هیپیاس بزرگ

افلاطون

ترجمه: محمد حسن لطفی

سقراط هیپیاس سقراط درود بر تو هیپیاس¹ زیبا و دانشمند! دیری است که در شهر ما لنگر نینداخته‌ای. هیپیاس سقراط، راستی این است که هیچ فرصت نداشتم. زیرا مردمان شهر الیس هر گاه می‌خواهند با شهری قراردادی ببندند همیشه نخست از من یاری می‌جویند و مرا به سفیری برمی‌گزینند چون می‌دانند که در گفت و گوهای سیاسی هیچ‌کس استادتر از من نیست. از این رو چندین بار مرا به شهرهای گوناگون فرستاده‌اند و بیش از همه جا به اسپارت رفته و دربارهٔ مطالب بسیار مهم با اسپارتیان گفت و گو کرده‌ام و همین سبب شده است که نتوانم به شهر شما بیایم. سقراط هیپیاس، این خود دلیل کمال و دانشمندی توست. چه از یک سو می‌توانی مبالغ گزاف از جوانان بگیری و سودی بس بزرگتر از مبلغی که دریافت می‌کنی به آنان برسانی، و از سوی دیگر آن مایه توانایی داری که در امور سیاسی وطن خویش شرکت کنی و خدمت‌های شایسته به جای آوری، و مردی که بخواهد گمنام نماند و انگشت‌نمای خاص و عام شود باید چنین باشد. ولی، هیپیاس، هیچ می‌دانی که مردان بزرگ روزگاران گذشته که به دانایی و خردمندی شهره بوده‌اند، مانند پیتاکوس و بیاس و شاگردان تالس اهل میلت و دیگر دانشمندان تا زمان آناکساگوراس، چرا پای‌بند کارهای دولتی نبودند و همه یا دست‌کم بیشتر آنان خود را از آن گونه کارها برکنار می‌داشتند؟ هیپیاس سقراط، علت آن بود که آن مردان زیرکی و توانایی کافی نداشتند که هم در امور دولتی کاری از پیش ببرند و هم منافع شخصی خود را تأمین کنند. سقراط پس باید معتقد شویم که چنانکه همهٔ هنرها و فنون با گذشت زمان کامل‌تر شده‌اند و هنرمندان پیشین با استادان کنونی قابل قیاس نیستند، هنر شما یعنی هنر سوفیستی نیز به سوی کمال پیش رفته است و دانشمندان امروزی بمراتب بهتر و استادتر از پیشینیانند؟ هیپیاس آری، در این نکته حق با توست. سقراط پس اگر بیاس² امروز به زندگی بازگردد در برابر شما سوفیست‌ها مسخره‌ای بیش نخواهد بود، چنانکه پیکرسازان کنونی بر آنند که اگر دایدالوس³ زنده بود و باز همان پیکره‌ها را می‌ساخت که نامش را در جهان بلندآوازه کرده‌اند مایهٔ ریشخند مردم می‌گردید. هیپیاس سقراط، راستی همین است. با این همه من همواره پیشینیان را بیشتر از معاصران خود می‌ستایم زیرا از رشک زندگان و خشم درگذشتگان بیم دارم. سقراط هیپیاس، حق داری. من نیز تصدیق می‌کنم که هنر شما سوفیست‌ها براستی کامل‌تر گردیده و به جایی رسیده است که شما به یاری آن می‌توانید هم منافع خصوصی خود را تأمین کنید و هم به کارهای سیاسی بپردازید. مثلاً گرگیاس⁴ اهل لئونتینی که در امور سیاسی استادتر از همهٔ همشهریان خویش است هنگامی که به سفیری از شهر خود به اینجا آمد با خطابه‌های شیوایی که در انجمن شهر خواند مردمان را چنان به شگفتی آورد که همه یکدل زبان به ستایش او گشودند و از این گذشته از راه تدریس به جوانان شهر ما مبلغی گزاف گرد آورد و با خود برد. دوست ما پرودیکوس⁵ نیز چندین بار برای گفت و گوی سیاسی به اینجا آمده است و پریروز هم به عنوان فرستادهٔ شهر کئوس در اینجا بود. او نیز نه تنها با خطابه‌ای که در انجمن شهر خواند همه را به ستایش خود واداشت بلکه از راه تدریس مبلغی بزرگ به دست آورد. ولی از دانشمندان پیشین کسی نمی‌شناسیم که مزدی از مردم گرفته یا در برابر این و آن خطابه‌ای در ستایش هنر خود خوانده باشد و از اینجا پیداست که آنان مردانی ساده‌لوح بودند و ارزش پول را نمی‌شناختند، حال آنکه هر یک از آن دو سوفیست که نام بردم بیش از استاد هر هنر و حتی بمراتب بیشتر از پروتاگوراس⁶ پول گرد آورده است. هیپیاس سقراط، هنوز اطلاع تو در این باره ناقص است. اگر بشنوی که من چه مقدار ثروت اندوخته‌ام در شگفت خواهی ماند. تنها یک مورد را مثال می‌آورم: یک بار که به سیسیل رفته بودم، با اینکه پروتاگوراس سالخورده‌تر و مشهورتر از من است در آنجا بود، در زمانی کوتاه بیش از صد و پنجاه مینه گرد آوردم و حتی در اینوکوس که قصبهٔ کوچکی است بیش از بیست مینه فراهم کردم و هنگامی که به خانه بازگشتم و آن پول‌ها را به پدرم دادم او و همهٔ همشهریانم به حیرت افتادند. گمان می‌کنم مبلغی که من بتنهایی کسب کرده‌ام بیش از آن است که آن دو سوفیست تا کنون به دست آورده‌اند. سقراط هیپیاس، همین خود دلیل روشنی است بر دانایی تو و مردمان این روزگار، و از اینجا پیداست که مردم زمان ما تا چه پایه برتر از پیشینیانند. مثلاً از حکایتی که دربارهٔ آناکساگوراس می‌گویند چنین برمی‌آید که او به قول تو ابله بوده است. زیرا راهی که در پیش گرفته بود از هر حیث بر خلاف راهی است که شما می‌روید. می‌گویند آناکساگوراس مالی گزاف از پدر به ارث برد و همه را در اندک زمانی تلف کرد و از اینجا می‌توان دریافت که سروکارش با دانش چقدر ابلهانه بوده است. دربارهٔ دیگر دانشمندان روزگاران پیشین نیز از این داستان‌ها نقل می‌کنند. ولی از سخنان تکو چنین برمی‌آید که مردمان کنونی به دانش برتر از پیشینیانند و امروز بسیارند کسانی که مانند تو معتقدند که دانش مرد باید برای خود او سودمند باشد و دانشمند کسی است که بتواند بیشتر از دیگران مال گرد آورد. ولی بگذار از این مقوله بگذریم. در کدام شهر بیش از همه جا پول گرد آورده‌ای؟ گمان می‌کنم در اسپارت! زیرا به آنجا بیش از شهرهای دیگر رفته‌ای. چنین نیست؟ هیپیاس نه سقراط، به خدا سوگند. سقراط چه می‌گویی؟ در آنجا کمتر از شهرهای دیگر پول به دست آورده‌ای؟ هیپیاس در اسپارت اصلاً چیزی به دستم نیامد. سقراط هیپیاس، این سخن را چگونه باور کنم؟ مگر هنر تو این نیست که مردمان را بهتر کنی و در فضیلت انسانی به کمال برسانی؟ هیپیاس البته همین است. سقراط پس فرزندان مردم اینوکوس را توانستی بهتر سازی ولی دربارهٔ جوانان اسپارت از این کار ناتوان ماندی؟ هیپیاس من؟ من از هیچ کار ناتوان نیستم. سقراط یا شاید مردمان سیسیل میل دارند بهتر شوند ولی اسپارتیان میلی به بهتر شدن ندارند؟ هیپیاس البته اسپارتیان نیز میل دارند بهتر شوند. سقراط پس معلوم می‌شود که چون پول نداشتند نتوانستند از تو چیزی بیاموزند. هیپیاس علت آن نبود زیرا مال فراوان دارند. سقراط پس چرا با اینکه می‌خواستند بهتر شوند و پول کافی هم داشتند و تو نیز می‌توانستی بزرگترین خدمت را به آنان بکنی کیسهٔ تو را پر نکردند و تو را با دست تهی برگرداندند؟ شاید علت آن است که اسپارتیان فرزندان خود را بهتر از تو می‌توانند تربیت کنند؟ هیپیاس هرگز. سقراط شاید نتوانستی جوانان اسپارت را معتقد سازی که درس تو برای آنان سودمندتر از درسی است که از آموزگاران خود می‌گیرند، یا پدرانشان را معتقد کنی که اگر فرزندان خویش را دوست دارند باید آنان را به تو بسپارند؟ زیرا تردید ندارم که اسپارتیان می‌خواهند فرزندانشان هر چه بیشتر خردمند و کامل شوند. هیپیاس در این نکته با تو همداستانم. سقراط شهر اسپارت قوانین خوبی ندارد؟ هیپیاس البته قوانین بسیار خوبی دارد. سقراط در شهرهایی که قوانین خوبی دارند فضیلت انسانی برتر از هر چیز شمرده نمی‌شود؟ هیپیاس بی گمان. سقراط و تو بهتر از همه کس می‌توانی فضیلت انسانی را به جوانان بیاموزی؟ هیپیاس آری سقراط، بهتر از همه کس. سقراط آیا آموزگاران اسب‌سواری در تسالی و شهرهایی که به هنر سواری ارج فراوان می‌نهند محترم‌تر از دیگر شهرهای یونانی نیستند و در آن شهرها بیش از همه جا پول به دست نمی‌آورند؟ هیپیاس تردید نیست. سقراط آموزگار فضیلت هم باید در شهرهایی که قوانین خوبی دارند محترم‌تر از همه جا شمرده شود و پول بیشتر به دست بیاورد تا در سیسیل و اینوکوس. پس دوست گرامی، سخن تو را چگونه توجیه کنیم؟ هیپیاس سقراط، در اسپارت رسم بر این نیست که قوانین را تغییر دهند یا پسران را جز به روش کهن تربیت کنند. سقراط چه می‌گویی؟ در اسپارت رسم بر این است که کار نادرست بکنند نه کار درست؟ هیپیاس نه سقراط، چنین نگفتم. سقراط مگر کار درست آن نیست که جوانان را نیک تربیت کنند نه بد؟ هیپیاس درست است. ولی قانون به ایشان اجازه نمی‌دهد که روش تربیت بیگانگان را بپذیرند، و یقین بدان که اگر در آنجا تحصیل پول از راه تربیت جوانان میسر بود من بیش از همه پول به دست می‌آوردم زیرا هر گاه که من در آنجا سخن می‌رانم همه شادمان می‌گردند و زبان به ستایش من می‌گشایند. ولی چنانکه گفتم قانون آنجا چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. سقراط هیپیاس، به عقیدهٔ تو قانون را برای آن می‌نهند که به جامعه سود برساند یا زیان؟ هیپیاس البته برای آنکه سود برساند. ولی گاه هم زیان می‌رساند و آن هنگامی است که قانون بد باشد. سقراط چگونه؟ مگر قانونگذاران قانون را بدین منظور وضع نمی‌کنند که بزرگترین منشاء نیکی برای جامعه باشد و مگر جامعه‌ای بی‌قانون می‌تواند سامان پذیرد؟ هیپیاس در این باره حق با توست. سقراط پس اگر کسانی که دست به کار قانونگذاری می‌زنند در شناختن «خود نیک»⁷ به خطا روند در شناختن «خود قانون»⁸ نیز به اشتباه خواهند افتاد؟ هیپیاس سقراط، راستی همین است که تو می‌گویی. ولی مردم چنین نمی‌اندیشند. سقراط کدام مردم؟ کسانی که می‌دانند یا آنان که نمی‌دانند؟ هیپیاس مقصودم عامهٔ مردم است. سقراط عامهٔ مردم حقیقت را می‌دانند؟ هیپیاس نه. سقراط گمان می‌کنم کسانی که حقیقت را می‌دانند، معتقدند که هر چه برای آدمیان سودمند است موافق قانون است و هر چه زیان دارد مخالف قانون⁹. تو در این باره چگونه می‌اندیشی؟ هیپیاس تصدیق می‌کنم که راستی همین است. سقراط پس حقیقت همان است که دانایان می‌گویند؟ هیپیاس البته. سقراط و معتقدی که سود اسپارتیان در این است که فرزندان خویش را به روش تو، که برای آنان روشی بیگانه است، تربیت کنند نه به روشی که خود دارند؟ هیپیاس آری من چنین می‌گویم و حق نیز با من است. سقراط و تصدیق می‌کنی که سودمند همیشه موافق قانون است؟ هیپیاس آری. سقراط پس معتقدی که رفتار اسپارتیان آنگاه موافق قانون خواهد بود که بگذارند فرزندانشان را تو تربیت کنی در حالی که اگر تربیت آنان را خود بعهده بگیرند رفتارشان مخالف قانون خواهد بود به شرط آنکه روش تربیت تو برای آنان براستی سودمندتر باشد؟ هیپیاس سقراط، روش من بی‌گمان سودمندتر است. سقراط پس مردمان اسپارت چون مزدی به تو نمی‌دهند و فرزندان خود را به تو نمی‌سپارند خلاف قانون رفتار می‌کنند؟ هیپیاس تصدیق می‌کنم که راستی همین است زیرا این سخن به سود من است و از این رو نباید خلاف آن چیزی بگویم. سقراط دوست گرامی، چنین پیداست که اسپارتیان بر خلاف شهرتی که به تبعیت از قانون دارند در مهم‌ترین امور از قانون سرپیچی می‌کنند. ولی بگذار از این مقوله بگذریم و بگو ببینم آنان چه هنگام تو را می‌ستایند و از شنیدن سخنانت شادمان می‌شوند؟ هنگامی که دربارهٔ ستارگان و اجرام آسمانی سخن می‌گویی؟ هیپیاس نه، به این موضوع اعتنایی ندارند. سقراط به شنیدن مسائل هندسی اشتیاق دارند؟ هیپیاس به هیچ وجه. حتی بیشتر آنان از شمردن اعداد نیز ناتوانند. سقراط پس چنین می‌نماید که وقتی هم که با آنان سخن از علم حساب می‌گویی اشتیاقی به شنیدن نشان نمی‌دهند. هیپیاس نه، اشتیاقی نشان نمی‌دهند. سقراط گمان می‌کنم تو را بدان جهت می‌ستایند که بهتر از همه می‌توانی دربارهٔ معانی حروف و هجاها و مقیاس هجاها و ارتباط آهنگها سخن بگویی. هیپیاس نه، به آن مسائل نیز دلبستگی ندارند. سقراط پس خود بگو که به چه علت تو را می‌ستایند و به کدام سخنانت با اشتیاق گوش فرامی‌دهند چون دیگر چیزی به ذهن من نمی‌آید. هیپیاس سقراط، اسپارتیان به شنیدن سرگذشت اقوام و پهلوانان کهن و چگونگی پیدایش شهرها و داستانهای روزگاران گذشته شائق‌تر از هر چیزند و برای خاطر آنان ناچار شده‌ام این گونه مطالب را بدقت فراگیرم و ازبر کنم. سقراط پس شکر کن که نمی‌خواهند نام حکمرانان و قانونگذاران ما را از سولون تا امروز به آنان بگویی وگرنه برای آموختن و ازبر کردن همهٔ آن نام‌ها به رنج می‌افتادی. هیپیاس چه گفتی؟ من می‌توانم پنجاه نام را با یک بار شنیدن از بر کنم و بگویم. سقراط حق با توست. فراموش کرده بودم که حافظه‌ای نیرومند داری و بی‌سبب نیست که مردم اسپارت وجود تو را با معلومات فراوانی که در سینه‌داری مغتنم می‌شمارند و تو را لازم دارند همچنان که کودکان پیرزنان را لازم دارند تا به آنان افسانه‌های دلکش بگویند. هیپیاس آری چنین است. ولی چندی پیش دربارهٔ کارهای زیبایی هم که جوانان باید بکنند بتفصیل سخن گفته و مورد ستایش فراوان قرار گرفته‌ام. در این موضوع خطابه‌ای شیوا آماده دارم که در فصاحت نظیر ندارد و بسیار شنیدنی است. خطابه تقریباً چنین آغاز می‌شود که پس از شکست ترویا، نئوپتولموس از نستور می‌پرسد جوانان چه کارهایی باید در پیش گیرند تا بر اقران خود برتری یابند. در اینجا نستور سخن می‌آغازد و کارهای زیبا را برمی‌شمارد. با این خطابه اسپارتیان را شیفتهٔ خود ساخته‌ام و می‌خواهم در اینجا نیز تأثیر آن را بیازمایم و به خواهش اودیکوس پسر آپمانتوس قرار گذاشته‌ام آن را پس فردا در مدرسهٔ فیدوستراتوس بخوانم و گذشته از آن سخنان شنیدنی دیگری هم به میان خواهد آمد. پس تو نیز بیا و از دوستانت هر کدام را که اهل این مطالب هستند با خود بیاور. سقراط هیپیاس، اگر خدا بخواهد خواهم آمد. ولی اکنون می‌خواهم در همان موضوع سؤالی از تو بکنم چون این مطلب را درست بموقع به یادم آوردی. پریروز در مجلسی هنگامی که در اثنای سخن برخی چیزها را زشت می‌خواندم و نکوهش می‌کردم و برخی را زیبا می‌شمردم و می‌ستودم کسی به لحنی استهزاآمیز نکته‌ای از من پرسید و شرمسارم کرد. گفت: «سقراط، از کجا می‌دانی که چه زیباست و چه زشت؟ اگر می‌دانی پس بگو که زیبا چیست؟» چون از پاسخ ناتوان بودم درماندم و هنگامی که از مجلس بیرون آمدم سخت برآشفته بودم و عهد کردم که همین که دستم به دامن یکی از شما خردمندان برسد پاسخ این مسأله را بیاموزم و آنگاه به نزد آن مرد بروم و او را به مبارزه بطلبم. پس می‌بینی که بهنگام رسیده‌ای و خواهش دارم بتفصیل بگویی که «زیبا» چیست و به پرسشهایی که خواهم کرد پاسخ بدهی تا دربارهٔ زیبایی حقیقت را بیاموزم و بار دیگر مایهٔ ریشخند مردمان نشوم. یقین دارم که این مطلب را نیک می‌دانی و این مسأله از معلومات فراوانی که در سینه داری جزء ناچیزی است. هیپیاس آری سقراط. این مسأله مطلب کوچکی است و تشریح آن زحمتی ندارد. سقراط پس آن را بآسانی به من خواهی آموخت و از این پس در برابر هیچ کس درنخواهم ماند. هیپیاس البته چنین است وگرنه مردمان حق داشتند حرفهٔ مرا به دیدهٔ حقارت بنگرند. سقراط هیپیاس، به هرا سوگند که مژدهٔ خوبی دادی و من و تو آن مرد را از پای درخواهیم آورد. ولی آزرده نخواهی شد اگر خود را به جای آن مرد بگذارم و به پاسخهایی که خواهی داد ایراد بگیرم تا مرا کاملاً ورزیده سازی؟ من در ایراد گرفتن تا اندازه‌ای مهارت دارم و اگر آزرده نشوی به سخنان تو خرده خواهم گرفت تا مطلب از هر جنبه روشن شود و من آن را نیک بیاموزم. هیپیاس چه عیب دارد. ایراد بگیر. زیرا چنانکه گفتم این مسأله آسانتر از آن است که می‌پنداری. ولی میل دارم مطالبی مهمتر و دشوارتر از این به تو بیاموزم تا هیچ کس نتواند در بحث بر تو چیره شود. سقراط اگر چنین کنی سپاسگزار خواهم بود. پس اکنون اجازه بده خود را به جای آن مرد بگذارم و سؤال کنم. فرض کن خطابه‌ای را که آماده داری، خوانده و هنرها و کارهای زیبا را بر شمرده‌ای و آن مرد سخن تو را تا کلمهٔ واپسین شنیده است و اینک نخستین پرسشی که می‌کند دربارهٔ «زیبا» است. می‌گوید: «ای بیگانه اهل الیس، عادلان به‌علت عدالت عادلند یا به‌علتی دیگر؟» هیپیاس، فرض کن من آن مردم که چنین می‌پرسد، و پاسخ بده. هیپیاس پاسخ این است که آری، علت عادل‌بودن آنان عدالت است. سقراط پس عدالت، چیزی است که براستی وجود دارد؟ هیپیاس البته. سقراط همهٔ خردمندان نیز به‌علت خردمندی خردمندند، و همهٔ چیزهای خوب به‌علت «خود خوب» (= ایدهٔ خوب) خوبند؟ هیپیاس بدیهی است. سقراط پس علت چنان‌بودن همهٔ آنها چیزی است که وجود دارد نه چیزی که وجود ندارد؟ هیپیاس البته چیزی است که وجود دارد. سقراط همهٔ چیزهای زیبا نیز در پرتو «زیبا» زیبا هستند؟ هیپیاس بی‌گمان. سقراط و «زیبا» چیز معینی است که وجود دارد؟ هیپیاس البته چیز معینی است و وجود دارد. سقراط اکنون آن مرد می‌پرسد: ای بیگانه، بگو ببینم «زیبا» چیست؟ هیپیاس سقراط، آن مرد می‌خواهد بداند که چه چیز زیباست؟ سقراط نه هیپیاس، سؤال او این نیست. بلکه می‌خواهد بداند که خود «زیبا»¹⁰ چیست. هیپیاس میان آن دو چه فرق است؟ سقراط فرقی میان آنها نمی‌بینی؟ هیپیاس نه، فرقی نیست. سقراط البته تو بهتر می‌دانی. ولی دوست من، نیک بنگر: سؤال او این نیست که چه چیز زیباست، بلکه این است که «زیبا» چیست. هیپیاس اکنون فهمیدم و چنان پاسخی خواهم داد که خاموش شود و دیگر نتواند ایرادی بگیرد. سقراط، اگر بخواهیم به او پاسخی درست بدهیم باید بگوییم: دختر زیبا زیباست. سقراط هیپیاس، به سگ سوگند که پاسخی زیبا و شایسته دادی. پس آیا اگر من نیز همین پاسخ را به او بدهم سخنم درست خواهد بود و هیچ کس نخواهد توانست بر آن ایرادی بگیرد؟ هیپیاس سقراط، بر این پاسخ ایرادی نمی‌توان گرفت زیرا سخنی است که همه تصدیق می‌کنند. سقراط شاید. ولی هیپیاس، بگذار در این سخن تأملی بیشتر کنیم. گمان می‌کنم آن مرد پس از آنکه پاسخ مرا شنید خواهد گفت: سقراط، نزدیکتر بیا و پاسخ این سؤال را هم بده. همهٔ چیزهایی که زیبا می‌شماری، در صورتی زیبا توانند بود که خود «زیبا» وجود داشته باشد؟ در پاسخش خواهم گفت: آری، اگر تصدیق کنیم که دختر زیبا «زیبا» است، ناچار باید بگوییم که همهٔ چیزهای زیبا زیبایی خود را از او دارند. هیپیاس گمان می‌کنی آن مرد جرأت خواهد کرد ایرادی بگیرد و ادعا کند که پاسخ تو درست نیست؟ و اگر چنین ادعایی کند سخنش بی‌معنی نخواهد بود؟ سقراط هیپیاس، در اینکه جرأت خواهد کرد تردید ندارم. ولی اینکه آیا سخنش بی‌معنی خواهد بود یا نه، هم‌اکنون روشن خواهد شد. می‌دانی آن مرد پس از آن چه خواهد گفت؟ هیپیاس نه. سقراط خواهد گفت: سقراط، مگر مادیان زیبا، که خدا هم از طریق سخنگوی پرستشگاه آن را بدین صفت ستوده است، زیبا نیست؟ هیپیاس، به این سؤال چه پاسخ بدهیم؟ پاسخی داریم جز اینکه بگوییم مادیان زیبا هم «زیبا» است؟ یا می‌توانیم منکر زیبایی چیزی زیبا بشویم؟ هیپیاس سقراط، حق با توست و خدا نیز حق دارد مادیان را بستاید زیرا مادیانهای شهر ما براستی زیبا هستند. سقراط آنگاه آن مرد خواهد گفت: چنگ زیبا هم «زیبا» است؟ هیپیاس، به این سؤال چه پاسخ خواهیم داد جز اینکه بگوییم: آری، چنین است. هیپیاس پاسخ ما همین خواهد بود. سقراط من آن مرد را نیک می‌شناسم و می‌دانم که بی‌درنگ خواهد گفت: مگر دیگ سفالی «زیبا» نیست؟ هیپیاس سقراط این مرد عامی کیست که در بحثی جدی این‌گونه سخنان عامیانه به میان می‌آورد؟ سقراط هیپیاس، چاره چیست؟ مردی است عامی و ساده‌لوح که از ظرافت بویی نبرده و به هیچ چیز جز حقیقت اعتنا ندارد. ولی ناچاریم پاسخ او را بدهیم و پیش از آنکه تو نظر خود را بگویی اجازه بده جوابی را که به عقیدهٔ من باید داد بیان کنم. اگر پرسش او راجع به ظرفی سفالی باشد که به دست کوزه‌گری استاد ساخته شده و نیک پخته گردیده است، از آن گونه ظرفهای زیبا که دارای دو دسته‌اند و شش پیمانه گنجایش دارند، باید گفت آری، این دیگ سفالی زیباست. زیرا چیزی را که زیباست نمی‌توان نازیبا خواند. هیپیاس درست است. سقراط پس آن مرد خواهد گفت: «سقراط و هیپیاس، دیگ سفالی زیبا نیز «زیبا» است؟ پاسخ بدهید!» هیپیاس سقراط، درست است که دیگ هم اگر زیبا ساخته شده باشد زیباست ولی چنان ارجی ندارد که آن را با دختر یا مادیانی زیبا برابر بشماریم و زیبا بخوانیم. سقراط می‌دانم چه می‌گویی. می‌خواهی به آن مرد بگوییم: «مگر نشنیده‌ای که هراکلیتوس¹¹ گفته است زیباترین بوزینه‌ها در مقام مقایسه با آدمیان زشت است همچنان که به قول هیپیاس زیباترین دیگ‌ها در مقام مقایسه با دختران زیبا زشت می‌نماید؟» هیپیاس، به عقیدهٔ تو باید چنین پاسخ بدهیم؟ هیپیاس آری سقراط، این پاسخ درست است. سقراط یقین دارم که آن مرد پس از شنیدن پاسخ ما خواهد گفت: «سقراط، اگر دختران را با خدایان مقایسه کنیم نتیجه جز آن خواهد بود و زیباترین دختران زشت نخواهند نمود؟ مگر مقصود هراکلیتوس، که به قولش استناد جستی، این نیست که خردمندترین آدمیان در مقام مقایسه با خدایان بوزینه‌ای بیش نیست، خواه به دانش و خرد و خواه به زیبایی؟» پس، هیپیاس گرامی، باید تصدیق کنیم که دختران زیبا در مقام سنجش با خدایان زشتند؟ هیپیاس منکر این حقیقت نمی‌توان شد. سقراط ولی اگر این حقیقت را تصدیق کنیم آن مرد خواهد خندید و خواهد گفت «سقراط، بیاد داری که چه پرسیدم؟» خواهم گفت «البته بیاد دارم. پرسیدی که خود زیبا چیست.» خواهد گفت: «با اینکه سؤال من راجع به خود زیبا بود تو در پاسخ چیزهایی را نام بردی که به تصدیق خودت، هم زیبا هستند و هم زشت»، و من ناچار خواهم شد بگویم: «آری حق با توست». هیپیاس، اگر به جای من بودی پاسخی دیگر می‌دادی؟ هیپیاس نه، من نیز همان پاسخ را می‌دادم زیرا حق با اوست و آدمیان در مقام سنجش با خدایان زشتند. سقراط آنگاه خواهد گفت: «اگر پرسیده بودم آن چیست که هم زیباست و هم زشت، و تو چنان پاسخ می‌دادی پاسخت درست بود. ولی اکنون هنوز به این عقیده‌ای که خود زیبا، که هر چیز فقط در صورتی که از آن بهره‌ور شود زیبا می‌گردد، دختر یا مادیان یا چنگ است؟» هیپیاس سقراط، اگر مقصود او این است بآسانی می‌توان پاسخ داد که خود زیبا، که همه چیز زیبایی خود را از آن دارند، چیست. چنین می‌نماید که آن مرد بسیار ساده‌لوح است و نمی‌داند کدام چیزها زیبا هستند. اگر بگویی «آن زیبا که به دنبالش می‌گردی زر است»، سر فرود خواهد آورد و ایراد نخواهد گرفت زیرا همه می‌دانند که زر به هر چه افزوده شود آن را زیبا نمودار می‌سازد گرچه پیش از آن زشت بوده باشد. سقراط ولی، هیپیاس گرامی، آن مرد را نمی‌شناسی و نمی‌دانی که چقدر خرده‌گیر است. هیپیاس با این همه مجبور است که در برابر سخن حق تسلیم شود وگرنه همه به ریشش خواهند خندید. سقراط ولی می‌دانم که در برابر آن سخن تسلیم نخواهد شد و حتی به ریش من خواهد خندید و خواهد گفت: «ای مرد خودپسند، فیدیاس را هنرمند کوچکی می‌دانی؟» و ناچار خواهم گفت: نه. هیپیاس البته باید چنان بگویی. سقراط اگر تصدیق کنم که فیدیاس هنرمندی بزرگ بوده است، خواهد گفت «گمان می‌کنی فیدیاس چیزی را که تو زیبا می‌نامی نمی‌شناخت؟» خواهم گفت «مقصودت چیست؟» خواهد گفت «می‌دانی که فیدیاس چشمها و روی و دستها و پاهای پیکرهٔ آتنا را از عاج ساخت نه از زر. می‌پنداری به علت نادانی چنان کرد چون نمی‌دانست که زر به هر چه بپیوندد آن را زیبا می‌سازد؟» هیپیاس، اگر چنین بپرسد چه بگوییم؟ هیپیاس پاسخ این سخن دشوار نیست. خواهیم گفت فیدیاس حق داشت چنان کند زیرا هر چیزی هم که از عاج ساخته شود زیباست. سقراط خواهد گفت: «پس چرا مردمک چشمهای پیکره را از سنگ ساخت نه از عاج، و سنگ را چنان بعمل آورد که هر چه شبیه‌تر به عاج باشد؟ یا معتقدی که سنگ زیبا نیز «زیبا» است؟» هیپیاس، چه بگوییم؟ تصدیق کنیم که سنگ نیز «زیبا» است؟ هیپیاس البته تصدیق می‌کنیم که سنگ نیز اگر در مقام متناسب بکار رود زیباست. سقراط و اگر در مقام نامتناسب بکار رود زشت است؟ اجازه می‌دهی که این نکته را نیز تصدیق کنیم؟ هیپیاس آری، تصدیق کن که اگر نامتناسب باشد زشت است. سقراط خواهد گفت: «پس اگر در چیزی عاج و طلا در مقام متناسب بکار برند آن چیز زیبا می‌نماید وگرنه زشت؟» این سخن را نیز تصدیق کنیم؟ هیپیاس البته باید تصدیق کنیم که اگر چیزی با چیز دیگر متناسب افتد آن را زیبا می‌کند. سقراط آن مرد خواهد گفت «اگر در آن دیگ سفالی که پیشتر درباره‌اش سخن گفتیم، آش لوبیا بپزیم آیا متناسب‌تر آن است که آش را با قاشق زرین به هم بزنیم یا با قاشقی از چوب انجیر؟» هیپیاس سقراط، این مرد عامی کیست که نامش را نمی‌گویی؟ سقراط اگر نامش را هم بگویم نخواهی شناخت. هیپیاس ولی تا کنون این قدر شناخته‌ام که مردی عامی و ساده‌لوح است. سقراط حق داری. با او بحث‌کردن دشوار است. ولی پاسخش را چگونه باید داد؟ برای دیگ سفالی و آش لوبیا کدام قاشق متناسب‌تر است؟ گمان می‌کنم قاشقی که از چوب انجیر ساخته شده باشد متناسب‌تر است چون آش را خوشبو می‌کند و دیگ را نمی‌شکند و آش را نمی‌ریزد و آتش را خاموش نمی‌کند و کسانی را که منتظر خوردن آشند از غذایی گوارا محروم نمی‌سازد و قاشق زرین ممکن است سبب همهٔ آن زیانها شود. پس اگر موافقی بگذار به آن مرد بگوییم قاشق چوبین متناسب‌تر از قاشق زرین است. هیپیاس البته متناسب‌تر است. ولی میل ندارم با مردی که چنین پرسشهایی می‌کند گفت و گو کنم. سقراط حق داری دوست گرامی برای تو که جامه‌ای گرانبها بر تن و کفش به پا داری و به دانش و خردمندی در سراسر یونان انگشت‌نمایی، شایسته نیست که خود را بدان گونه سخنها بیالایی. ولی من مانعی نمی‌بینم که با او گفت و گو کنم. پس درسی را که به من می‌دهی ناتمام مگذار و برای خاطر من پاسخ پرسشهای او را بده. آن مرد خواهد گفت «اگر قاشق چوبین متناسبتر است پس باید زیباتر باشد». هیپیاس سقراط، چون تصدیق کرده‌ای که متناسب زیباتر از نامتناسب است... سقراط پس باید تصدیق کنم که قاشق چوبین زیباتر از قاشق زرین است؟ هیپیاس سقراط، می‌خواهی بگویم که به او چه پاسخ باید بدهی و زیبا را چگونه باید تعریف کنی تا از سخن‌درازی او رهایی یابی؟ سقراط البته می‌خواهم. ولی نخست پاسخی را که دربارهٔ قاشقها باید داد به من بیاموز. کدام یک را باید متناسب‌تر و زیباتر بخوانم؟ هیپیاس اگر میل داری بگو قاشق چوبین متناسبتر و زیباتر است. سقراط با این پاسخ آشکار شد که زر زیباتر از چوب انجیر نیست. اینک سخن تازه‌ای را که می‌خواستی بیان کنی بیاور و بگو که خود «زیبا» چیست؟ هیپیاس گوش فرادار تا بگویم. در پاسخ این سؤال که «زیبا» چیست، باید چیزی را نام ببریم که هیچ گاه و در هیچ جا و در مقام مقایسه با هیچ چیز و به دیدهٔ هیچ کس زشت ننماید. سقراط آفرین هیپیاس! مقصود مرا نیک دریافته‌ای. هیپیاس اگر به سخنی که خواهم گفت کسی ایرادی بگیرد اعتراف خواهم کرد که هیچ نمی‌دانم. سقراط پس زود بگو و منتظرم مگذار. هیپیاس همیشه و در همه جا و برای همه کس زیبا آن است که توانگر و تندرست باشد و یونانیان محترمش بدارند و بسربلندی عمری دراز بسربرد و پدر و مادر خویش را موافق رسوم و آداب به خاک بسپارد و خود نیز به سالخوردگی برسد و چون درگذرد فرزندانش با عزت و حرمت به خاکش سپارند. سقراط هیپیاس، خوب گفتی و سخنی بزرگ درخور شأن خویش آوردی. به هرا سوگند که از این سخن لذت بردم ولی بیم آن دارم که با این پاسخ نیز نتوانم دهان آن مرد را ببندم و بیش از پیش به ریشم بخندد. هیپیاس ولی از این خنده طرفی نخواهد بست. چه اگر نتواند ایرادی بجا بگیرد و به خندیدن اکتفا ورزد در واقع به خود می‌خندد و همهٔ مردم نیز به ریشش خواهند خندید. سقراط شاید. اما می‌ترسم به خندیدن اکتفا نورزد... هیپیاس بلکه؟ سقراط بلکه اگر چوبی به دستش باشد به جانم بیفتد و مرا بزند مگر آنکه بی‌درنگ بگریزم. هیپیاس چه می‌گویی؟ مگر آن مرد خواجهٔ توست و اگر تو را بزند به دادگاهش نمی‌برند و به سزایش نمی‌رسانند؟ یا در شهر شما قانون و عدالت نیست و هر کسی می‌تواند دیگران را بزند؟ سقراط نه، چنین نیست. هیپیاس پس به سزایش می‌رسانند چون حق ندارد تو را بزند. سقراط اگر چنان پاسخ دهم به عقیدهٔ من حق دارد بزند. هیپیاس اگر عقیده‌ات چنین است من نیز معتقدم که حق دارد تو را تنبیه کند. سقراط اجازه می‌دهی بگویم که اگر چنان پاسخ دهم چرا حق دارد مرا بزند؟ یا تو نیز می‌خواهی مرا بزنی پیش از آنکه دفاعم را بشنوی؟ هیپیاس البته اگر چنین کاری از من سر بزند بسیار ناشایسته خواهد بود. ولی مقصودت را روشن‌تر بیان کن. سقراط پس اجازه بده باز خود را به جای او بگذارم تا سخنان عتاب‌آمیزی که خواهد گفت از زبان من نباشد. خواهد گفت «سقراط، در حین نغمه‌سرایی همهٔ قواعد موسیقی را زیر پا می‌گذاری و باز می‌گویی حق ندارم تو را بزنم؟ خواهم گفت: «مقصودت چیست؟» خواهد گفت بدین زودی سؤال مرا از یاد بردی؟ پرسیدم خود «زیبا» (= ایدهٔ زیبا) چیست که با هر چه پیوند بیابد خواه سنگ باشد یا چوب یا آدمی یا خدا یا گفتار یا کردار یا شناسایی، به آن زیبایی می‌بخشد. باز تکرار می‌کنم و به آواز بلند می‌پرسم که خود «زیبا» چیست؟ ولی تو فریاد مرا نمی‌شنوی چنانکه گویی سنگ آسیا هستی که نه گوش دارد و نه فهم.» هیپیاس آزرده نخواهی شد اگر از ترس جان بگویم «من نیز از هیپیاس چنین پرسیدم و خواستم بگوید آن چیست که همیشه و همه جا و برای همه کس زیباست و هیپیاس آن پاسخ را به من داد؟» هیپیاس گرامی، اگر چنین بگویم از من نخواهی رنجید؟ هیپیاس نه سقراط، زیرا یقین دارم که آنچه گفتم در نظر همهٔ مردمان زیباست و همواره زیبا خواهد نمود. سقراط خواهد گفت «براستی در آینده هم زیبا خواهد بود؟» هیپیاس بی گمان. سقراط سپس خواهد گفت «در گذشته هم زیبا بود؟» هیپیاس البته زیبا بود. سقراط آنگاه خواهد گفت «آیا این بیگانهٔ الیسی ادعا می‌کند که برای آخیلئوس و نیای او آیاکوس که فرزندان خدایان بودند، و برای خود خدایان، زیبا آن است که پس از پدران و نیاکان خویش به خاک سپرده شوند؟» هیپیاس سقراط، این چه سخنی است؟ به آن مرد بگو از نزد ما دور شود چون گفته‌هایش نشانهٔ بی‌دینی اوست. سقراط ولی آیا بی‌دینی واقعی آن نیست که از کسی دربارهٔ چیزی پرسش کنند و او دربارهٔ چیزی دیگر پاسخ دهد؟ هیپیاس شاید. سقراط پس خواهد گفت «بی‌دین تویی که می‌گویی زیبا برای همه آن است که پدر و مادر خویش را به خاک سپارند و خود نیز به دست فرزندان به خاک سپرده شوند. مگر هراکلس جزء "همه" نیست؟» هیپیاس مراد من آن نبود زیرا آنچه گفتم دربارهٔ خدایان صادق نیست. سقراط ولی دربارهٔ پهلوانان صادق است؟ هیپیاس البته دربارهٔ پهلوانانی که فرزندان خدایانند صادق نیست. سقراط «پس آنچه گفتی در مورد تانتالوس و داردانوس و زئوس زشت است و در مورد پلوپس و دیگر پهلوانان زیبا؟» هیپیاس آری، چنین می‌نماید. سقراط خواهد گفت «پس تصدیق می‌کنی که به خاک‌سپردن پدر و مادر و به خاک‌سپرده‌شدن به دست فرزندان گاه زیباست و گاه زشت و از این رو نمی‌توان گفت که برای همه کس زیباست. این تعریف نیز به سرنوشت دختر زیبا و دیگ زیبا دچار گردید و معلوم شد مضحک‌تر از آنهاست زیرا موضوع آن چیزی است که برای گروهی زیباست و برای گروهی دیگر زشت. پس می‌بینی که امروز هم نمی‌توانی پاسخ سؤال مرا بدهی و بگویی که زیبا چیست.» آری، اگر چنان پاسخ دهم مرا با این سخنان سرزنش خواهد کرد. هیپیاس گرامی، آن مرد بیشتر اوقات با من چنین گفت و گو می‌کند. ولی گاه هم گویا از ساده‌لوحی من به رحم می‌آید و بر من دل می‌سوزاند و برای اینکه به من یاری کند، خود پاسخ سؤال را می‌دهد و آنگاه از من می‌پرسد که آیا «زیبا» همان است یا نه، و اگر بحث دربارهٔ موضوعی دیگر باشد تعریفی به میان می‌آورد و می‌پرسد که این تعریف با آن موضوع منطبق است یا نه. هیپیاس مثلاً چگونه؟ سقراط مثلاً می‌گوید «سقراط از این سخنان بی‌معنی دست بردار و این پاسخها را به یک سو بنه و به جای آنها به نکته‌ای که می‌گویم گوش فرادار: اندکی پیش سخن از زر به میان آوردی و گفتی زر هر جا که متناسب بکار رفته باشد زیباست وگرنه زشت، و این قاعده را دربارهٔ همه چیز صادق دانستی. اکنون نیک بنگر شاید همین متناسب، و به طور کلی خود تناسب، زیباست؟» عادت من بر این است که سخنان او را تصدیق کنم چون نمی‌دانم در پاسخ او چه بگویم. هیپیاس، عقیدهٔ تو چیست؟ تناسب به عقیدهٔ تو نیز «زیبا»ست؟ هیپیاس آری براستی زیباست. سقراط پس بگذار این نکته را نیک بررسی کنیم تا گمراه نگردیم. هیپیاس البته باید بررسی کنیم. سقراط آیا تناسب در هر جا باشد سبب می‌شود که هر چه از آن بهره دارد زیبا بنماید یا براستی زیبا باشد؟ هیپیاس به نظر من چنین می‌آید که... سقراط مرادم از اینکه گفتم سبب می‌شود چیزی زیبا بنماید این است که مثلاً مردی زشت‌اندام اگر جامه و کفشی بپوشد که اندامش را بیاراید زیبا می‌نماید. چنین نیست؟ پس اگر تناسب سبب شود که چیزی زیباتر از آنچه هست بنماید، باید گفت تناسب نوعی فریب است نه آنچه به دنبالش می‌گردیم. آنچه ما می‌جوییم چیزی است که همه چیزهای زیبا به علت بهره‌داشتن از آن زیبا هستند همچنان که همهٔ چیزهای بزرگ به علت بهره‌داشتن از خود «بزرگی»، بزرگند. زیرا بزرگی سبب می‌شود که آن چیز بزرگ باشد هر چند بزرگ ننماید. مراد ما از اینکه می‌پرسیم «زیبا» چیست، این است که می‌خواهیم بدانیم آن چیست که هر چه از آن بهره دارد زیباست هر چند زیبا ننماید. پس آنچه می‌جوییم نمی‌تواند تناسب باشد زیرا تناسب، چنانکه دیدیم، سبب می‌شود که چیزها زیباتر از آنچه هستند بنمایند و مانع می‌شود از اینکه هر چیز چنانکه هست نمایان گردد. ما می‌خواهیم بدانیم آن چیست که سبب می‌شود چیزی براستی زیبا باشد، خواه زیبا بنماید و خواه نه. هیپیاس ولی سقراط، تناسب با هر چه پیوند یابد سبب می‌شود که آن چیز هم زیبا باشد و هم زیبا بنماید. سقراط اگر چنین باشد ممکن نیست که چیزهای زیبا زیبا ننمایند زیرا علت نمود را نیز در خود دارند. هیپیاس درست است. سقراط آیا همهٔ اشیاء و رسوم و کارهایی که براستی زیبا هستند همیشه و به دیدهٔ همه کس زیبا می‌نمایند و همهٔ مردم آنها را به زیبایی می‌پذیرند؟ مگر هر روز با خلاف این امر مواجه نمی‌گردیم و نمی‌بینیم که میان مردمان و جامعه‌ها در این باره اختلاف است و این اختلاف در بیشتر اوقات به دشمنی و نزاع می‌کشد؟ هیپیاس حق با توست و اختلاف مردمان بر سر این موضوع بیش از هر مورد دیگر است. سقراط اگر چیزهای زیبا همیشه و در نظر همه کس زیبا می‌نمودند چنین نمی‌شد، و اگر «زیبا» تناسب بود و سبب می‌گردید که چیزها زیبا باشند و زیبا بنمایند، هر چیز زیبا همیشه و در نظر همه کس زیبا می‌نمود. پس اگر تناسب سبب می‌شود که چیزها زیبا باشند، باید تصدیق کنیم که تناسب همان «زیبا»ست که ما به دنبالش می‌گردیم، نه چیزی که سبب می‌شود که چیزها زیبا بنمایند. ولی اگر تناسب سبب می‌شود که چیزها زیبا بنمایند باید بگوییم تناسب آن نیست که ما می‌جوییم زیرا آنچه می‌جوییم چیزی است که سبب می‌شود چیزها براستی زیبا باشند. ولی هیپیاس گرامی، چیز واحد هیچ گاه نمی‌تواند هم سبب هستی باشد و هم سبب نمود. پس در مورد تناسب باید یکی از دو شق را برگزینیم: یا آن را سبب زیبا بودن چیزها بدانیم یا سبب زیبانمودن آنها. هیپیاس سقراط باید بگوییم تناسب سبب می‌شود که چیزها زیبا بنماید. سقراط دریغا که علمی که دربارهٔ «زیبا» یافته بودیم یکباره از دستمان گریخت. زیرا عیان شد که تناسب غیر از «زیبا»ست. هیپیاس آری گریخت ولی نفهمیدم چگونه گریخت. سقراط با این همه، دوست گرامی، نباید دست از طلب بداریم زیرا من هنوز امیدوارم که «زیبا» را خواهیم یافت. هیپیاس البته خواهیم یافت چون مسألهٔ دشواری نیست و یقین دارم که اگر ساعتی تنها بمانم و بیندیشم تعریف درست را خواهم یافت. سقراط هیپیاس، می‌بینی که تا کنون با چه دشواریهایی رو به رو شده‌ایم. پس لاف بیهوده مزن، تا مبادا «زیبا» آزرده شود و تندتر بگریزد. ولی نه، بر من ببخشای چون از این گفته پشیمانم و یقین دارم که اگر اندکی تنها بمانی «زیبا» را خواهی یافت. با این همه، تو را به خدای بزرگ سوگند می‌دهم، بکوش تا بلکه آن را در حضور من بیابی و اگر مانعی نمی‌بینی بگذار من نیز در این جست و جو با تو همراه شوم. اگر توانستیم آن را بدست آوریم چه بهتر. ولی اگر کامیاب نشدیم من تسلیم سرنوشت خود خواهم شد و تو در تنهایی به جست و جو خواهی پرداخت. اگر آن را اکنون با هم پیدا کنیم برای تو سودی دیگر خواهد داشت زیرا از زحمت آسوده خواهی شد و من با پرسشهای عامیانه خود مایهٔ دردسر تو نخواهم گردید و نخواهم پرسید که آنچه در تنهایی یافته‌ای چیست. اکنون به نکته‌ای که می‌گویم گوش فرادار ولی نیک بنگر تا سخنی بی‌معنی نگویم. می‌گویم زیبا چیزی است که سودمند باشد. علت اینکه زیبا را چنین تعریف می‌کنم این است که می‌اندیشم هنگامی که چشم را زیبا می‌خوانیم مرادمان چشمی نیست که توانایی دیدن ندارد بلکه چشمی است که توانایی دیدن دارد و از این رو سودمند است. هیپیاس درست است. سقراط همچنین است وقتی که می‌گوییم این تن برای دویدن زیباست و آن تن برای کشتی‌گرفتن، و یا هنگامی که اسب یا خروس یا کبک را زیبا می‌خوانیم. این قاعده دربارهٔ ظرفها و وسایل باربری زمینی و دریایی، مانند کشتیهای باربری و جنگی، و اسباب زندگی و آلات موسیقی و کارها و قوانین نیز صادق است و ما همهٔ آنها را بدان جهت زیبا می‌خوانیم که سودمندند. به عبارت دیگر هر یک از آنها را با توجه به اینکه طبیعتش چگونه است و چگونه ساخته شده و چه وقت برای کدام منظور سودمند است زیبا می‌شماریم و چیزی را که به هیچ کار نیاید زشت می‌دانیم. تو در این باره عقیده‌ای دیگر داری؟ هیپیاس نه، من نیز با تو همداستانم. سقراط پس حق داریم بگوییم که هر چه سودمند است زیباست؟ هیپیاس آری. سقراط من چنین می‌اندیشم که هر چه توانایی برآوردن منظوری را دارد برای آن منظور سودمند است و هر چه فاقد آن توانایی است بی‌فایده است. هیپیاس درست است. سقراط پس توانایی زیباست و ناتوانی زشت؟ هیپیاس این سخن درست است و بهترین دلیل درستی آن را در زندگی سیاسی می‌توان یافت زیرا در امور سیاسی و دولتی توانایی زیباتر از هر چیز است و ناتوانی زشت‌تر از همه چیز. سقراط خوب گفتی هیپیاس! پس بدین علت دانایی زیباترین چیزهاست و نادانی زشت‌ترین آنها؟ هیپیاس مگر تو جز این می‌اندیشی؟ سقراط کمی درنگ کن. نگرانم که این سخن ما را به کجا می‌برد؟ هیپیاس چرا نگرانی؟ می‌بینی که استدلال تا اینجا درست پیش رفته است. سقراط ای کاش چنین بود. به نکته‌ای که می‌گویم گوش فرادار: آیا ممکن است کسی کاری کند که نه دانش آن را دارد و نه توانایی آن را؟ هیپیاس هرگز. چگونه ممکن است کسی کاری کند که توانا به کردن آن نیست. سقراط پس آیا کسانی که به راه خطا می‌روند و بر خلاف خواست خویش کار بد می‌کنند اگر توانایی آن را نداشتند نمی‌کردند؟ هیپیاس نه. سقراط مردمان توانا به سبب توانایی توانا هستند نه به سبب ناتوانی؟ هیپیاس بدیهی است. سقراط همهٔ کسانی که کاری می‌کنند توانا به کردن آنند؟ هیپیاس البته. سقراط ولی چنانکه می‌دانی همهٔ مردمان از کودکی بی‌آنکه خود بخواهند مرتکب اشتباه می‌شوند و کار بد بیشتر از کار خوب می‌کنند. هیپیاس درست است. سقراط آیا می‌توانیم توانایی به‌بدی‌کردن را سودمند و زیبا بشماریم؟ هیپیاس به‌هیچ وجه. سقراط پس هیپیاس آشکار شد که «زیبا» توانایی و سودمندی نیست؟ هیپیاس ولی سقراط، توانایی بر کار خوب و سودمندی برای کارهای خوب، زیباست. سقراط ولی آشکارا دیدیم که توانایی و سودمندی به‌هر حال و به‌خودی خود زیبا نیست و گمان می‌کنم روح ما می‌خواست این نکته را بر ما عیان سازد که «زیبا» عبارتست از توانایی بر کار نیک، و سودمندی برای کارهای نیک. هیپیاس چنین می‌نماید. سقراط ولی مگر این همان سودمند نیست؟ هیپیاس همان است. سقراط پس آیا تن‌های زیبا و قوانین زیبا و دانایی و هر چه پیشتر زیبا شمردیم، به‌علت سودمندی زیبا هستند؟ هیپیاس روشن است. سقراط پس زیبا همان سودمند است؟ هیپیاس البته. سقراط مگر سودمند سبب نمی‌شود که «نیک» پدید آید؟ هیپیاس درست است. سقراط هر چه اثری پدید آورد علت است. چنین نیست؟ هیپیاس چنین است. سقراط پس «زیبا» علت «نیک» است؟ هیپیاس بی‌گمان. سقراط ولی علت غیر از اثری است که از علت پدید می‌آید. زیرا علت نمی‌تواند علت علت باشد. برای اینکه مطلب روشن‌تر شود بهتر است چنین استدلال کنیم: مگر نگفتیم که از علت اثری پدید می‌آید؟ هیپیاس چنین گفتیم. سقراط اثری که از علت پدید می‌آید معلول است نه علت. هیپیاس بدیهی است. سقراط پس معلول غیر از علت است؟ هیپیاس آری. سقراط و علت، علت معلول است نه علت علت؟ هیپیاس آری. سقراط اگر «زیبا» علت «نیک» باشد باید گفت «نیک» معلول «زیبا»ست، و شاید ما «زیبا» را بدان جهت می‌جوییم که معلول و نتیجهٔ آن، یعنی «نیک» را، خواستاریم و معتقدیم که «زیبا» پدر «نیک» است. هیپیاس خوب گفتی سقراط، مطلب همین است. سقراط این نیز خوب است که می‌گویم پدر پسر نیست و پسر پدر نیست؟ هیپیاس آری، بسیار خوب است. سقراط این نیز خوب است که می‌گویم معلول علت نیست و علت معلول نیست؟ هیپیاس آری، این نیز خوب است. سقراط پس دوست گرامی، آشکار شد که «نیک»، «زیبا» نیست و «زیبا»، «نیک» نیست. یا معتقدی که با وجود همهٔ آن استدلالها می‌توان آن دو را یکی دانست؟ هیپیاس نه سقراط، نمی‌توان. سقراط از نتیجه‌ای که بدست آوردیم خرسندیم و از این پس خواهیم گفت نیک زیبا نیست و زیبا نیک نیست؟ هیپیاس نه سقراط، من هیچ خرسند نیستم. سقراط من نیز آن سخن را کمتر از همهٔ سخنانمان می‌پسندم. هیپیاس با تو همداستانم. سقراط پس معلوم می‌شود عقیدهٔ کسانی که «زیبا» را سودمندی و توانایی به کار نیک می‌دانند مضحک‌تر از سخن کسی است که دختر و مادیان را زیبا می‌خواند. هیپیاس چنین می‌نماید. سقراط هیپیاس، من درمانده‌ام و نمی‌دانم به کدام سو روی آورم و زیبایی را در کجا جست و جو کنم. تو چگونه‌ای؟ راهی می‌بینی؟ هیپیاس نه سقراط، در این دم راهی نمی‌بینم ولی چنانکه گفتم اگر اندکی تنها بمانم و بیندیشم یقین دارم که پاسخ مسأله را خواهم یافت. سقراط ولی من آن مایه شکیبایی ندارم که منتظر شوم تا تو بروی و بیندیشی. اندکی درنگ کن. چنین می‌نماید که مطلبی تازه به ذهنم رسیده است: اگر بگوییم هر چه برای ما ایجاد لذت می‌کند زیباست، با این سخن می‌توانیم از معرکه پیروز بدر آییم؟ مرادم اینجا هر لذتی نیست بلکه تنها لذتی است که از راه چشم و گوش بدست می‌آید. می‌دانی که ما از دیدن جوانان زیبا و نقشهای خوشرنگ و تصویرها و پیکره‌های زیبا و شنیدن آواز خوش و نغمهٔ چنگ و خطابهٔ شیوا و شعر خوب لذت می‌بریم. اگر در پاسخ آن مرد خرده‌گیر بگوییم «زیبا لذتی است که از راه چشم و گوش بدست می‌آید» گمان می‌کنی با این سخن می‌توانیم دهان او را ببندیم؟ هیپیاس سقراط، تعریف خوبی یافتی. سقراط بگذار اندکی بیشتر بیندیشیم. آیا ادعا خواهیم کرد که کارهای زیبا و قوانین زیبا چون برای ما از راه چشم و گوش لذت می‌آورند زیبا هستند؟ یا این چیزها را از نوعی دیگر خواهیم شمرد؟ هیپیاس سقراط، شاید آن مرد به این ایراد برنخورد. سقراط هیپیاس، به سگ سوگند، نمی‌توانم در برابر کسی که از او بیش از همه شرم دارم چنان وانمود کنم که سخن درست می‌گویم اگر بدانم که سخنم نادرست است. هیپیاس او کیست؟ سقراط سقراط پسر سوفرونیسکوس است که هیچ گاه اجازه نمی‌دهد دربارهٔ مطلبی که نمی‌دانم چنان سخن بگویم که گویی می‌دانم. هیپیاس سقراط، اکنون من نیز در این گمانم که زیبایی قوانین از نوعی دیگر است. سقراط هیپیاس خاموش باش! چنین می‌نماید که ما با اینکه در جست و جوی «زیبا» سرگردان و مانده شده‌ایم، هنوز امیدواریم که از راهی دیگر به آن برسیم. هیپیاس مقصودت چیست؟ سقراط گوش فرادار: شاید زیبایی قوانین و کارها را نیز از راه چشم و گوش درمی‌یابیم؟ بگذار آن نظریه را که گفتیم «زیبا» لذتی است که از راه چشم و گوش بدست می‌آید بررسی کنیم بی‌آنکه موضوع قوانین و مانند آن را در نظر آوریم. اگر آن مرد یا هر کس دیگر بگوید «سقراط و هیپیاس، به چه علت لذتهایی را که زیبا می‌خوانید از دیگر لذتها جدا می‌کنید و لذایذی را که از راه حواس دیگر بدست می‌آیند، مانند خوردن و نوشیدن و آمیزش جنسی، زیبا نمی‌شمارید؟ ادعا می‌کنید که این کارها لذت‌آور نیستند و لذت تنها از راه دیدن و شنیدن حاصل می‌شود؟» به او چه پاسخ خواهیم داد؟ هیپیاس سقراط، اگر چنان بپرسد ناچاریم تصدیق کنیم که آن کارها نیز لذت‌آورند. سقراط آنگاه خواهد گفت «پس چرا نام لذت را از آنها دریغ می‌کنید و منکر زیبایی آنها می‌شوید؟» و ما پاسخ خواهیم داد «اگر به جای آنکه بگوییم خوردن لذت‌آور است بگوییم خوردن زیباست یا بوییدن بوی خوش را به جای لذت‌آور زیبا بخوانیم همه به ما خواهند خندید. از آمیزش جنسی نیز با اینکه همه آن را بسیار لذت‌بخش می‌دانند همیشه باید دور از چشم دیگران برخوردار شد تا کسی نبیند زیرا زشت‌ترین چیزهاست.» هیپیاس گرامی، اگر چنین بگوییم آن مرد خواهد گفت «اکنون مقصودتان را دریافتم. آن کارها را چون مردمان زیبا نمی‌خوانند زیبا نمی‌شمارید. ولی از شما نپرسیده بودم که چه چیز در نظر مردمان زیباست بلکه پرسیده بودم که زیبا چیست.» اگر چنان بگوید گمان می‌کنم ناچار خواهیم شد سخن پیشین را تکرار کنیم و بگوییم «زیبا لذتی است که از راه چشم و گوش بدست آید». تو نیز موافقی که چنین بگوییم یا نظری دیگر داری؟ هیپیاس سقراط گمان نمی‌کنم پس از آن استدلالها پاسخ دیگری بتوان داد. سقراط آن مرد خواهد گفت: «اگر تنها لذتی که از راه چشم و گوش بدست می‌آید زیباست، پس لذتهای دیگر زیبا نیستند؟» هیپیاس خواهیم گفت: نه. سقراط باز خواهد گفت «آیا لذتی که از راه دیدن بدست می‌آید هم از راه دیدن حاصل می‌شود و هم از راه شنیدن؟ و لذتی که از راه شنیدن بدست می‌آید هم از راه شنیدن حاصل می‌شود و هم از راه دیدن؟» خواهیم گفت: لذتی که از راه یک حس بدست می‌آید ممکن نیست از راه هر دو حس بدست آید و گمان می‌کنیم معنی سؤال تو همین است. ادعای ما این است که خاصیت «زیبا» هم در هر یک از آن دو نوع لذت هست و هم در هر دوی آنها هیپیاس، نباید به آن مرد چنین بگوییم؟ هیپیاس بی‌گمان باید چنین بگوییم. سقراط سپس او خواهد گفت «یک لذت از حیث لذت‌بودن با لذتهای دیگر فرق دارد؟ سؤالم این نیست که آیا یک لذت از حیث بزرگی و کوچکی و بیشی و کمی با لذتهای دیگر اختلاف دارد یا نه بلکه می‌خواهم بدانم آیا فرق دو لذت با یکدیگر در این است که یکی لذت است و دیگری لذت نیست؟» این سخن را تصدیق نخواهیم کرد. هیپیاس با تو همداستانم. سقراط در این هنگام آن مرد خواهد گفت «پس شما آن دو لذت را که از راه چشم و گوش بدست می‌آیند نه بدین علت از لذتهای دیگر جدا کردید که آن دو لذت نیستند، بلکه به‌علتی دیگر چنان گردید. بی‌گمان در آن دو لذت خاصیتی دیدید که در لذتهای دیگر نیست و بدین جهت آن دو را زیبا خواندید. زیرا لذتی که از راه چشم بدست می‌آید علت زیباییش آن نیست که از راه گوش دست می‌دهد و نمی‌توانست زیبا باشد چون از راه چشم بدست نمی‌آید» خواهیم گفت: حق با توست. هیپیاس آری، چنین خواهیم گفت. سقراط خواهد گفت «همچنین لذتی که از راه گوش بدست می‌آید علت زیباییش آن نیست که از راه گوش حاصل می‌شود چه اگر علت همان بود لذتی که از راه چشم دست می‌دهد نمی‌توانست زیبا باشد چون از راه گوش بدست نمی‌آید»، و ما سخن او را تصدیق خواهیم کرد. هیپیاس آری تصدیق خواهیم کرد. سقراط خواهد گفت «ولی می‌گویید هر دو زیبا هستند، و ما تصدیق خواهیم کرد که چنین می‌گوییم. هیپیاس درست است. سقراط خواهد گفت «پس در آن دو لذت باید خاصیتی مشترک باشد که سبب زیبایی آنها شود و این خاصیت مشترک را باید هر یک بتنهایی و هر دو با هم داشته باشند وگرنه ممکن نیست که هر یک بتنهایی و هر دو با هم زیبا باشند». هیپیاس، فرض کن آن مرد منم و پاسخ بده! هیپیاس می‌گویم، آری چنین است. سقراط اگر آن دو لذت با هم دارای خاصیتی بودند که هر یک بتنهایی نداشت، آن خاصیت نمی‌توانست علت زیبایی آنها باشد. هیپیاس سقراط، چگونه ممکن است که هیچ یک از دو چیز بتنهایی دارای خاصیتی معین نباشند ولی هر دو با هم آن خاصیت را داشته باشند؟ سقراط چنان امری را محال می‌دانی؟ هیپیاس آری، مگر آنکه نه طبیعت اشیاء را بشناسم و نه معانی کلماتی را که در این گفت و گو بکار می‌بریم. سقراط شاید من نیز به‌علت ساده‌لوحی خیال می‌کنم که چنان امری ممکن است حال آنکه در حقیقت ممکن نیست. هیپیاس نه سقراط، خیال نمی‌کنی بلکه در اشتباه هستی. سقراط با این همه مواردی بسیار از آن گونه در برابر چشم خود می‌بینم. ولی به آنها اعتماد ندارم زیرا به‌دیدهٔ مردی چون تو که بیش از همهٔ دانشمندان از راه دانش پول گرد آورده است نمایان نمی‌گردند و خود را تنها به‌من می‌نمایند که هرگز از آن راه پولی درنیاورده‌ام با همهٔ این احوال آن موارد چنان روشن و نمایانند که گمان می‌برم تو با من مزاح می‌کنی. هیپیاس سقراط، برای اینکه بدانی مزاح نمی‌کنم آنچه را به چشم می‌بینی به زبان بیاور تا روشن شود که سخنت بی‌معنی است. هرگز خاصیتی نخواهی یافت که نه در من باشد و نه در تو، و با این همه ما هر دو با هم آن را داشته باشیم. سقراط شاید سخن تو درست است و من از فهم آن ناتوانم. اکنون به نکته‌ای که می‌گویم گوش فرادار: من می‌پندارم که ممکن است خاصیتی که نه در من است و نه در تو، در هر دوی ما با هم موجود باشد. همچنین محال نمی‌دانم که خاصیتی که در هر دوی ما با هم هست، در هیچ یک از ما بتنهایی نباشد. هیپیاس سقراط، این سخن شگفت‌آورتر از دیگر سخنان تو است. نیک بیندیش: اگر ما هر دو دادگر باشیم نباید ناچار هر یک از ما بتنهایی نیز چنان باشد؟ یا اگر هر یک از ما بتنهایی بیدادگر باشد ما هر دو با هم بیدادگر نخواهیم بود؟ همچنین اگر ما هر دو با هم تندرست باشیم، هر یک از ما بتنهایی تندرست نیست؟ یا اگر هر یک از ما بتنهایی بیمار یا مجروح باشد ما هر دو با هم چنان. نخواهیم بود؟ باز فرض کن ما هر دو از زر یا سیم یا عاج ساخته شده‌ایم یا هر دو دانا و خردمند یا پیر یا جوانیم در این حال هر یک از ما بتنهایی چنان نخواهد بود؟ سقراط بی گمان. هیپیاس سقراط گرامی، عیب اینجاست که تو و کسانی که تو معمولاً با آنان گفت و شنید می‌کنی، کل اشیاء و امور را یکجا در نظر نمی‌آورید بلکه خود را به اجزاء کوچک مشغول می‌دارید و مثلاً موضوع «زیبا» را از دیگر امور جدا می‌کنید و بدست می‌گیرید و با بحث و استدلال قطعه قطعه می‌کنید و در نتیجه کل هستی و ارتباط موزونی که میان اجزاء آن هست از نظرتان پوشیده می‌ماند و کارتان به جایی می‌رسد که خیال می‌کنید ممکن است دو چیز با هم دارای خاصیتی یا وضع و حالی باشند ولی هر یک از آنها بتنهایی فاقد آن باشد و یا هر یک از دو چیز بتنهایی دارای خاصیتی باشد ولی آن دو با هم آن خاصیت را نداشته باشند، و این خود بهترین دلیل بی‌خردی و ساده‌لوحی شماست. سقراط هیپیاس حق با توست و آن مثل معروف شامل حال ماست که می‌گوید: «هر کسی آن می‌کند که می‌تواند نه آنکه می‌خواهد». ولی نیکبختی ما اینجاست که هر گاه گمراه می‌شویم تو ما را به‌وسیلهٔ سرزنش به‌راه راست رهبری می‌کنی. اکنون نیز گوش فرادار تا بگویم که ما پیش از آنکه سرزنش تو را بشنویم چگونه گمراه بودیم و در این مسأله چگونه می‌اندیشیدیم یا میل نداری بشنوی؟ هیپیاس می‌دانم چه خواهی گفت زیرا به‌احوال کسانی که وقت خود را با این گونه گفت و گوها می‌گذرانند واقفم. با این همه اگر میل داری بگو. سقراط البته میل دارم پیش از آنکه سخنان تو را بشنویم چنان ابله و گمراه بودیم که می‌پنداشتیم من و تو هر کدام در تنهایی یکی هستیم ولی هر دو با هم یکی نیستیم بلکه دو تا هستیم. اما امروز از تو آموختم که اگر من و تو هر دو با هم دو تا باشیم هر یک از ما در تنهایی نیز باید دو تا باشد و اگر هر یک از ما در تنهایی یکی باشد هر دو با هم نیز باید یکی باشیم. زیرا هیپیاس معتقد است که مطابق ارتباط موزونی که اجزاء کل هستی با هم دارند حقیقت جز این نمی‌تواند بود بلکه هر خاصیتی که دو چیز با هم دارند هر یک از آنها در تنهایی نیز دارد و هر خاصیتی که هر یک از دو چیز در تنهایی دارد آن دو با هم نیز همان را دارند. پس یقین بدان که سخن تو را پذیرفتم و از این پس در درستی آن شک نخواهم کرد. با این همه نزدیکتر بیا و به‌حافظهٔ من یاری کن من و تو با هم یکی هستیم؟ یا تو دو تا هستی و من نیز دو تا؟ هیپیاس مقصودت چیست؟ سقراط مقصودم همان است که گفتم می‌ترسم اگر واضح‌تر بگویم آزرده شوی چون در این پندار هستی که سخنی درست گفته‌ای ولی بگذار سؤالی دیگر بکنم هر یک از ما «یک» نیست و خاصیتی که در هر یک از ماست «یک‌بودن» نیست؟ هیپیاس البته. سقراط هر یک از ما چون یک است پس فرد است؟ یا به‌عقیدهٔ تو «یک» عدد فرد نیست؟ هیپیاس البته فرد است. سقراط ما هر دو با هم با اینکه دو تا هستیم فرد هستیم؟ هیپیاس نه. سقراط پس هر دو با هم زوجیم؟ هیپیاس البته. سقراط چون هر دو با هم زوجیم هر یک از ما در تنهایی نیز زوج است؟ هیپیاس نه. سقراط پس آیا ضروری نیست که خاصیتی که دو چیز با هم دارند در هر یک از آنها بتنهایی نیز باشد؟ هیپیاس از این لحاظ حق با توست ولی از لحاظی که من گفتم ضروری است. سقراط همین بس است. چه این قدر که روشن شد گاه چنین است و گاه چنان برای بحث ما کافی است بی‌گمان بیاد داری که این بحث را به چه علت آغاز کردیم. من می‌گفتم علت زیبایی لذتهایی که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند ممکن نیست خاصیتی باشد که به‌سبب آن هر یک از آنها بتنهایی زیبا باشد ولی هر دو با هم زیبا نباشند، یا هر دو با هم زیبا باشند و هر یک بتنهایی زیبا نباشد. بلکه علت زیبایی آنها خاصیتی تواند بود که هم در هر یک بتنهایی باشد و هم در هر دو با هم زیرا تو خود تصدیق کردی هر یک از آنها و هر دو با هم زیبا هستند. از این رو گفتم علت زیبایی آنها باید خاصیتی باشد که در هر دو هست نه در یکی، و هنوز بر این سخن باقی هستم. پس اینک بار دیگر خود بگو: اگر لذتهایی که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند هر یک بتنهایی و هر دو با هم زیبا هستند، آیا خاصیتی که علت زیبایی آنهاست هم در هر یک بتنهایی موجود است و هم در هر دو؟ هیپیاس البته. سقراط علت زیبایی آنها این است که هر یک بتنهایی و هر دو با هم لذتند؟ اگر علت این است آیا نباید همهٔ لذتهای دیگر نیز زیبا باشند؟ مگر نگفتیم که هیچ یک از آنها از لحاظ لذت‌بودن فرقی با دیگری ندارد؟ هیپیاس چنین گفتیم. سقراط ولی سخن ما این بود که آن دو لذت بدان علت زیبا هستند که از راه دیدن و شنیدن حاصل می‌شوند. هیپیاس درست است. سقراط بیاد دارم که گفتیم همهٔ لذتها زیبا نیستند بلکه تنها لذتهایی که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند زیبا هستند. هیپیاس درست است. سقراط و این خاصیت در هر دوی آنهاست حال آنکه در هر یک بتنهایی نیست: زیرا هر یک از آنها هم از راه دیدن و هم از راه شنیدن بدست نمی‌آید بلکه آن دو از آن دو راه بدست می‌آیند نه هر یک از دو راه! چنین نیست؟ هیپیاس چنین است. سقراط پس علت زیبایی هر یک از آنها بتنهایی، خاصیتی نمی‌تواند بود که در هر یک بتنهایی نیست و دیدیم خاصیتی که هر دو با هم دارند در هر یک بتنهایی نیست. پس حق داریم بگوییم که هر دو با هم زیبا هستند ولی حق نداریم بگوییم که هر یک بتنهایی زیباست. این نکته را تصدیق می‌کنی؟ هیپیاس آری. سقراط پس اجازه می‌دهی که بگوییم هر دو با هم زیبا هستند ولی هر یک بتنهایی زیبا نیست؟ هیپیاس چه مانعی هست؟ سقراط عزیز من، مانع اینجاست که، چنانکه دیدیم، در پاره‌ای موارد خاصیتی که دو چیز با هم دارند در هر یک از آنها بتنهایی نیز هست و خاصیتی که هر یک بتنهایی دارند در هر دو با هم نیز موجود است این موارد همان است که تو برشمردی. هیپیاس درست است. سقراط ولی در مواردی که من برشمردم چنین نیست. هیپیاس درست است. سقراط به عقیدهٔ تو «زیبا» جزء کدام یک از آن مقولات است؟ از مواردی است که تو برشمردی؟ مثلاً اگر من نیرومند باشم و تو نیرومند باشی هر دو نیرومندیم و اگر من دادگر باشم و تو دادگر باشی هر دو دادگریم و اگر هر دو با هم چنان باشیم هر یک از ما بتنهایی نیز چنان است. آیا زیبا نیز بدین گونه است که اگر من زیبا باشم و تو زیبا باشی هر دو زیباییم و اگر هر دو زیبا باشیم هر یک از ما نیز بتنهایی زیباست؟ یا وضع زیبا مانند وضع اعداد است. دو عدد هنگامی که با همند زوجند ولی هر یک بتنهایی گاه فرد است و گاه زوج. زیبایی را جزء کدام یک از آن دو نوع می‌دانی؟ شاید در این باره مانند من می‌اندیشی؟ من بر آنم که نمی‌توان گفت ما هر دو زیباییم ولی هر یک از ما بتنهایی زیبا نیست یا هر یک از ما بتنهایی زیباست ولی هر دو با هم زیبا نیستیم تو نیز چنین می‌اندیشی یا زیبایی را از نوع دیگر می‌دانی؟ هیپیاس من نیز مانند تو می‌اندیشم. سقراط خوب می‌کنی. بدین سان این تحقیق را نیز بپایان رساندیم چه اگر زیبا جزء این نوع موارد باشد لذتهایی که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند زیبا نخواهند بود چون حصول آن دو لذت از راه دیدن و از راه شنیدن سبب می‌شود که هر دو با هم زیبا باشند ولی نه هر یک بتنهایی حال آنکه پیشتر توافق کردیم که چنان امری محال است. هیپیاس آری چنین توافق کردیم. سقراط پس ممکن نیست آن لذتها بدان علت که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند زیبا باشند چه اگر آنها را بدان علت زیبا فرض کنیم به نتیجه‌ای محال می‌رسیم. هیپیاس درست است. سقراط در این هنگام آن مرد باز به سخن خواهد آمد و خواهد گفت: «اکنون که بطلان ادعای شما روشن شد بار دیگر از آغاز بگویید آن زیبایی که در آن دو گونه لذت می‌بینید و بدان جهت آنها را زیبا می‌نامید و برتر از دیگر لذتها می‌شمارید، چیست؟» خواهیم گفت «آن دو لذت را از آن رو زیبا می‌خوانیم که هر یک بتنهایی و هر دو با هم بهترین لذاتند و بی زیانند.» هیپیاس، تو میان آنها و دیگر لذات فرقی دیگر می‌بینی؟ هیپیاس نه. آنها براستی بهترین لذاتند. سقراط آن مرد خواهد گفت: «پس می‌گویید زیبا لذتی است که سودمند باشد؟» من خواهم گفت آری. تو چه خواهی گفت؟ هیپیاس من نیز همان را خواهم گفت. سقراط خواهد گفت سودمند علت «نیک» است و پیشتر دیدیم که علت غیر از معلول است، پس باز می‌خواهید به سخن پیشین برگردید؟ چون علت غیر از معلول است، پس نیک غیر از زیباست و زیبا غیر از نیک.» هیپیاس، گمان می‌کنم ناچاریم سخن او را بپذیریم زیرا حرف حق را نمی‌توان رد کرد. هیپیاس درست است سقراط، ولی نتیجهٔ این سخنها چیست؟ این مطالب، چنانکه گفتم قراضه‌های سخنند. کار بزرگ و زیبا آن است که آدمی هر وقت در دادگاهها یا انجمن شهر یا در نزد دیگر مقامات دولتی کاری دارد بتواند فصیح و زیبا سخن بگوید و شنوندگان را قانع سازد و بزرگترین جایزه‌ها را بدست آورد نه جایزه‌ای حقیر و ناچیز، یعنی بتواند جان و مال خود و دوستانش را حفظ کند. مرد باید به آن کارها دل ببندد نه به این موشکافیهای بی‌معنی و خنده‌آور، تا به دیدهٔ مردمان ابله و ناتوان ننماید. سقراط هیپیاس، تو مردی نیکبخت و توانا هستی که هم می‌دانی مرد چه باید بکند و هم وقت خود را به‌کارهای بزرگ صرف می‌کنی. ولی من گرفتار سرنوشتی شگفت‌انگیزم که آواره و سرگردانم کرده است. چه هر گاه به دانشمندی چون تو می‌رسم و می‌خواهم درد پنهان خود را بگویم پیش از آنکه درد مرا بشنود زبان به دشنام و سرزنش می‌گشاید و می‌گوید «سقراط دست از سخنان بیهوده بردار» ولی همین که پند شما را می‌پذیرم و می‌گویم مرد آن است که در دادگاهها و انجمن شهر همه را با سخن شیفتهٔ خویش سازد از چند تنی که همنشینان منند، خصوصاً آن مرد که همیشه به گفته‌های من خرده می‌گیرد، سرزنش و دشنام می‌شنوم. آن مرد نزدیکترین خویش و همخانهٔ من است. چون به خانه باز می‌گردم و او سخنان مرا می‌شنود می‌گوید «شرم نداری که دربارهٔ کارهای زیبا سخن می‌گویی در حالی که نمی‌دانی "زیبا" چیست؟ تو که از ماهیت "زیبا" بی‌خبری چگونه می‌توانی گفتار یا کردار زیبا را از زشت بازشناسی؟ سقراط، گمان می‌کنی تا زمانی که گرفتار این حالتی زندگی برای تو بهتر از مردن است؟» آری هیپیاس گرامی، سرنوشت من این است که هم از شما سرزنش و دشنام بشنوم و هم از او. ولی شاید صلاح من در این است و گمان می‌کنم همنشینی با هر دوی شما برای من سودمند بوده است زیرا اکنون به معنی آن مثل معروف پی می‌برم که می‌گوید زیبا دشوار است.

هیپیاس بزرگ

افلاطون
ترجمه: محمد حسن لطفی
سقراط:درود بر تو هیپیاس¹ زیبا و دانشمند! دیری است که در شهر ما لنگر نینداخته‌ای.
هیپیاس:سقراط، راستی این است که هیچ فرصت نداشتم. زیرا مردمان شهر الیس هر گاه می‌خواهند با شهری قراردادی ببندند همیشه نخست از من یاری می‌جویند و مرا به سفیری برمی‌گزینند چون می‌دانند که در گفت و گوهای سیاسی هیچ‌کس استادتر از من نیست. از این رو چندین بار مرا به شهرهای گوناگون فرستاده‌اند و بیش از همه جا به اسپارت رفته و دربارهٔ مطالب بسیار مهم با اسپارتیان گفت و گو کرده‌ام و همین سبب شده است که نتوانم به شهر شما بیایم.
سقراط:هیپیاس، این خود دلیل کمال و دانشمندی توست. چه از یک سو می‌توانی مبالغ گزاف از جوانان بگیری و سودی بس بزرگتر از مبلغی که دریافت می‌کنی به آنان برسانی، و از سوی دیگر آن مایه توانایی داری که در امور سیاسی وطن خویش شرکت کنی و خدمت‌های شایسته به جای آوری، و مردی که بخواهد گمنام نماند و انگشت‌نمای خاص و عام شود باید چنین باشد. ولی، هیپیاس، هیچ می‌دانی که مردان بزرگ روزگاران گذشته که به دانایی و خردمندی شهره بوده‌اند، مانند پیتاکوس و بیاس و شاگردان تالس اهل میلت و دیگر دانشمندان تا زمان آناکساگوراس، چرا پای‌بند کارهای دولتی نبودند و همه یا دست‌کم بیشتر آنان خود را از آن گونه کارها برکنار می‌داشتند؟
هیپیاس:سقراط، علت آن بود که آن مردان زیرکی و توانایی کافی نداشتند که هم در امور دولتی کاری از پیش ببرند و هم منافع شخصی خود را تأمین کنند.
سقراط:پس باید معتقد شویم که چنانکه همهٔ هنرها و فنون با گذشت زمان کامل‌تر شده‌اند و هنرمندان پیشین با استادان کنونی قابل قیاس نیستند، هنر شما یعنی هنر سوفیستی نیز به سوی کمال پیش رفته است و دانشمندان امروزی بمراتب بهتر و استادتر از پیشینیانند؟
هیپیاس:آری، در این نکته حق با توست.
سقراط:پس اگر بیاس² امروز به زندگی بازگردد در برابر شما سوفیست‌ها مسخره‌ای بیش نخواهد بود، چنانکه پیکرسازان کنونی بر آنند که اگر دایدالوس³ زنده بود و باز همان پیکره‌ها را می‌ساخت که نامش را در جهان بلندآوازه کرده‌اند مایهٔ ریشخند مردم می‌گردید.
هیپیاس:سقراط، راستی همین است. با این همه من همواره پیشینیان را بیشتر از معاصران خود می‌ستایم زیرا از رشک زندگان و خشم درگذشتگان بیم دارم.
سقراط:هیپیاس، حق داری. من نیز تصدیق می‌کنم که هنر شما سوفیست‌ها براستی کامل‌تر گردیده و به جایی رسیده است که شما به یاری آن می‌توانید هم منافع خصوصی خود را تأمین کنید و هم به کارهای سیاسی بپردازید. مثلاً گرگیاس⁴ اهل لئونتینی که در امور سیاسی استادتر از همهٔ همشهریان خویش است هنگامی که به سفیری از شهر خود به اینجا آمد با خطابه‌های شیوایی که در انجمن شهر خواند مردمان را چنان به شگفتی آورد که همه یکدل زبان به ستایش او گشودند و از این گذشته از راه تدریس به جوانان شهر ما مبلغی گزاف گرد آورد و با خود برد. دوست ما پرودیکوس⁵ نیز چندین بار برای گفت و گوی سیاسی به اینجا آمده است و پریروز هم به عنوان فرستادهٔ شهر کئوس در اینجا بود. او نیز نه تنها با خطابه‌ای که در انجمن شهر خواند همه را به ستایش خود واداشت بلکه از راه تدریس مبلغی بزرگ به دست آورد. ولی از دانشمندان پیشین کسی نمی‌شناسیم که مزدی از مردم گرفته یا در برابر این و آن خطابه‌ای در ستایش هنر خود خوانده باشد و از اینجا پیداست که آنان مردانی ساده‌لوح بودند و ارزش پول را نمی‌شناختند، حال آنکه هر یک از آن دو سوفیست که نام بردم بیش از استاد هر هنر و حتی بمراتب بیشتر از پروتاگوراس⁶ پول گرد آورده است.
هیپیاس:سقراط، هنوز اطلاع تو در این باره ناقص است. اگر بشنوی که من چه مقدار ثروت اندوخته‌ام در شگفت خواهی ماند. تنها یک مورد را مثال می‌آورم: یک بار که به سیسیل رفته بودم، با اینکه پروتاگوراس سالخورده‌تر و مشهورتر از من است در آنجا بود، در زمانی کوتاه بیش از صد و پنجاه مینه گرد آوردم و حتی در اینوکوس که قصبهٔ کوچکی است بیش از بیست مینه فراهم کردم و هنگامی که به خانه بازگشتم و آن پول‌ها را به پدرم دادم او و همهٔ همشهریانم به حیرت افتادند. گمان می‌کنم مبلغی که من بتنهایی کسب کرده‌ام بیش از آن است که آن دو سوفیست تا کنون به دست آورده‌اند.
سقراط:هیپیاس، همین خود دلیل روشنی است بر دانایی تو و مردمان این روزگار، و از اینجا پیداست که مردم زمان ما تا چه پایه برتر از پیشینیانند. مثلاً از حکایتی که دربارهٔ آناکساگوراس می‌گویند چنین برمی‌آید که او به قول تو ابله بوده است. زیرا راهی که در پیش گرفته بود از هر حیث بر خلاف راهی است که شما می‌روید. می‌گویند آناکساگوراس مالی گزاف از پدر به ارث برد و همه را در اندک زمانی تلف کرد و از اینجا می‌توان دریافت که سروکارش با دانش چقدر ابلهانه بوده است. دربارهٔ دیگر دانشمندان روزگاران پیشین نیز از این داستان‌ها نقل می‌کنند. ولی از سخنان تکو چنین برمی‌آید که مردمان کنونی به دانش برتر از پیشینیانند و امروز بسیارند کسانی که مانند تو معتقدند که دانش مرد باید برای خود او سودمند باشد و دانشمند کسی است که بتواند بیشتر از دیگران مال گرد آورد. ولی بگذار از این مقوله بگذریم. در کدام شهر بیش از همه جا پول گرد آورده‌ای؟ گمان می‌کنم در اسپارت! زیرا به آنجا بیش از شهرهای دیگر رفته‌ای. چنین نیست؟
هیپیاس:نه سقراط، به خدا سوگند.
سقراط:چه می‌گویی؟ در آنجا کمتر از شهرهای دیگر پول به دست آورده‌ای؟
هیپیاس:در اسپارت اصلاً چیزی به دستم نیامد.
سقراط:هیپیاس، این سخن را چگونه باور کنم؟ مگر هنر تو این نیست که مردمان را بهتر کنی و در فضیلت انسانی به کمال برسانی؟
هیپیاس:البته همین است.
سقراط:پس فرزندان مردم اینوکوس را توانستی بهتر سازی ولی دربارهٔ جوانان اسپارت از این کار ناتوان ماندی؟
هیپیاس:من؟ من از هیچ کار ناتوان نیستم.
سقراط:یا شاید مردمان سیسیل میل دارند بهتر شوند ولی اسپارتیان میلی به بهتر شدن ندارند؟
هیپیاس:البته اسپارتیان نیز میل دارند بهتر شوند.
سقراط:پس معلوم می‌شود که چون پول نداشتند نتوانستند از تو چیزی بیاموزند.
هیپیاس:علت آن نبود زیرا مال فراوان دارند.
سقراط:پس چرا با اینکه می‌خواستند بهتر شوند و پول کافی هم داشتند و تو نیز می‌توانستی بزرگترین خدمت را به آنان بکنی کیسهٔ تو را پر نکردند و تو را با دست تهی برگرداندند؟ شاید علت آن است که اسپارتیان فرزندان خود را بهتر از تو می‌توانند تربیت کنند؟
هیپیاس:هرگز.
سقراط:شاید نتوانستی جوانان اسپارت را معتقد سازی که درس تو برای آنان سودمندتر از درسی است که از آموزگاران خود می‌گیرند، یا پدرانشان را معتقد کنی که اگر فرزندان خویش را دوست دارند باید آنان را به تو بسپارند؟ زیرا تردید ندارم که اسپارتیان می‌خواهند فرزندانشان هر چه بیشتر خردمند و کامل شوند.
هیپیاس:در این نکته با تو همداستانم.
سقراط:شهر اسپارت قوانین خوبی ندارد؟
هیپیاس:البته قوانین بسیار خوبی دارد.
سقراط:در شهرهایی که قوانین خوبی دارند فضیلت انسانی برتر از هر چیز شمرده نمی‌شود؟
هیپیاس:بی گمان.
سقراط:و تو بهتر از همه کس می‌توانی فضیلت انسانی را به جوانان بیاموزی؟
هیپیاس:آری سقراط، بهتر از همه کس.
سقراط:آیا آموزگاران اسب‌سواری در تسالی و شهرهایی که به هنر سواری ارج فراوان می‌نهند محترم‌تر از دیگر شهرهای یونانی نیستند و در آن شهرها بیش از همه جا پول به دست نمی‌آورند؟
هیپیاس:تردید نیست.
سقراط:آموزگار فضیلت هم باید در شهرهایی که قوانین خوبی دارند محترم‌تر از همه جا شمرده شود و پول بیشتر به دست بیاورد تا در سیسیل و اینوکوس. پس دوست گرامی، سخن تو را چگونه توجیه کنیم؟
هیپیاس:سقراط، در اسپارت رسم بر این نیست که قوانین را تغییر دهند یا پسران را جز به روش کهن تربیت کنند.
سقراط:چه می‌گویی؟ در اسپارت رسم بر این است که کار نادرست بکنند نه کار درست؟
هیپیاس:نه سقراط، چنین نگفتم.
سقراط:مگر کار درست آن نیست که جوانان را نیک تربیت کنند نه بد؟
هیپیاس:درست است. ولی قانون به ایشان اجازه نمی‌دهد که روش تربیت بیگانگان را بپذیرند، و یقین بدان که اگر در آنجا تحصیل پول از راه تربیت جوانان میسر بود من بیش از همه پول به دست می‌آوردم زیرا هر گاه که من در آنجا سخن می‌رانم همه شادمان می‌گردند و زبان به ستایش من می‌گشایند. ولی چنانکه گفتم قانون آنجا چنین اجازه‌ای نمی‌دهد.
سقراط:هیپیاس، به عقیدهٔ تو قانون را برای آن می‌نهند که به جامعه سود برساند یا زیان؟
هیپیاس:البته برای آنکه سود برساند. ولی گاه هم زیان می‌رساند و آن هنگامی است که قانون بد باشد.
سقراط:چگونه؟ مگر قانونگذاران قانون را بدین منظور وضع نمی‌کنند که بزرگترین منشاء نیکی برای جامعه باشد و مگر جامعه‌ای بی‌قانون می‌تواند سامان پذیرد؟
هیپیاس:در این باره حق با توست.
سقراط:پس اگر کسانی که دست به کار قانونگذاری می‌زنند در شناختن «خود نیک»⁷ به خطا روند در شناختن «خود قانون»⁸ نیز به اشتباه خواهند افتاد؟
هیپیاس:سقراط، راستی همین است که تو می‌گویی. ولی مردم چنین نمی‌اندیشند.
سقراط:کدام مردم؟ کسانی که می‌دانند یا آنان که نمی‌دانند؟
هیپیاس:مقصودم عامهٔ مردم است.
سقراط:عامهٔ مردم حقیقت را می‌دانند؟
هیپیاس:نه.
سقراط:گمان می‌کنم کسانی که حقیقت را می‌دانند، معتقدند که هر چه برای آدمیان سودمند است موافق قانون است و هر چه زیان دارد مخالف قانون⁹. تو در این باره چگونه می‌اندیشی؟
هیپیاس:تصدیق می‌کنم که راستی همین است.
سقراط:پس حقیقت همان است که دانایان می‌گویند؟
هیپیاس:البته.
سقراط:و معتقدی که سود اسپارتیان در این است که فرزندان خویش را به روش تو، که برای آنان روشی بیگانه است، تربیت کنند نه به روشی که خود دارند؟
هیپیاس:آری من چنین می‌گویم و حق نیز با من است.
سقراط:و تصدیق می‌کنی که سودمند همیشه موافق قانون است؟
هیپیاس:آری.
سقراط:پس معتقدی که رفتار اسپارتیان آنگاه موافق قانون خواهد بود که بگذارند فرزندانشان را تو تربیت کنی در حالی که اگر تربیت آنان را خود بعهده بگیرند رفتارشان مخالف قانون خواهد بود به شرط آنکه روش تربیت تو برای آنان براستی سودمندتر باشد؟
هیپیاس:سقراط، روش من بی‌گمان سودمندتر است.
سقراط:پس مردمان اسپارت چون مزدی به تو نمی‌دهند و فرزندان خود را به تو نمی‌سپارند خلاف قانون رفتار می‌کنند؟
هیپیاس:تصدیق می‌کنم که راستی همین است زیرا این سخن به سود من است و از این رو نباید خلاف آن چیزی بگویم.
سقراط:دوست گرامی، چنین پیداست که اسپارتیان بر خلاف شهرتی که به تبعیت از قانون دارند در مهم‌ترین امور از قانون سرپیچی می‌کنند. ولی بگذار از این مقوله بگذریم و بگو ببینم آنان چه هنگام تو را می‌ستایند و از شنیدن سخنانت شادمان می‌شوند؟ هنگامی که دربارهٔ ستارگان و اجرام آسمانی سخن می‌گویی؟
هیپیاس:نه، به این موضوع اعتنایی ندارند.
سقراط:به شنیدن مسائل هندسی اشتیاق دارند؟
هیپیاس:به هیچ وجه. حتی بیشتر آنان از شمردن اعداد نیز ناتوانند.
سقراط:پس چنین می‌نماید که وقتی هم که با آنان سخن از علم حساب می‌گویی اشتیاقی به شنیدن نشان نمی‌دهند.
هیپیاس:نه، اشتیاقی نشان نمی‌دهند.
سقراط:گمان می‌کنم تو را بدان جهت می‌ستایند که بهتر از همه می‌توانی دربارهٔ معانی حروف و هجاها و مقیاس هجاها و ارتباط آهنگها سخن بگویی.
هیپیاس:نه، به آن مسائل نیز دلبستگی ندارند.
سقراط:پس خود بگو که به چه علت تو را می‌ستایند و به کدام سخنانت با اشتیاق گوش فرامی‌دهند چون دیگر چیزی به ذهن من نمی‌آید.
هیپیاس:سقراط، اسپارتیان به شنیدن سرگذشت اقوام و پهلوانان کهن و چگونگی پیدایش شهرها و داستانهای روزگاران گذشته شائق‌تر از هر چیزند و برای خاطر آنان ناچار شده‌ام این گونه مطالب را بدقت فراگیرم و ازبر کنم.
سقراط:پس شکر کن که نمی‌خواهند نام حکمرانان و قانونگذاران ما را از سولون تا امروز به آنان بگویی وگرنه برای آموختن و ازبر کردن همهٔ آن نام‌ها به رنج می‌افتادی.
هیپیاس:چه گفتی؟ من می‌توانم پنجاه نام را با یک بار شنیدن از بر کنم و بگویم.
سقراط:حق با توست. فراموش کرده بودم که حافظه‌ای نیرومند داری و بی‌سبب نیست که مردم اسپارت وجود تو را با معلومات فراوانی که در سینه‌داری مغتنم می‌شمارند و تو را لازم دارند همچنان که کودکان پیرزنان را لازم دارند تا به آنان افسانه‌های دلکش بگویند.
هیپیاس:آری چنین است. ولی چندی پیش دربارهٔ کارهای زیبایی هم که جوانان باید بکنند بتفصیل سخن گفته و مورد ستایش فراوان قرار گرفته‌ام. در این موضوع خطابه‌ای شیوا آماده دارم که در فصاحت نظیر ندارد و بسیار شنیدنی است. خطابه تقریباً چنین آغاز می‌شود که پس از شکست ترویا، نئوپتولموس از نستور می‌پرسد جوانان چه کارهایی باید در پیش گیرند تا بر اقران خود برتری یابند. در اینجا نستور سخن می‌آغازد و کارهای زیبا را برمی‌شمارد. با این خطابه اسپارتیان را شیفتهٔ خود ساخته‌ام و می‌خواهم در اینجا نیز تأثیر آن را بیازمایم و به خواهش اودیکوس پسر آپمانتوس قرار گذاشته‌ام آن را پس فردا در مدرسهٔ فیدوستراتوس بخوانم و گذشته از آن سخنان شنیدنی دیگری هم به میان خواهد آمد. پس تو نیز بیا و از دوستانت هر کدام را که اهل این مطالب هستند با خود بیاور.
سقراط:هیپیاس، اگر خدا بخواهد خواهم آمد. ولی اکنون می‌خواهم در همان موضوع سؤالی از تو بکنم چون این مطلب را درست بموقع به یادم آوردی. پریروز در مجلسی هنگامی که در اثنای سخن برخی چیزها را زشت می‌خواندم و نکوهش می‌کردم و برخی را زیبا می‌شمردم و می‌ستودم کسی به لحنی استهزاآمیز نکته‌ای از من پرسید و شرمسارم کرد. گفت: «سقراط، از کجا می‌دانی که چه زیباست و چه زشت؟ اگر می‌دانی پس بگو که زیبا چیست؟» چون از پاسخ ناتوان بودم درماندم و هنگامی که از مجلس بیرون آمدم سخت برآشفته بودم و عهد کردم که همین که دستم به دامن یکی از شما خردمندان برسد پاسخ این مسأله را بیاموزم و آنگاه به نزد آن مرد بروم و او را به مبارزه بطلبم. پس می‌بینی که بهنگام رسیده‌ای و خواهش دارم بتفصیل بگویی که «زیبا» چیست و به پرسشهایی که خواهم کرد پاسخ بدهی تا دربارهٔ زیبایی حقیقت را بیاموزم و بار دیگر مایهٔ ریشخند مردمان نشوم. یقین دارم که این مطلب را نیک می‌دانی و این مسأله از معلومات فراوانی که در سینه داری جزء ناچیزی است.
هیپیاس:آری سقراط. این مسأله مطلب کوچکی است و تشریح آن زحمتی ندارد.
سقراط:پس آن را بآسانی به من خواهی آموخت و از این پس در برابر هیچ کس درنخواهم ماند.
هیپیاس:البته چنین است وگرنه مردمان حق داشتند حرفهٔ مرا به دیدهٔ حقارت بنگرند.
سقراط:هیپیاس، به هرا سوگند که مژدهٔ خوبی دادی و من و تو آن مرد را از پای درخواهیم آورد. ولی آزرده نخواهی شد اگر خود را به جای آن مرد بگذارم و به پاسخهایی که خواهی داد ایراد بگیرم تا مرا کاملاً ورزیده سازی؟ من در ایراد گرفتن تا اندازه‌ای مهارت دارم و اگر آزرده نشوی به سخنان تو خرده خواهم گرفت تا مطلب از هر جنبه روشن شود و من آن را نیک بیاموزم.
هیپیاس:چه عیب دارد. ایراد بگیر. زیرا چنانکه گفتم این مسأله آسانتر از آن است که می‌پنداری. ولی میل دارم مطالبی مهمتر و دشوارتر از این به تو بیاموزم تا هیچ کس نتواند در بحث بر تو چیره شود.
سقراط:اگر چنین کنی سپاسگزار خواهم بود. پس اکنون اجازه بده خود را به جای آن مرد بگذارم و سؤال کنم. فرض کن خطابه‌ای را که آماده داری، خوانده و هنرها و کارهای زیبا را بر شمرده‌ای و آن مرد سخن تو را تا کلمهٔ واپسین شنیده است و اینک نخستین پرسشی که می‌کند دربارهٔ «زیبا» است. می‌گوید: «ای بیگانه اهل الیس، عادلان به‌علت عدالت عادلند یا به‌علتی دیگر؟» هیپیاس، فرض کن من آن مردم که چنین می‌پرسد، و پاسخ بده.
هیپیاس:پاسخ این است که آری، علت عادل‌بودن آنان عدالت است.
سقراط:پس عدالت، چیزی است که براستی وجود دارد؟
هیپیاس:البته.
سقراط:همهٔ خردمندان نیز به‌علت خردمندی خردمندند، و همهٔ چیزهای خوب به‌علت «خود خوب» (= ایدهٔ خوب) خوبند؟
هیپیاس:بدیهی است.
سقراط:پس علت چنان‌بودن همهٔ آنها چیزی است که وجود دارد نه چیزی که وجود ندارد؟
هیپیاس:البته چیزی است که وجود دارد.
سقراط:همهٔ چیزهای زیبا نیز در پرتو «زیبا» زیبا هستند؟
هیپیاس:بی‌گمان.
سقراط:و «زیبا» چیز معینی است که وجود دارد؟
هیپیاس:البته چیز معینی است و وجود دارد.
سقراط:اکنون آن مرد می‌پرسد: ای بیگانه، بگو ببینم «زیبا» چیست؟
هیپیاس:سقراط، آن مرد می‌خواهد بداند که چه چیز زیباست؟
سقراط:نه هیپیاس، سؤال او این نیست. بلکه می‌خواهد بداند که خود «زیبا»¹⁰ چیست.
هیپیاس:میان آن دو چه فرق است؟
سقراط:فرقی میان آنها نمی‌بینی؟
هیپیاس:نه، فرقی نیست.
سقراط:البته تو بهتر می‌دانی. ولی دوست من، نیک بنگر: سؤال او این نیست که چه چیز زیباست، بلکه این است که «زیبا» چیست.
هیپیاس:اکنون فهمیدم و چنان پاسخی خواهم داد که خاموش شود و دیگر نتواند ایرادی بگیرد. سقراط، اگر بخواهیم به او پاسخی درست بدهیم باید بگوییم: دختر زیبا زیباست.
سقراط:هیپیاس، به سگ سوگند که پاسخی زیبا و شایسته دادی. پس آیا اگر من نیز همین پاسخ را به او بدهم سخنم درست خواهد بود و هیچ کس نخواهد توانست بر آن ایرادی بگیرد؟
هیپیاس:سقراط، بر این پاسخ ایرادی نمی‌توان گرفت زیرا سخنی است که همه تصدیق می‌کنند.
سقراط:شاید. ولی هیپیاس، بگذار در این سخن تأملی بیشتر کنیم. گمان می‌کنم آن مرد پس از آنکه پاسخ مرا شنید خواهد گفت: سقراط، نزدیکتر بیا و پاسخ این سؤال را هم بده. همهٔ چیزهایی که زیبا می‌شماری، در صورتی زیبا توانند بود که خود «زیبا» وجود داشته باشد؟ در پاسخش خواهم گفت: آری، اگر تصدیق کنیم که دختر زیبا «زیبا» است، ناچار باید بگوییم که همهٔ چیزهای زیبا زیبایی خود را از او دارند.
هیپیاس:گمان می‌کنی آن مرد جرأت خواهد کرد ایرادی بگیرد و ادعا کند که پاسخ تو درست نیست؟ و اگر چنین ادعایی کند سخنش بی‌معنی نخواهد بود؟
سقراط:هیپیاس، در اینکه جرأت خواهد کرد تردید ندارم. ولی اینکه آیا سخنش بی‌معنی خواهد بود یا نه، هم‌اکنون روشن خواهد شد. می‌دانی آن مرد پس از آن چه خواهد گفت؟
هیپیاس:نه.
سقراط:خواهد گفت: سقراط، مگر مادیان زیبا، که خدا هم از طریق سخنگوی پرستشگاه آن را بدین صفت ستوده است، زیبا نیست؟ هیپیاس، به این سؤال چه پاسخ بدهیم؟ پاسخی داریم جز اینکه بگوییم مادیان زیبا هم «زیبا» است؟ یا می‌توانیم منکر زیبایی چیزی زیبا بشویم؟
هیپیاس:سقراط، حق با توست و خدا نیز حق دارد مادیان را بستاید زیرا مادیانهای شهر ما براستی زیبا هستند.
سقراط:آنگاه آن مرد خواهد گفت: چنگ زیبا هم «زیبا» است؟ هیپیاس، به این سؤال چه پاسخ خواهیم داد جز اینکه بگوییم: آری، چنین است.
هیپیاس:پاسخ ما همین خواهد بود.
سقراط:من آن مرد را نیک می‌شناسم و می‌دانم که بی‌درنگ خواهد گفت: مگر دیگ سفالی «زیبا» نیست؟
هیپیاس:سقراط این مرد عامی کیست که در بحثی جدی این‌گونه سخنان عامیانه به میان می‌آورد؟
سقراط:هیپیاس، چاره چیست؟ مردی است عامی و ساده‌لوح که از ظرافت بویی نبرده و به هیچ چیز جز حقیقت اعتنا ندارد. ولی ناچاریم پاسخ او را بدهیم و پیش از آنکه تو نظر خود را بگویی اجازه بده جوابی را که به عقیدهٔ من باید داد بیان کنم. اگر پرسش او راجع به ظرفی سفالی باشد که به دست کوزه‌گری استاد ساخته شده و نیک پخته گردیده است، از آن گونه ظرفهای زیبا که دارای دو دسته‌اند و شش پیمانه گنجایش دارند، باید گفت آری، این دیگ سفالی زیباست. زیرا چیزی را که زیباست نمی‌توان نازیبا خواند.
هیپیاس:درست است.
سقراط:پس آن مرد خواهد گفت: «سقراط و هیپیاس، دیگ سفالی زیبا نیز «زیبا» است؟ پاسخ بدهید!»
هیپیاس:سقراط، درست است که دیگ هم اگر زیبا ساخته شده باشد زیباست ولی چنان ارجی ندارد که آن را با دختر یا مادیانی زیبا برابر بشماریم و زیبا بخوانیم.
سقراط:می‌دانم چه می‌گویی. می‌خواهی به آن مرد بگوییم: «مگر نشنیده‌ای که هراکلیتوس¹¹ گفته است زیباترین بوزینه‌ها در مقام مقایسه با آدمیان زشت است همچنان که به قول هیپیاس زیباترین دیگ‌ها در مقام مقایسه با دختران زیبا زشت می‌نماید؟» هیپیاس، به عقیدهٔ تو باید چنین پاسخ بدهیم؟
هیپیاس:آری سقراط، این پاسخ درست است.
سقراط:یقین دارم که آن مرد پس از شنیدن پاسخ ما خواهد گفت: «سقراط، اگر دختران را با خدایان مقایسه کنیم نتیجه جز آن خواهد بود و زیباترین دختران زشت نخواهند نمود؟ مگر مقصود هراکلیتوس، که به قولش استناد جستی، این نیست که خردمندترین آدمیان در مقام مقایسه با خدایان بوزینه‌ای بیش نیست، خواه به دانش و خرد و خواه به زیبایی؟» پس، هیپیاس گرامی، باید تصدیق کنیم که دختران زیبا در مقام سنجش با خدایان زشتند؟
هیپیاس:منکر این حقیقت نمی‌توان شد.
سقراط:ولی اگر این حقیقت را تصدیق کنیم آن مرد خواهد خندید و خواهد گفت «سقراط، بیاد داری که چه پرسیدم؟» خواهم گفت «البته بیاد دارم. پرسیدی که خود زیبا چیست.» خواهد گفت: «با اینکه سؤال من راجع به خود زیبا بود تو در پاسخ چیزهایی را نام بردی که به تصدیق خودت، هم زیبا هستند و هم زشت»، و من ناچار خواهم شد بگویم: «آری حق با توست». هیپیاس، اگر به جای من بودی پاسخی دیگر می‌دادی؟
هیپیاس:نه، من نیز همان پاسخ را می‌دادم زیرا حق با اوست و آدمیان در مقام سنجش با خدایان زشتند.
سقراط:آنگاه خواهد گفت: «اگر پرسیده بودم آن چیست که هم زیباست و هم زشت، و تو چنان پاسخ می‌دادی پاسخت درست بود. ولی اکنون هنوز به این عقیده‌ای که خود زیبا، که هر چیز فقط در صورتی که از آن بهره‌ور شود زیبا می‌گردد، دختر یا مادیان یا چنگ است؟»
هیپیاس:سقراط، اگر مقصود او این است بآسانی می‌توان پاسخ داد که خود زیبا، که همه چیز زیبایی خود را از آن دارند، چیست. چنین می‌نماید که آن مرد بسیار ساده‌لوح است و نمی‌داند کدام چیزها زیبا هستند. اگر بگویی «آن زیبا که به دنبالش می‌گردی زر است»، سر فرود خواهد آورد و ایراد نخواهد گرفت زیرا همه می‌دانند که زر به هر چه افزوده شود آن را زیبا نمودار می‌سازد گرچه پیش از آن زشت بوده باشد.
سقراط:ولی، هیپیاس گرامی، آن مرد را نمی‌شناسی و نمی‌دانی که چقدر خرده‌گیر است.
هیپیاس:با این همه مجبور است که در برابر سخن حق تسلیم شود وگرنه همه به ریشش خواهند خندید.
سقراط:ولی می‌دانم که در برابر آن سخن تسلیم نخواهد شد و حتی به ریش من خواهد خندید و خواهد گفت: «ای مرد خودپسند، فیدیاس را هنرمند کوچکی می‌دانی؟» و ناچار خواهم گفت: نه.
هیپیاس:البته باید چنان بگویی.
سقراط:اگر تصدیق کنم که فیدیاس هنرمندی بزرگ بوده است، خواهد گفت «گمان می‌کنی فیدیاس چیزی را که تو زیبا می‌نامی نمی‌شناخت؟» خواهم گفت «مقصودت چیست؟» خواهد گفت «می‌دانی که فیدیاس چشمها و روی و دستها و پاهای پیکرهٔ آتنا را از عاج ساخت نه از زر. می‌پنداری به علت نادانی چنان کرد چون نمی‌دانست که زر به هر چه بپیوندد آن را زیبا می‌سازد؟» هیپیاس، اگر چنین بپرسد چه بگوییم؟
هیپیاس:پاسخ این سخن دشوار نیست. خواهیم گفت فیدیاس حق داشت چنان کند زیرا هر چیزی هم که از عاج ساخته شود زیباست.
سقراط:خواهد گفت: «پس چرا مردمک چشمهای پیکره را از سنگ ساخت نه از عاج، و سنگ را چنان بعمل آورد که هر چه شبیه‌تر به عاج باشد؟ یا معتقدی که سنگ زیبا نیز «زیبا» است؟» هیپیاس، چه بگوییم؟ تصدیق کنیم که سنگ نیز «زیبا» است؟
هیپیاس:البته تصدیق می‌کنیم که سنگ نیز اگر در مقام متناسب بکار رود زیباست.
سقراط:و اگر در مقام نامتناسب بکار رود زشت است؟ اجازه می‌دهی که این نکته را نیز تصدیق کنیم؟
هیپیاس:آری، تصدیق کن که اگر نامتناسب باشد زشت است.
سقراط:خواهد گفت: «پس اگر در چیزی عاج و طلا در مقام متناسب بکار برند آن چیز زیبا می‌نماید وگرنه زشت؟» این سخن را نیز تصدیق کنیم؟
هیپیاس:البته باید تصدیق کنیم که اگر چیزی با چیز دیگر متناسب افتد آن را زیبا می‌کند.
سقراط:آن مرد خواهد گفت «اگر در آن دیگ سفالی که پیشتر درباره‌اش سخن گفتیم، آش لوبیا بپزیم آیا متناسب‌تر آن است که آش را با قاشق زرین به هم بزنیم یا با قاشقی از چوب انجیر؟»
هیپیاس:سقراط، این مرد عامی کیست که نامش را نمی‌گویی؟
سقراط:اگر نامش را هم بگویم نخواهی شناخت.
هیپیاس:ولی تا کنون این قدر شناخته‌ام که مردی عامی و ساده‌لوح است.
سقراط:حق داری. با او بحث‌کردن دشوار است. ولی پاسخش را چگونه باید داد؟ برای دیگ سفالی و آش لوبیا کدام قاشق متناسب‌تر است؟ گمان می‌کنم قاشقی که از چوب انجیر ساخته شده باشد متناسب‌تر است چون آش را خوشبو می‌کند و دیگ را نمی‌شکند و آش را نمی‌ریزد و آتش را خاموش نمی‌کند و کسانی را که منتظر خوردن آشند از غذایی گوارا محروم نمی‌سازد و قاشق زرین ممکن است سبب همهٔ آن زیانها شود. پس اگر موافقی بگذار به آن مرد بگوییم قاشق چوبین متناسب‌تر از قاشق زرین است.
هیپیاس:البته متناسب‌تر است. ولی میل ندارم با مردی که چنین پرسشهایی می‌کند گفت و گو کنم.
سقراط:حق داری دوست گرامی برای تو که جامه‌ای گرانبها بر تن و کفش به پا داری و به دانش و خردمندی در سراسر یونان انگشت‌نمایی، شایسته نیست که خود را بدان گونه سخنها بیالایی. ولی من مانعی نمی‌بینم که با او گفت و گو کنم. پس درسی را که به من می‌دهی ناتمام مگذار و برای خاطر من پاسخ پرسشهای او را بده. آن مرد خواهد گفت «اگر قاشق چوبین متناسبتر است پس باید زیباتر باشد».
هیپیاس:سقراط، چون تصدیق کرده‌ای که متناسب زیباتر از نامتناسب است...
سقراط:پس باید تصدیق کنم که قاشق چوبین زیباتر از قاشق زرین است؟
هیپیاس:سقراط، می‌خواهی بگویم که به او چه پاسخ باید بدهی و زیبا را چگونه باید تعریف کنی تا از سخن‌درازی او رهایی یابی؟
سقراط:البته می‌خواهم. ولی نخست پاسخی را که دربارهٔ قاشقها باید داد به من بیاموز. کدام یک را باید متناسب‌تر و زیباتر بخوانم؟
هیپیاس:اگر میل داری بگو قاشق چوبین متناسبتر و زیباتر است.
سقراط:با این پاسخ آشکار شد که زر زیباتر از چوب انجیر نیست. اینک سخن تازه‌ای را که می‌خواستی بیان کنی بیاور و بگو که خود «زیبا» چیست؟
هیپیاس:گوش فرادار تا بگویم. در پاسخ این سؤال که «زیبا» چیست، باید چیزی را نام ببریم که هیچ گاه و در هیچ جا و در مقام مقایسه با هیچ چیز و به دیدهٔ هیچ کس زشت ننماید.
سقراط:آفرین هیپیاس! مقصود مرا نیک دریافته‌ای.
هیپیاس:اگر به سخنی که خواهم گفت کسی ایرادی بگیرد اعتراف خواهم کرد که هیچ نمی‌دانم.
سقراط:پس زود بگو و منتظرم مگذار.
هیپیاس:همیشه و در همه جا و برای همه کس زیبا آن است که توانگر و تندرست باشد و یونانیان محترمش بدارند و بسربلندی عمری دراز بسربرد و پدر و مادر خویش را موافق رسوم و آداب به خاک بسپارد و خود نیز به سالخوردگی برسد و چون درگذرد فرزندانش با عزت و حرمت به خاکش سپارند.
سقراط:هیپیاس، خوب گفتی و سخنی بزرگ درخور شأن خویش آوردی. به هرا سوگند که از این سخن لذت بردم ولی بیم آن دارم که با این پاسخ نیز نتوانم دهان آن مرد را ببندم و بیش از پیش به ریشم بخندد.
هیپیاس:ولی از این خنده طرفی نخواهد بست. چه اگر نتواند ایرادی بجا بگیرد و به خندیدن اکتفا ورزد در واقع به خود می‌خندد و همهٔ مردم نیز به ریشش خواهند خندید.
سقراط:شاید. اما می‌ترسم به خندیدن اکتفا نورزد...
هیپیاس:بلکه؟
سقراط:بلکه اگر چوبی به دستش باشد به جانم بیفتد و مرا بزند مگر آنکه بی‌درنگ بگریزم.
هیپیاس:چه می‌گویی؟ مگر آن مرد خواجهٔ توست و اگر تو را بزند به دادگاهش نمی‌برند و به سزایش نمی‌رسانند؟ یا در شهر شما قانون و عدالت نیست و هر کسی می‌تواند دیگران را بزند؟
سقراط:نه، چنین نیست.
هیپیاس:پس به سزایش می‌رسانند چون حق ندارد تو را بزند.
سقراط:اگر چنان پاسخ دهم به عقیدهٔ من حق دارد بزند.
هیپیاس:اگر عقیده‌ات چنین است من نیز معتقدم که حق دارد تو را تنبیه کند.
سقراط:اجازه می‌دهی بگویم که اگر چنان پاسخ دهم چرا حق دارد مرا بزند؟ یا تو نیز می‌خواهی مرا بزنی پیش از آنکه دفاعم را بشنوی؟
هیپیاس:البته اگر چنین کاری از من سر بزند بسیار ناشایسته خواهد بود. ولی مقصودت را روشن‌تر بیان کن.
سقراط:پس اجازه بده باز خود را به جای او بگذارم تا سخنان عتاب‌آمیزی که خواهد گفت از زبان من نباشد. خواهد گفت «سقراط، در حین نغمه‌سرایی همهٔ قواعد موسیقی را زیر پا می‌گذاری و باز می‌گویی حق ندارم تو را بزنم؟ خواهم گفت: «مقصودت چیست؟» خواهد گفت بدین زودی سؤال مرا از یاد بردی؟ پرسیدم خود «زیبا» (= ایدهٔ زیبا) چیست که با هر چه پیوند بیابد خواه سنگ باشد یا چوب یا آدمی یا خدا یا گفتار یا کردار یا شناسایی، به آن زیبایی می‌بخشد. باز تکرار می‌کنم و به آواز بلند می‌پرسم که خود «زیبا» چیست؟ ولی تو فریاد مرا نمی‌شنوی چنانکه گویی سنگ آسیا هستی که نه گوش دارد و نه فهم.» هیپیاس آزرده نخواهی شد اگر از ترس جان بگویم «من نیز از هیپیاس چنین پرسیدم و خواستم بگوید آن چیست که همیشه و همه جا و برای همه کس زیباست و هیپیاس آن پاسخ را به من داد؟» هیپیاس گرامی، اگر چنین بگویم از من نخواهی رنجید؟
هیپیاس:نه سقراط، زیرا یقین دارم که آنچه گفتم در نظر همهٔ مردمان زیباست و همواره زیبا خواهد نمود.
سقراط:خواهد گفت «براستی در آینده هم زیبا خواهد بود؟»
هیپیاس:بی گمان.
سقراط:سپس خواهد گفت «در گذشته هم زیبا بود؟»
هیپیاس:البته زیبا بود.
سقراط:آنگاه خواهد گفت «آیا این بیگانهٔ الیسی ادعا می‌کند که برای آخیلئوس و نیای او آیاکوس که فرزندان خدایان بودند، و برای خود خدایان، زیبا آن است که پس از پدران و نیاکان خویش به خاک سپرده شوند؟»
هیپیاس:سقراط، این چه سخنی است؟ به آن مرد بگو از نزد ما دور شود چون گفته‌هایش نشانهٔ بی‌دینی اوست.
سقراط:ولی آیا بی‌دینی واقعی آن نیست که از کسی دربارهٔ چیزی پرسش کنند و او دربارهٔ چیزی دیگر پاسخ دهد؟
هیپیاس:شاید.
سقراط:پس خواهد گفت «بی‌دین تویی که می‌گویی زیبا برای همه آن است که پدر و مادر خویش را به خاک سپارند و خود نیز به دست فرزندان به خاک سپرده شوند. مگر هراکلس جزء "همه" نیست؟»
هیپیاس:مراد من آن نبود زیرا آنچه گفتم دربارهٔ خدایان صادق نیست.
سقراط:ولی دربارهٔ پهلوانان صادق است؟
هیپیاس:البته دربارهٔ پهلوانانی که فرزندان خدایانند صادق نیست.
سقراط:«پس آنچه گفتی در مورد تانتالوس و داردانوس و زئوس زشت است و در مورد پلوپس و دیگر پهلوانان زیبا؟»
هیپیاس:آری، چنین می‌نماید.
سقراط:خواهد گفت «پس تصدیق می‌کنی که به خاک‌سپردن پدر و مادر و به خاک‌سپرده‌شدن به دست فرزندان گاه زیباست و گاه زشت و از این رو نمی‌توان گفت که برای همه کس زیباست. این تعریف نیز به سرنوشت دختر زیبا و دیگ زیبا دچار گردید و معلوم شد مضحک‌تر از آنهاست زیرا موضوع آن چیزی است که برای گروهی زیباست و برای گروهی دیگر زشت. پس می‌بینی که امروز هم نمی‌توانی پاسخ سؤال مرا بدهی و بگویی که زیبا چیست.» آری، اگر چنان پاسخ دهم مرا با این سخنان سرزنش خواهد کرد. هیپیاس گرامی، آن مرد بیشتر اوقات با من چنین گفت و گو می‌کند. ولی گاه هم گویا از ساده‌لوحی من به رحم می‌آید و بر من دل می‌سوزاند و برای اینکه به من یاری کند، خود پاسخ سؤال را می‌دهد و آنگاه از من می‌پرسد که آیا «زیبا» همان است یا نه، و اگر بحث دربارهٔ موضوعی دیگر باشد تعریفی به میان می‌آورد و می‌پرسد که این تعریف با آن موضوع منطبق است یا نه.
هیپیاس:مثلاً چگونه؟
سقراط:مثلاً می‌گوید «سقراط از این سخنان بی‌معنی دست بردار و این پاسخها را به یک سو بنه و به جای آنها به نکته‌ای که می‌گویم گوش فرادار: اندکی پیش سخن از زر به میان آوردی و گفتی زر هر جا که متناسب بکار رفته باشد زیباست وگرنه زشت، و این قاعده را دربارهٔ همه چیز صادق دانستی. اکنون نیک بنگر شاید همین متناسب، و به طور کلی خود تناسب، زیباست؟» عادت من بر این است که سخنان او را تصدیق کنم چون نمی‌دانم در پاسخ او چه بگویم. هیپیاس، عقیدهٔ تو چیست؟ تناسب به عقیدهٔ تو نیز «زیبا»ست؟
هیپیاس:آری براستی زیباست.
سقراط:پس بگذار این نکته را نیک بررسی کنیم تا گمراه نگردیم.
هیپیاس:البته باید بررسی کنیم.
سقراط:آیا تناسب در هر جا باشد سبب می‌شود که هر چه از آن بهره دارد زیبا بنماید یا براستی زیبا باشد؟
هیپیاس:به نظر من چنین می‌آید که...
سقراط:مرادم از اینکه گفتم سبب می‌شود چیزی زیبا بنماید این است که مثلاً مردی زشت‌اندام اگر جامه و کفشی بپوشد که اندامش را بیاراید زیبا می‌نماید. چنین نیست؟ پس اگر تناسب سبب شود که چیزی زیباتر از آنچه هست بنماید، باید گفت تناسب نوعی فریب است نه آنچه به دنبالش می‌گردیم. آنچه ما می‌جوییم چیزی است که همه چیزهای زیبا به علت بهره‌داشتن از آن زیبا هستند همچنان که همهٔ چیزهای بزرگ به علت بهره‌داشتن از خود «بزرگی»، بزرگند. زیرا بزرگی سبب می‌شود که آن چیز بزرگ باشد هر چند بزرگ ننماید. مراد ما از اینکه می‌پرسیم «زیبا» چیست، این است که می‌خواهیم بدانیم آن چیست که هر چه از آن بهره دارد زیباست هر چند زیبا ننماید. پس آنچه می‌جوییم نمی‌تواند تناسب باشد زیرا تناسب، چنانکه دیدیم، سبب می‌شود که چیزها زیباتر از آنچه هستند بنمایند و مانع می‌شود از اینکه هر چیز چنانکه هست نمایان گردد. ما می‌خواهیم بدانیم آن چیست که سبب می‌شود چیزی براستی زیبا باشد، خواه زیبا بنماید و خواه نه.
هیپیاس:ولی سقراط، تناسب با هر چه پیوند یابد سبب می‌شود که آن چیز هم زیبا باشد و هم زیبا بنماید.
سقراط:اگر چنین باشد ممکن نیست که چیزهای زیبا زیبا ننمایند زیرا علت نمود را نیز در خود دارند.
هیپیاس:درست است.
سقراط:آیا همهٔ اشیاء و رسوم و کارهایی که براستی زیبا هستند همیشه و به دیدهٔ همه کس زیبا می‌نمایند و همهٔ مردم آنها را به زیبایی می‌پذیرند؟ مگر هر روز با خلاف این امر مواجه نمی‌گردیم و نمی‌بینیم که میان مردمان و جامعه‌ها در این باره اختلاف است و این اختلاف در بیشتر اوقات به دشمنی و نزاع می‌کشد؟
هیپیاس:حق با توست و اختلاف مردمان بر سر این موضوع بیش از هر مورد دیگر است.
سقراط:اگر چیزهای زیبا همیشه و در نظر همه کس زیبا می‌نمودند چنین نمی‌شد، و اگر «زیبا» تناسب بود و سبب می‌گردید که چیزها زیبا باشند و زیبا بنمایند، هر چیز زیبا همیشه و در نظر همه کس زیبا می‌نمود. پس اگر تناسب سبب می‌شود که چیزها زیبا باشند، باید تصدیق کنیم که تناسب همان «زیبا»ست که ما به دنبالش می‌گردیم، نه چیزی که سبب می‌شود که چیزها زیبا بنمایند. ولی اگر تناسب سبب می‌شود که چیزها زیبا بنمایند باید بگوییم تناسب آن نیست که ما می‌جوییم زیرا آنچه می‌جوییم چیزی است که سبب می‌شود چیزها براستی زیبا باشند. ولی هیپیاس گرامی، چیز واحد هیچ گاه نمی‌تواند هم سبب هستی باشد و هم سبب نمود. پس در مورد تناسب باید یکی از دو شق را برگزینیم: یا آن را سبب زیبا بودن چیزها بدانیم یا سبب زیبانمودن آنها.
هیپیاس:سقراط باید بگوییم تناسب سبب می‌شود که چیزها زیبا بنماید.
سقراط:دریغا که علمی که دربارهٔ «زیبا» یافته بودیم یکباره از دستمان گریخت. زیرا عیان شد که تناسب غیر از «زیبا»ست.
هیپیاس:آری گریخت ولی نفهمیدم چگونه گریخت.
سقراط:با این همه، دوست گرامی، نباید دست از طلب بداریم زیرا من هنوز امیدوارم که «زیبا» را خواهیم یافت.
هیپیاس:البته خواهیم یافت چون مسألهٔ دشواری نیست و یقین دارم که اگر ساعتی تنها بمانم و بیندیشم تعریف درست را خواهم یافت.
سقراط:هیپیاس، می‌بینی که تا کنون با چه دشواریهایی رو به رو شده‌ایم. پس لاف بیهوده مزن، تا مبادا «زیبا» آزرده شود و تندتر بگریزد. ولی نه، بر من ببخشای چون از این گفته پشیمانم و یقین دارم که اگر اندکی تنها بمانی «زیبا» را خواهی یافت. با این همه، تو را به خدای بزرگ سوگند می‌دهم، بکوش تا بلکه آن را در حضور من بیابی و اگر مانعی نمی‌بینی بگذار من نیز در این جست و جو با تو همراه شوم. اگر توانستیم آن را بدست آوریم چه بهتر. ولی اگر کامیاب نشدیم من تسلیم سرنوشت خود خواهم شد و تو در تنهایی به جست و جو خواهی پرداخت. اگر آن را اکنون با هم پیدا کنیم برای تو سودی دیگر خواهد داشت زیرا از زحمت آسوده خواهی شد و من با پرسشهای عامیانه خود مایهٔ دردسر تو نخواهم گردید و نخواهم پرسید که آنچه در تنهایی یافته‌ای چیست. اکنون به نکته‌ای که می‌گویم گوش فرادار ولی نیک بنگر تا سخنی بی‌معنی نگویم. می‌گویم زیبا چیزی است که سودمند باشد. علت اینکه زیبا را چنین تعریف می‌کنم این است که می‌اندیشم هنگامی که چشم را زیبا می‌خوانیم مرادمان چشمی نیست که توانایی دیدن ندارد بلکه چشمی است که توانایی دیدن دارد و از این رو سودمند است.
هیپیاس:درست است.
سقراط:همچنین است وقتی که می‌گوییم این تن برای دویدن زیباست و آن تن برای کشتی‌گرفتن، و یا هنگامی که اسب یا خروس یا کبک را زیبا می‌خوانیم. این قاعده دربارهٔ ظرفها و وسایل باربری زمینی و دریایی، مانند کشتیهای باربری و جنگی، و اسباب زندگی و آلات موسیقی و کارها و قوانین نیز صادق است و ما همهٔ آنها را بدان جهت زیبا می‌خوانیم که سودمندند. به عبارت دیگر هر یک از آنها را با توجه به اینکه طبیعتش چگونه است و چگونه ساخته شده و چه وقت برای کدام منظور سودمند است زیبا می‌شماریم و چیزی را که به هیچ کار نیاید زشت می‌دانیم. تو در این باره عقیده‌ای دیگر داری؟
هیپیاس:نه، من نیز با تو همداستانم.
سقراط:پس حق داریم بگوییم که هر چه سودمند است زیباست؟
هیپیاس:آری.
سقراط:من چنین می‌اندیشم که هر چه توانایی برآوردن منظوری را دارد برای آن منظور سودمند است و هر چه فاقد آن توانایی است بی‌فایده است.
هیپیاس:درست است.
سقراط:پس توانایی زیباست و ناتوانی زشت؟
هیپیاس:این سخن درست است و بهترین دلیل درستی آن را در زندگی سیاسی می‌توان یافت زیرا در امور سیاسی و دولتی توانایی زیباتر از هر چیز است و ناتوانی زشت‌تر از همه چیز.
سقراط:خوب گفتی هیپیاس! پس بدین علت دانایی زیباترین چیزهاست و نادانی زشت‌ترین آنها؟
هیپیاس:مگر تو جز این می‌اندیشی؟
سقراط:کمی درنگ کن. نگرانم که این سخن ما را به کجا می‌برد؟
هیپیاس:چرا نگرانی؟ می‌بینی که استدلال تا اینجا درست پیش رفته است.
سقراط:ای کاش چنین بود. به نکته‌ای که می‌گویم گوش فرادار: آیا ممکن است کسی کاری کند که نه دانش آن را دارد و نه توانایی آن را؟
هیپیاس:هرگز. چگونه ممکن است کسی کاری کند که توانا به کردن آن نیست.
سقراط:پس آیا کسانی که به راه خطا می‌روند و بر خلاف خواست خویش کار بد می‌کنند اگر توانایی آن را نداشتند نمی‌کردند؟
هیپیاس:نه.
سقراط:مردمان توانا به سبب توانایی توانا هستند نه به سبب ناتوانی؟
هیپیاس:بدیهی است.
سقراط:همهٔ کسانی که کاری می‌کنند توانا به کردن آنند؟
هیپیاس:البته.
سقراط:ولی چنانکه می‌دانی همهٔ مردمان از کودکی بی‌آنکه خود بخواهند مرتکب اشتباه می‌شوند و کار بد بیشتر از کار خوب می‌کنند.
هیپیاس:درست است.
سقراط:آیا می‌توانیم توانایی به‌بدی‌کردن را سودمند و زیبا بشماریم؟
هیپیاس:به‌هیچ وجه.
سقراط:پس هیپیاس آشکار شد که «زیبا» توانایی و سودمندی نیست؟
هیپیاس:ولی سقراط، توانایی بر کار خوب و سودمندی برای کارهای خوب، زیباست.
سقراط:ولی آشکارا دیدیم که توانایی و سودمندی به‌هر حال و به‌خودی خود زیبا نیست و گمان می‌کنم روح ما می‌خواست این نکته را بر ما عیان سازد که «زیبا» عبارتست از توانایی بر کار نیک، و سودمندی برای کارهای نیک.
هیپیاس:چنین می‌نماید.
سقراط:ولی مگر این همان سودمند نیست؟
هیپیاس:همان است.
سقراط:پس آیا تن‌های زیبا و قوانین زیبا و دانایی و هر چه پیشتر زیبا شمردیم، به‌علت سودمندی زیبا هستند؟
هیپیاس:روشن است.
سقراط:پس زیبا همان سودمند است؟
هیپیاس:البته.
سقراط:مگر سودمند سبب نمی‌شود که «نیک» پدید آید؟
هیپیاس:درست است.
سقراط:هر چه اثری پدید آورد علت است. چنین نیست؟
هیپیاس:چنین است.
سقراط:پس «زیبا» علت «نیک» است؟
هیپیاس:بی‌گمان.
سقراط:ولی علت غیر از اثری است که از علت پدید می‌آید. زیرا علت نمی‌تواند علت علت باشد. برای اینکه مطلب روشن‌تر شود بهتر است چنین استدلال کنیم: مگر نگفتیم که از علت اثری پدید می‌آید؟
هیپیاس:چنین گفتیم.
سقراط:اثری که از علت پدید می‌آید معلول است نه علت.
هیپیاس:بدیهی است.
سقراط:پس معلول غیر از علت است؟
هیپیاس:آری.
سقراط:و علت، علت معلول است نه علت علت؟
هیپیاس:آری.
سقراط:اگر «زیبا» علت «نیک» باشد باید گفت «نیک» معلول «زیبا»ست، و شاید ما «زیبا» را بدان جهت می‌جوییم که معلول و نتیجهٔ آن، یعنی «نیک» را، خواستاریم و معتقدیم که «زیبا» پدر «نیک» است.
هیپیاس:خوب گفتی سقراط، مطلب همین است.
سقراط:این نیز خوب است که می‌گویم پدر پسر نیست و پسر پدر نیست؟
هیپیاس:آری، بسیار خوب است.
سقراط:این نیز خوب است که می‌گویم معلول علت نیست و علت معلول نیست؟
هیپیاس:آری، این نیز خوب است.
سقراط:پس دوست گرامی، آشکار شد که «نیک»، «زیبا» نیست و «زیبا»، «نیک» نیست. یا معتقدی که با وجود همهٔ آن استدلالها می‌توان آن دو را یکی دانست؟
هیپیاس:نه سقراط، نمی‌توان.
سقراط:از نتیجه‌ای که بدست آوردیم خرسندیم و از این پس خواهیم گفت نیک زیبا نیست و زیبا نیک نیست؟
هیپیاس:نه سقراط، من هیچ خرسند نیستم.
سقراط:من نیز آن سخن را کمتر از همهٔ سخنانمان می‌پسندم.
هیپیاس:با تو همداستانم.
سقراط:پس معلوم می‌شود عقیدهٔ کسانی که «زیبا» را سودمندی و توانایی به کار نیک می‌دانند مضحک‌تر از سخن کسی است که دختر و مادیان را زیبا می‌خواند.
هیپیاس:چنین می‌نماید.
سقراط:هیپیاس، من درمانده‌ام و نمی‌دانم به کدام سو روی آورم و زیبایی را در کجا جست و جو کنم. تو چگونه‌ای؟ راهی می‌بینی؟
هیپیاس:نه سقراط، در این دم راهی نمی‌بینم ولی چنانکه گفتم اگر اندکی تنها بمانم و بیندیشم یقین دارم که پاسخ مسأله را خواهم یافت.
سقراط:ولی من آن مایه شکیبایی ندارم که منتظر شوم تا تو بروی و بیندیشی. اندکی درنگ کن. چنین می‌نماید که مطلبی تازه به ذهنم رسیده است: اگر بگوییم هر چه برای ما ایجاد لذت می‌کند زیباست، با این سخن می‌توانیم از معرکه پیروز بدر آییم؟ مرادم اینجا هر لذتی نیست بلکه تنها لذتی است که از راه چشم و گوش بدست می‌آید. می‌دانی که ما از دیدن جوانان زیبا و نقشهای خوشرنگ و تصویرها و پیکره‌های زیبا و شنیدن آواز خوش و نغمهٔ چنگ و خطابهٔ شیوا و شعر خوب لذت می‌بریم. اگر در پاسخ آن مرد خرده‌گیر بگوییم «زیبا لذتی است که از راه چشم و گوش بدست می‌آید» گمان می‌کنی با این سخن می‌توانیم دهان او را ببندیم؟
هیپیاس:سقراط، تعریف خوبی یافتی.
سقراط:بگذار اندکی بیشتر بیندیشیم. آیا ادعا خواهیم کرد که کارهای زیبا و قوانین زیبا چون برای ما از راه چشم و گوش لذت می‌آورند زیبا هستند؟ یا این چیزها را از نوعی دیگر خواهیم شمرد؟
هیپیاس:سقراط، شاید آن مرد به این ایراد برنخورد.
سقراط:هیپیاس، به سگ سوگند، نمی‌توانم در برابر کسی که از او بیش از همه شرم دارم چنان وانمود کنم که سخن درست می‌گویم اگر بدانم که سخنم نادرست است.
هیپیاس:او کیست؟
سقراط:سقراط پسر سوفرونیسکوس است که هیچ گاه اجازه نمی‌دهد دربارهٔ مطلبی که نمی‌دانم چنان سخن بگویم که گویی می‌دانم.
هیپیاس:سقراط، اکنون من نیز در این گمانم که زیبایی قوانین از نوعی دیگر است.
سقراط:هیپیاس خاموش باش! چنین می‌نماید که ما با اینکه در جست و جوی «زیبا» سرگردان و مانده شده‌ایم، هنوز امیدواریم که از راهی دیگر به آن برسیم.
هیپیاس:مقصودت چیست؟
سقراط:گوش فرادار: شاید زیبایی قوانین و کارها را نیز از راه چشم و گوش درمی‌یابیم؟ بگذار آن نظریه را که گفتیم «زیبا» لذتی است که از راه چشم و گوش بدست می‌آید بررسی کنیم بی‌آنکه موضوع قوانین و مانند آن را در نظر آوریم. اگر آن مرد یا هر کس دیگر بگوید «سقراط و هیپیاس، به چه علت لذتهایی را که زیبا می‌خوانید از دیگر لذتها جدا می‌کنید و لذایذی را که از راه حواس دیگر بدست می‌آیند، مانند خوردن و نوشیدن و آمیزش جنسی، زیبا نمی‌شمارید؟ ادعا می‌کنید که این کارها لذت‌آور نیستند و لذت تنها از راه دیدن و شنیدن حاصل می‌شود؟» به او چه پاسخ خواهیم داد؟
هیپیاس:سقراط، اگر چنان بپرسد ناچاریم تصدیق کنیم که آن کارها نیز لذت‌آورند.
سقراط:آنگاه خواهد گفت «پس چرا نام لذت را از آنها دریغ می‌کنید و منکر زیبایی آنها می‌شوید؟» و ما پاسخ خواهیم داد «اگر به جای آنکه بگوییم خوردن لذت‌آور است بگوییم خوردن زیباست یا بوییدن بوی خوش را به جای لذت‌آور زیبا بخوانیم همه به ما خواهند خندید. از آمیزش جنسی نیز با اینکه همه آن را بسیار لذت‌بخش می‌دانند همیشه باید دور از چشم دیگران برخوردار شد تا کسی نبیند زیرا زشت‌ترین چیزهاست.» هیپیاس گرامی، اگر چنین بگوییم آن مرد خواهد گفت «اکنون مقصودتان را دریافتم. آن کارها را چون مردمان زیبا نمی‌خوانند زیبا نمی‌شمارید. ولی از شما نپرسیده بودم که چه چیز در نظر مردمان زیباست بلکه پرسیده بودم که زیبا چیست.» اگر چنان بگوید گمان می‌کنم ناچار خواهیم شد سخن پیشین را تکرار کنیم و بگوییم «زیبا لذتی است که از راه چشم و گوش بدست آید». تو نیز موافقی که چنین بگوییم یا نظری دیگر داری؟
هیپیاس:سقراط گمان نمی‌کنم پس از آن استدلالها پاسخ دیگری بتوان داد.
سقراط:آن مرد خواهد گفت: «اگر تنها لذتی که از راه چشم و گوش بدست می‌آید زیباست، پس لذتهای دیگر زیبا نیستند؟»
هیپیاس:خواهیم گفت: نه.
سقراط:باز خواهد گفت «آیا لذتی که از راه دیدن بدست می‌آید هم از راه دیدن حاصل می‌شود و هم از راه شنیدن؟ و لذتی که از راه شنیدن بدست می‌آید هم از راه شنیدن حاصل می‌شود و هم از راه دیدن؟» خواهیم گفت: لذتی که از راه یک حس بدست می‌آید ممکن نیست از راه هر دو حس بدست آید و گمان می‌کنیم معنی سؤال تو همین است. ادعای ما این است که خاصیت «زیبا» هم در هر یک از آن دو نوع لذت هست و هم در هر دوی آنها هیپیاس، نباید به آن مرد چنین بگوییم؟
هیپیاس:بی‌گمان باید چنین بگوییم.
سقراط:سپس او خواهد گفت «یک لذت از حیث لذت‌بودن با لذتهای دیگر فرق دارد؟ سؤالم این نیست که آیا یک لذت از حیث بزرگی و کوچکی و بیشی و کمی با لذتهای دیگر اختلاف دارد یا نه بلکه می‌خواهم بدانم آیا فرق دو لذت با یکدیگر در این است که یکی لذت است و دیگری لذت نیست؟» این سخن را تصدیق نخواهیم کرد.
هیپیاس:با تو همداستانم.
سقراط:در این هنگام آن مرد خواهد گفت «پس شما آن دو لذت را که از راه چشم و گوش بدست می‌آیند نه بدین علت از لذتهای دیگر جدا کردید که آن دو لذت نیستند، بلکه به‌علتی دیگر چنان گردید. بی‌گمان در آن دو لذت خاصیتی دیدید که در لذتهای دیگر نیست و بدین جهت آن دو را زیبا خواندید. زیرا لذتی که از راه چشم بدست می‌آید علت زیباییش آن نیست که از راه گوش دست می‌دهد و نمی‌توانست زیبا باشد چون از راه چشم بدست نمی‌آید» خواهیم گفت: حق با توست.
هیپیاس:آری، چنین خواهیم گفت.
سقراط:خواهد گفت «همچنین لذتی که از راه گوش بدست می‌آید علت زیباییش آن نیست که از راه گوش حاصل می‌شود چه اگر علت همان بود لذتی که از راه چشم دست می‌دهد نمی‌توانست زیبا باشد چون از راه گوش بدست نمی‌آید»، و ما سخن او را تصدیق خواهیم کرد.
هیپیاس:آری تصدیق خواهیم کرد.
سقراط:خواهد گفت «ولی می‌گویید هر دو زیبا هستند، و ما تصدیق خواهیم کرد که چنین می‌گوییم.
هیپیاس:درست است.
سقراط:خواهد گفت «پس در آن دو لذت باید خاصیتی مشترک باشد که سبب زیبایی آنها شود و این خاصیت مشترک را باید هر یک بتنهایی و هر دو با هم داشته باشند وگرنه ممکن نیست که هر یک بتنهایی و هر دو با هم زیبا باشند». هیپیاس، فرض کن آن مرد منم و پاسخ بده!
هیپیاس:می‌گویم، آری چنین است.
سقراط:اگر آن دو لذت با هم دارای خاصیتی بودند که هر یک بتنهایی نداشت، آن خاصیت نمی‌توانست علت زیبایی آنها باشد.
هیپیاس:سقراط، چگونه ممکن است که هیچ یک از دو چیز بتنهایی دارای خاصیتی معین نباشند ولی هر دو با هم آن خاصیت را داشته باشند؟
سقراط:چنان امری را محال می‌دانی؟
هیپیاس:آری، مگر آنکه نه طبیعت اشیاء را بشناسم و نه معانی کلماتی را که در این گفت و گو بکار می‌بریم.
سقراط:شاید من نیز به‌علت ساده‌لوحی خیال می‌کنم که چنان امری ممکن است حال آنکه در حقیقت ممکن نیست.
هیپیاس:نه سقراط، خیال نمی‌کنی بلکه در اشتباه هستی.
سقراط:با این همه مواردی بسیار از آن گونه در برابر چشم خود می‌بینم. ولی به آنها اعتماد ندارم زیرا به‌دیدهٔ مردی چون تو که بیش از همهٔ دانشمندان از راه دانش پول گرد آورده است نمایان نمی‌گردند و خود را تنها به‌من می‌نمایند که هرگز از آن راه پولی درنیاورده‌ام با همهٔ این احوال آن موارد چنان روشن و نمایانند که گمان می‌برم تو با من مزاح می‌کنی.
هیپیاس:سقراط، برای اینکه بدانی مزاح نمی‌کنم آنچه را به چشم می‌بینی به زبان بیاور تا روشن شود که سخنت بی‌معنی است. هرگز خاصیتی نخواهی یافت که نه در من باشد و نه در تو، و با این همه ما هر دو با هم آن را داشته باشیم.
سقراط:شاید سخن تو درست است و من از فهم آن ناتوانم. اکنون به نکته‌ای که می‌گویم گوش فرادار: من می‌پندارم که ممکن است خاصیتی که نه در من است و نه در تو، در هر دوی ما با هم موجود باشد. همچنین محال نمی‌دانم که خاصیتی که در هر دوی ما با هم هست، در هیچ یک از ما بتنهایی نباشد.
هیپیاس:سقراط، این سخن شگفت‌آورتر از دیگر سخنان تو است. نیک بیندیش: اگر ما هر دو دادگر باشیم نباید ناچار هر یک از ما بتنهایی نیز چنان باشد؟ یا اگر هر یک از ما بتنهایی بیدادگر باشد ما هر دو با هم بیدادگر نخواهیم بود؟ همچنین اگر ما هر دو با هم تندرست باشیم، هر یک از ما بتنهایی تندرست نیست؟ یا اگر هر یک از ما بتنهایی بیمار یا مجروح باشد ما هر دو با هم چنان. نخواهیم بود؟ باز فرض کن ما هر دو از زر یا سیم یا عاج ساخته شده‌ایم یا هر دو دانا و خردمند یا پیر یا جوانیم در این حال هر یک از ما بتنهایی چنان نخواهد بود؟
سقراط:بی گمان.
هیپیاس:سقراط گرامی، عیب اینجاست که تو و کسانی که تو معمولاً با آنان گفت و شنید می‌کنی، کل اشیاء و امور را یکجا در نظر نمی‌آورید بلکه خود را به اجزاء کوچک مشغول می‌دارید و مثلاً موضوع «زیبا» را از دیگر امور جدا می‌کنید و بدست می‌گیرید و با بحث و استدلال قطعه قطعه می‌کنید و در نتیجه کل هستی و ارتباط موزونی که میان اجزاء آن هست از نظرتان پوشیده می‌ماند و کارتان به جایی می‌رسد که خیال می‌کنید ممکن است دو چیز با هم دارای خاصیتی یا وضع و حالی باشند ولی هر یک از آنها بتنهایی فاقد آن باشد و یا هر یک از دو چیز بتنهایی دارای خاصیتی باشد ولی آن دو با هم آن خاصیت را نداشته باشند، و این خود بهترین دلیل بی‌خردی و ساده‌لوحی شماست.
سقراط:هیپیاس حق با توست و آن مثل معروف شامل حال ماست که می‌گوید: «هر کسی آن می‌کند که می‌تواند نه آنکه می‌خواهد». ولی نیکبختی ما اینجاست که هر گاه گمراه می‌شویم تو ما را به‌وسیلهٔ سرزنش به‌راه راست رهبری می‌کنی. اکنون نیز گوش فرادار تا بگویم که ما پیش از آنکه سرزنش تو را بشنویم چگونه گمراه بودیم و در این مسأله چگونه می‌اندیشیدیم یا میل نداری بشنوی؟
هیپیاس:می‌دانم چه خواهی گفت زیرا به‌احوال کسانی که وقت خود را با این گونه گفت و گوها می‌گذرانند واقفم. با این همه اگر میل داری بگو.
سقراط:البته میل دارم پیش از آنکه سخنان تو را بشنویم چنان ابله و گمراه بودیم که می‌پنداشتیم من و تو هر کدام در تنهایی یکی هستیم ولی هر دو با هم یکی نیستیم بلکه دو تا هستیم. اما امروز از تو آموختم که اگر من و تو هر دو با هم دو تا باشیم هر یک از ما در تنهایی نیز باید دو تا باشد و اگر هر یک از ما در تنهایی یکی باشد هر دو با هم نیز باید یکی باشیم. زیرا هیپیاس معتقد است که مطابق ارتباط موزونی که اجزاء کل هستی با هم دارند حقیقت جز این نمی‌تواند بود بلکه هر خاصیتی که دو چیز با هم دارند هر یک از آنها در تنهایی نیز دارد و هر خاصیتی که هر یک از دو چیز در تنهایی دارد آن دو با هم نیز همان را دارند. پس یقین بدان که سخن تو را پذیرفتم و از این پس در درستی آن شک نخواهم کرد. با این همه نزدیکتر بیا و به‌حافظهٔ من یاری کن من و تو با هم یکی هستیم؟ یا تو دو تا هستی و من نیز دو تا؟
هیپیاس:مقصودت چیست؟
سقراط:مقصودم همان است که گفتم می‌ترسم اگر واضح‌تر بگویم آزرده شوی چون در این پندار هستی که سخنی درست گفته‌ای ولی بگذار سؤالی دیگر بکنم هر یک از ما «یک» نیست و خاصیتی که در هر یک از ماست «یک‌بودن» نیست؟
هیپیاس:البته.
سقراط:هر یک از ما چون یک است پس فرد است؟ یا به‌عقیدهٔ تو «یک» عدد فرد نیست؟
هیپیاس:البته فرد است.
سقراط:ما هر دو با هم با اینکه دو تا هستیم فرد هستیم؟
هیپیاس:نه.
سقراط:پس هر دو با هم زوجیم؟
هیپیاس:البته.
سقراط:چون هر دو با هم زوجیم هر یک از ما در تنهایی نیز زوج است؟
هیپیاس:نه.
سقراط:پس آیا ضروری نیست که خاصیتی که دو چیز با هم دارند در هر یک از آنها بتنهایی نیز باشد؟
هیپیاس:از این لحاظ حق با توست ولی از لحاظی که من گفتم ضروری است.
سقراط:همین بس است. چه این قدر که روشن شد گاه چنین است و گاه چنان برای بحث ما کافی است بی‌گمان بیاد داری که این بحث را به چه علت آغاز کردیم. من می‌گفتم علت زیبایی لذتهایی که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند ممکن نیست خاصیتی باشد که به‌سبب آن هر یک از آنها بتنهایی زیبا باشد ولی هر دو با هم زیبا نباشند، یا هر دو با هم زیبا باشند و هر یک بتنهایی زیبا نباشد. بلکه علت زیبایی آنها خاصیتی تواند بود که هم در هر یک بتنهایی باشد و هم در هر دو با هم زیرا تو خود تصدیق کردی هر یک از آنها و هر دو با هم زیبا هستند. از این رو گفتم علت زیبایی آنها باید خاصیتی باشد که در هر دو هست نه در یکی، و هنوز بر این سخن باقی هستم. پس اینک بار دیگر خود بگو: اگر لذتهایی که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند هر یک بتنهایی و هر دو با هم زیبا هستند، آیا خاصیتی که علت زیبایی آنهاست هم در هر یک بتنهایی موجود است و هم در هر دو؟
هیپیاس:البته.
سقراط:علت زیبایی آنها این است که هر یک بتنهایی و هر دو با هم لذتند؟ اگر علت این است آیا نباید همهٔ لذتهای دیگر نیز زیبا باشند؟ مگر نگفتیم که هیچ یک از آنها از لحاظ لذت‌بودن فرقی با دیگری ندارد؟
هیپیاس:چنین گفتیم.
سقراط:ولی سخن ما این بود که آن دو لذت بدان علت زیبا هستند که از راه دیدن و شنیدن حاصل می‌شوند.
هیپیاس:درست است.
سقراط:بیاد دارم که گفتیم همهٔ لذتها زیبا نیستند بلکه تنها لذتهایی که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند زیبا هستند.
هیپیاس:درست است.
سقراط:و این خاصیت در هر دوی آنهاست حال آنکه در هر یک بتنهایی نیست: زیرا هر یک از آنها هم از راه دیدن و هم از راه شنیدن بدست نمی‌آید بلکه آن دو از آن دو راه بدست می‌آیند نه هر یک از دو راه! چنین نیست؟
هیپیاس:چنین است.
سقراط:پس علت زیبایی هر یک از آنها بتنهایی، خاصیتی نمی‌تواند بود که در هر یک بتنهایی نیست و دیدیم خاصیتی که هر دو با هم دارند در هر یک بتنهایی نیست. پس حق داریم بگوییم که هر دو با هم زیبا هستند ولی حق نداریم بگوییم که هر یک بتنهایی زیباست. این نکته را تصدیق می‌کنی؟
هیپیاس:آری.
سقراط:پس اجازه می‌دهی که بگوییم هر دو با هم زیبا هستند ولی هر یک بتنهایی زیبا نیست؟
هیپیاس:چه مانعی هست؟
سقراط:عزیز من، مانع اینجاست که، چنانکه دیدیم، در پاره‌ای موارد خاصیتی که دو چیز با هم دارند در هر یک از آنها بتنهایی نیز هست و خاصیتی که هر یک بتنهایی دارند در هر دو با هم نیز موجود است این موارد همان است که تو برشمردی.
هیپیاس:درست است.
سقراط:ولی در مواردی که من برشمردم چنین نیست.
هیپیاس:درست است.
سقراط:به عقیدهٔ تو «زیبا» جزء کدام یک از آن مقولات است؟ از مواردی است که تو برشمردی؟ مثلاً اگر من نیرومند باشم و تو نیرومند باشی هر دو نیرومندیم و اگر من دادگر باشم و تو دادگر باشی هر دو دادگریم و اگر هر دو با هم چنان باشیم هر یک از ما بتنهایی نیز چنان است. آیا زیبا نیز بدین گونه است که اگر من زیبا باشم و تو زیبا باشی هر دو زیباییم و اگر هر دو زیبا باشیم هر یک از ما نیز بتنهایی زیباست؟ یا وضع زیبا مانند وضع اعداد است. دو عدد هنگامی که با همند زوجند ولی هر یک بتنهایی گاه فرد است و گاه زوج. زیبایی را جزء کدام یک از آن دو نوع می‌دانی؟ شاید در این باره مانند من می‌اندیشی؟ من بر آنم که نمی‌توان گفت ما هر دو زیباییم ولی هر یک از ما بتنهایی زیبا نیست یا هر یک از ما بتنهایی زیباست ولی هر دو با هم زیبا نیستیم تو نیز چنین می‌اندیشی یا زیبایی را از نوع دیگر می‌دانی؟
هیپیاس:من نیز مانند تو می‌اندیشم.
سقراط:خوب می‌کنی. بدین سان این تحقیق را نیز بپایان رساندیم چه اگر زیبا جزء این نوع موارد باشد لذتهایی که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند زیبا نخواهند بود چون حصول آن دو لذت از راه دیدن و از راه شنیدن سبب می‌شود که هر دو با هم زیبا باشند ولی نه هر یک بتنهایی حال آنکه پیشتر توافق کردیم که چنان امری محال است.
هیپیاس:آری چنین توافق کردیم.
سقراط:پس ممکن نیست آن لذتها بدان علت که از راه دیدن و شنیدن بدست می‌آیند زیبا باشند چه اگر آنها را بدان علت زیبا فرض کنیم به نتیجه‌ای محال می‌رسیم.
هیپیاس:درست است.
سقراط:در این هنگام آن مرد باز به سخن خواهد آمد و خواهد گفت: «اکنون که بطلان ادعای شما روشن شد بار دیگر از آغاز بگویید آن زیبایی که در آن دو گونه لذت می‌بینید و بدان جهت آنها را زیبا می‌نامید و برتر از دیگر لذتها می‌شمارید، چیست؟» خواهیم گفت «آن دو لذت را از آن رو زیبا می‌خوانیم که هر یک بتنهایی و هر دو با هم بهترین لذاتند و بی زیانند.» هیپیاس، تو میان آنها و دیگر لذات فرقی دیگر می‌بینی؟
هیپیاس:نه. آنها براستی بهترین لذاتند.
سقراط:آن مرد خواهد گفت: «پس می‌گویید زیبا لذتی است که سودمند باشد؟» من خواهم گفت آری. تو چه خواهی گفت؟
هیپیاس:من نیز همان را خواهم گفت.
سقراط:خواهد گفت سودمند علت «نیک» است و پیشتر دیدیم که علت غیر از معلول است، پس باز می‌خواهید به سخن پیشین برگردید؟ چون علت غیر از معلول است، پس نیک غیر از زیباست و زیبا غیر از نیک.» هیپیاس، گمان می‌کنم ناچاریم سخن او را بپذیریم زیرا حرف حق را نمی‌توان رد کرد.
هیپیاس:درست است سقراط، ولی نتیجهٔ این سخنها چیست؟ این مطالب، چنانکه گفتم قراضه‌های سخنند. کار بزرگ و زیبا آن است که آدمی هر وقت در دادگاهها یا انجمن شهر یا در نزد دیگر مقامات دولتی کاری دارد بتواند فصیح و زیبا سخن بگوید و شنوندگان را قانع سازد و بزرگترین جایزه‌ها را بدست آورد نه جایزه‌ای حقیر و ناچیز، یعنی بتواند جان و مال خود و دوستانش را حفظ کند. مرد باید به آن کارها دل ببندد نه به این موشکافیهای بی‌معنی و خنده‌آور، تا به دیدهٔ مردمان ابله و ناتوان ننماید.
سقراط:هیپیاس، تو مردی نیکبخت و توانا هستی که هم می‌دانی مرد چه باید بکند و هم وقت خود را به‌کارهای بزرگ صرف می‌کنی. ولی من گرفتار سرنوشتی شگفت‌انگیزم که آواره و سرگردانم کرده است. چه هر گاه به دانشمندی چون تو می‌رسم و می‌خواهم درد پنهان خود را بگویم پیش از آنکه درد مرا بشنود زبان به دشنام و سرزنش می‌گشاید و می‌گوید «سقراط دست از سخنان بیهوده بردار» ولی همین که پند شما را می‌پذیرم و می‌گویم مرد آن است که در دادگاهها و انجمن شهر همه را با سخن شیفتهٔ خویش سازد از چند تنی که همنشینان منند، خصوصاً آن مرد که همیشه به گفته‌های من خرده می‌گیرد، سرزنش و دشنام می‌شنوم. آن مرد نزدیکترین خویش و همخانهٔ من است. چون به خانه باز می‌گردم و او سخنان مرا می‌شنود می‌گوید «شرم نداری که دربارهٔ کارهای زیبا سخن می‌گویی در حالی که نمی‌دانی "زیبا" چیست؟ تو که از ماهیت "زیبا" بی‌خبری چگونه می‌توانی گفتار یا کردار زیبا را از زشت بازشناسی؟ سقراط، گمان می‌کنی تا زمانی که گرفتار این حالتی زندگی برای تو بهتر از مردن است؟» آری هیپیاس گرامی، سرنوشت من این است که هم از شما سرزنش و دشنام بشنوم و هم از او. ولی شاید صلاح من در این است و گمان می‌کنم همنشینی با هر دوی شما برای من سودمند بوده است زیرا اکنون به معنی آن مثل معروف پی می‌برم که می‌گوید زیبا دشوار است.
امتیاز

برای امتیاز و نظر وارد شوید