو رفت و در را محکم بست. حسن چوپانی پشت در ایستاد فریاد کشید: «تا صبح من اینجا می نشینم، جرات داری بیا در، می بینی چیکار به سرت میارم.»
صدایی به جز صدای باران نمی آمد. از ناودان ها آب و کاهگل همچنان تو کوچه می ریخت حسن چوپانی به این سو و آن سو نگاه کرد. هیچکس را ندید تنها پیرزنی با مطلی از خاکستر لنگلنگان بر پشت بام خانهاش میرفت حسن چوپانی سرش را روی در گذاشت.
ناگهان صدای زار زار گریه اکبر رازیانه پور از تو خانه بلند شد و پس از چند لحظه حسن چوپانی او را دید که سراسیمه و زار زارکنان در را باز کرد وارد کوچه شد و شروع کرد به رفتن. حسن چوپانی آهسته آهسته به دنبال او رفت. احساس کرد که دلش ناگهان فرو میریزد. آرام پرسید: «چرا گریه میکنی اکبر رازیانه پور؟»
اکبر رازیانه پور هیچ نگفت. به دنبال هم آهسته آهسته کوچه را پیمودند و از خم کوچه گذشتند. صدای باران تو صدای گریه اکبر گم می شد. حسن چوپانی دوباره دلسوزانه پرسید: «پدرت کتکت زد؟»
اکبر رازیانه پور گفت: «هان»
حسن چوپانی پرسید: «چرا کتکت زد؟» به خاطر این که به پدر من فحش داده بودی؟»
اکبر رازیانه پور گفت: نه اون که نمی دونست من فحش دادهم.»
حسن چوپانی پرسید: «پس چرا کتکت زد؟»
اکبر رازیانه پور گریهکنان گفت: «گفت چرا خزونا تر شده.» حسن چوپانی پرسید مگر تقصیر تو بوده که خزونا تر شده؟»
اکبر رازیانه پور گفت: گفت چرا خزونا رو نریختی تو کاهدون.»
به کوچه بعد رسیدند. هیچکس تو کوچه نبود. به دنبال هم می رفتند حسن چوپانی دوباره پرسید: «فقط به خاطر خزونا کتکت زد؟» اکبر رازیانه پور گفت: نه، گفت چرا سقف طویله خراب شده گوسفندا زیر گل حروم شدهن.»
حسن چوپانی ناباورانه پرسید: «گوسفنداتون حروم شدهن؟»
اکبر رازیانه پور گفت: «هان»
حسن چوپانی پرسید: «همهشون ؟
به در مدرسه رسیده بودند. اکبر رازیانه پور ایستاد، رودرروی حسن چوپانی. هر دو به هم نگاه کردند. اکبر رازیانه پور همچنان گریه میکرد.
حسن چوپانی با صدایی بغض گرفته پرسید: «گوشت درد گرفت؟»
اکبر رازیانه پور گفت: «هان.»
حسن چوپانی جلو آمد. دست او را گرفت، گفت: «اکبر رازیانه پور درخت انار باشه مال هر دوتامون.»
اکبر رازیانه پور از در باز مدرسه به درخت انار که زیر باران محو به نظر میرسید نگاه کرد. بعد به حسن چوپانی نگاه کرد. با هق هق گفت: «مال من هم باشه؟»
حسن چوپانی گفت: «هان.»
و بعد ادامه داد: «گنجشکام باشه مال هر دوتامون.»
اکبر رازیانه پور ناباورانه پرسید: «مال من هم باشه؟»
حسن چوپانی گفت: «هان! پرچمم باشه مال هر دو تامون»
و هر دو به پرچم نگاه کردند. پرچم به میله چسبیده بود، گویی سال هاست که به خواب رفته است. باران فضای حیاط را هاشور می زد. اکبر رازیانه پور با هق هق پرسید: «مستراح مال کی باشه؟» و به مستراح نگاه کرد. آفتابه مسی زیر باران به صدا در آمده بود.
حسن چوپانی گفت: «مال هر دوتامون، آفتابه هم باشه مال هر دوتامون، اصلاً هر چی که من داشتم باشه مال هر دوتامون.»
اکبر رازیانه پور هق هق کنان پرسید: «کلاغا؟»
حسن چوپانی :گفت همه شون. هر چی که من داشتم باشه مال هر دوتامون.»
لبخندی بر لبان اکبر رازیانه پور نشست. حسن چوپانی به چشم های اشکالود او نگاه کرد، گفت: «حالا خوشحال شدی خیلی؟»
اکبر رازیانه پور گفت: «خیلی»
باران همچنان میبارید. ناودانها یکسره میگرییدند. هر دو تو حیاط رفتند به طرف کلاسها پیچیدند. ربابه فراش روی چادر خزان تو کلاس به خواب رفته بود. به طرف او رفتند. حسن چوپانی آهسته میله زنگ را از کنار او برداشت. هر دو پاورچین پاورچین به طرف زنگ آمدند. حسن چوپانی میله را بر پیکر زنگ شتری فرود آورد. طنین موحش زنگ در باران در فضای کلاسهای خالی پیچید. هر دو پا به فرار گذاشتند. از پشت سرشان صدای خفه و مغموم آقای علایی را شنیدند که پرسید: «چرا زنگو زدی ربابه؟!»
و صدای خوابالود ربابه فراش تو صدای باران پیچید: «من نزدم آی مدیر. زنگ جنی شده لابد.»
صدایی که مثل صدای مردگان زیر خرمن ها کاه بود.