شیوهی داستانگوییِ همینگوی
آموزش تحلیل «پیرمرد و دریا» و سبک نویسندگی همینگوی؛ بررسی نظریه کوه یخ، Show Don't Tell، انتخاب واژه و ارتباط ادبیات و سینما.
آموزش تحلیل «پیرمرد و دریا» و سبک نویسندگی همینگوی؛ بررسی نظریه کوه یخ، Show Don't Tell، انتخاب واژه و ارتباط ادبیات و سینما.
در حال بارگذاری آزمون...
در این درس با یکی از مشهورترین آثار ادبی ارنست همینگوی، یعنی «پیرمرد و دریا» (The Old Man and the Sea)، همراه میشویم و تلاش میکنیم متن را از چند زاویهی متفاوت بررسی کنیم.
هدف این دوره فقط خواندن و ترجمهی یک اثر ادبی نیست. قرار است همزمان به متن از نگاه یک زبانآموز، نویسنده و فیلمساز نگاه کنیم و ببینیم چگونه انتخاب واژهها، ساختار جملهها و شیوهی روایت میتوانند معنا ایجاد کنند.
ارنست همینگوی یکی از نویسندگانی است که شیوهی روایت و نثر داستانی را به شکل قابل توجهی تغییر داد.
یکی از ویژگیهای مهم سبک او این است که به جای توضیح مستقیم احساسات و ویژگیهای شخصیتها، اغلب شرایطی ایجاد میکند که خواننده خودش به آن احساس یا معنا برسد.
برای مثال، یک نویسنده ممکن است دربارهی شخصیتی بنویسد:
او بسیار غمگین بود. احساس تنهایی عمیقی داشت و از زندگی ناامید شده بود.
در چنین روایتی، نویسنده احساس شخصیت را مستقیماً به مخاطب اعلام میکند.
اما همینگوی معمولاً مسیر دیگری را انتخاب میکند. او به جای اینکه بگوید شخصیت چه احساسی دارد، رفتار، موقعیت و شرایطی را نشان میدهد که آن احساس را به مخاطب منتقل میکند.
این رویکرد با اصل شناختهشدهی:
Show, Don't Tell
یا:
نگو؛ نشان بده
ارتباط دارد.
در این شیوه، نویسنده به جای اینکه نتیجه را آماده در اختیار خواننده قرار دهد، به او اعتماد میکند تا خودش از نشانههای موجود در داستان به نتیجه برسد.
یکی از مهمترین مفاهیم در بررسی سبک همینگوی، نظریهی کوه یخ یا Iceberg Theory است.
برای درک این نظریه، کافی است یک کوه یخ را تصور کنیم. بخش کوچکی از کوه یخ روی سطح آب دیده میشود، در حالی که بخش بسیار بزرگتری در زیر آب قرار دارد.
همینگوی معتقد بود داستان نیز میتواند چنین ساختاری داشته باشد.
آنچه نویسنده مستقیماً روی صفحه میآورد، تنها بخشی از جهان داستان است. بخش دیگری از معنا، اطلاعات، احساسات و تجربهی شخصیتها میتواند در زیر سطح متن باقی بماند.
بنابراین نویسنده لزوماً همهچیز را توضیح نمیدهد. او بخشی از اطلاعات را حذف میکند و به خواننده اجازه میدهد از میان نشانههای موجود، معنای پنهان را کشف کند.
فرض کنید شخصیت اصلی داستان، پیرمردی است که مدت بسیار طولانی موفق به صید ماهی نشده است.
همینگوی لازم نیست بنویسد:
این پیرمرد احساس شکست، تنهایی و فشار اجتماعی میکرد.
در عوض، یک واقعیت ساده را در اختیار ما قرار میدهد:
He had gone eighty-four days now without taking a fish.
یعنی هشتاد و چهار روز بود که ماهی نگرفته بود.
همین یک واقعیت میتواند مجموعهای از مفاهیم را به ذهن خواننده منتقل کند:
تلاش
شکست
تنهایی
صبوری
امید
مبارزه با سرنوشت
نویسنده این مفاهیم را مستقیماً توضیح نمیدهد؛ بلکه شرایطی را ایجاد میکند که مخاطب بتواند آنها را احساس و درک کند.
این همان جایی است که نظریهی کوه یخ همینگوی اهمیت پیدا میکند.
«پیرمرد و دریا» نمونهی بسیار مناسبی برای شناخت سبک نویسندگی همینگوی است؛ زیرا بسیاری از ویژگیهای مهم آثار او را میتوان در همین اثر مشاهده کرد.
از جمله:
زبان ساده اما عمیق
شخصیتپردازی مینیمال
استفاده از نمادها
مبارزهی انسان با طبیعت
مفهوم شکست و پیروزی
تنهایی
امید
داستان در ظاهر بسیار ساده است: یک پیرمرد ماهیگیر، یک دریا و یک ماهی بزرگ.
اما همین سادگی میتواند به یک موقعیت بسیار عمیق و چندلایه تبدیل شود.
این نکته یکی از درسهای مهم نویسندگی است:
بزرگی یک داستان الزاماً به پیچیدگی اتفاقات آن وابسته نیست؛ بلکه به شیوهی روایت و عمقی که نویسنده به یک موقعیت ساده میدهد بستگی دارد.
اگر ایدهی اولیهی «پیرمرد و دریا» را برای یک نویسندهی تازهکار تعریف کنیم، ممکن است بسیار ساده به نظر برسد:
یک پیرمرد ماهیگیر در دریا با یک ماهی بزرگ روبهرو میشود.
در ظاهر، اتفاق پیچیدهای در این طرح وجود ندارد.
اما هنر نویسنده دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. نویسندهی بزرگ لزوماً داستانی با اتفاقات عجیب و پیچیده خلق نمیکند؛ بلکه میتواند به یک موقعیت ساده، معنایی عمیق بدهد.
در سینما نیز نمونههای مشابهی وجود دارد.
فیلم «دزد دوچرخه» داستان بسیار سادهای دارد: مردی فقیر دوچرخهاش را از دست میدهد و برای پیدا کردن آن تلاش میکند.
با وجود سادگی این موقعیت، فیلم به یکی از آثار مهم تاریخ سینما تبدیل شده است.
دلیل اهمیت چنین آثاری را میتوان در یک نکته خلاصه کرد:
هنر فقط در خودِ اتفاق نیست؛ در نحوهی روایت کردن آن اتفاق است.
پیش از ورود به متن رمان، بهتر است روش خواندن خود را مشخص کنیم.
در این دوره قرار نیست صرفاً مانند یک خوانندهی عادی متن را دنبال کنیم. بهویژه اگر از زمینههای هنر، سینما، نمایش یا زبان وارد این دوره شده باشیم، میتوانیم متن را از چند زاویهی متفاوت بررسی کنیم.
در اینجا سه نقش برای خواننده در نظر میگیریم:
در نقش زبانآموز، به جنبههای زبانی متن توجه میکنیم:
واژگان
گرامر
ساختار جمله
انتخاب کلمات
زمان افعال
در این سطح، متن ادبی همزمان میتواند به عنوان یک منبع برای یادگیری زبان انگلیسی مورد استفاده قرار گیرد.
در نقش نویسنده، سؤالهای دیگری مطرح میکنیم:
چرا نویسنده این واژه را انتخاب کرده است؟
چرا جمله کوتاه یا بلند است؟
چرا این اطلاعات در این نقطه از داستان ارائه شدهاند؟
چه اطلاعاتی گفته شده و چه اطلاعاتی حذف شده است؟
چگونه یک جملهی ساده میتواند معنای بیشتری از ظاهر خود داشته باشد؟
در نقش فیلمساز، متن را به تصویر تبدیل میکنیم.
میپرسیم:
اگر این جمله یک صحنهی سینمایی بود، چه چیزی میدیدیم؟
دوربین کجا قرار داشت؟
اندازهی نما چه بود؟
نورپردازی چگونه بود؟
ریتم تصویر چگونه شکل میگرفت؟
شخصیت را در چه نسبتی با محیط اطرافش قرار میدادیم؟
این نگاه به ما کمک میکند ارتباط میان ادبیات و سینما را بهتر درک کنیم.
رمان با این جمله آغاز میشود:
He was an old man who fished alone in a skiff in the Gulf Stream and he had gone eighty-four days now without taking a fish.
ترجمهی مورد استفاده در این درس:
«او پیرمردی بود که تنها با قایقی در گلف استریم ماهی میگرفت و هشتاد و چهار روز میگذشت که هیچ ماهیای نگرفته بود.»
همین یک جمله اطلاعات بسیار زیادی دربارهی جهان داستان در اختیار ما قرار میدهد.
اولین کلمهی جمله:
He
یعنی:
او
ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا همینگوی جمله را با نام شخصیت شروع نکرده است.
چرا ننوشته:
Santiago was an old man...
یعنی:
«سانتیاگو پیرمردی بود...»
این انتخاب روایی اهمیت دارد.
اگر نویسنده از همان ابتدا نام «سانتیاگو» را میآورد، خواننده بلافاصله با یک شخصیت مشخص و دارای هویت مواجه میشد.
اما جمله با «He» آغاز میشود:
He was an old man...
در نتیجه، پیش از اینکه نام شخصیت را بدانیم، ابتدا با یک انسان مواجه میشویم.
میتوان این شیوه را به زبان سینما نیز تصور کرد: گویی ابتدا انسان را در جهان اطرافش میبینیم و سپس به تدریج جزئیات بیشتری دربارهی او کشف میکنیم.
اگر جملهی اول را مانند یک فیلمساز بخوانیم، میتوانیم تصویری شبیه یک نمای باز در ذهن بسازیم:
دریا.
یک قایق کوچک در میان آبهای گسترده.
و پیرمردی که در این فضای عظیم تنهاست.
در چنین خوانشی، شخصیت را از همان ابتدا در یک فضای بسته و نزدیک معرفی نمیکنیم؛ بلکه او را در نسبت با جهان اطرافش میبینیم.
این شیوه را میتوان با مفهوم Establishing Shot یا نمای معرف مرتبط دانست؛ نمایی که میتواند موقعیت شخصیت و محیط او را برای مخاطب مشخص کند.
در اینجا نیز پیش از آنکه وارد جزئیات زندگی پیرمرد شویم، او را در محیطی بزرگتر میبینیم.
یکی از واژههای ساده اما مهم جمله، کلمهی:
Old
است.
ترجمهی آن:
پیر
است.
در نگاه اول ممکن است این واژه کاملاً ساده به نظر برسد، اما انتخاب همین یک کلمه میتواند پرسشهای زیادی ایجاد کند.
همینگوی نمیگوید:
weak man — مرد ضعیف
poor man — مرد فقیر
defeated man — مرد شکستخورده
بلکه تنها میگوید:
old man
یعنی:
پیرمرد
اما پیری در اینجا میتواند معانی مختلفی داشته باشد.
آیا پیر بودن به معنای ضعیف بودن است؟
یا تجربهی سالهای طولانی زندگی میتواند به معنای قدرت و دانایی باشد؟
آیا پیری نشانهی پایان است یا میتواند نشانهی تجربه باشد؟
همینگوی در این مرحله پاسخ مستقیمی به این پرسشها نمیدهد. او اجازه میدهد داستان در ادامه به این پرسشها پاسخ دهد.
این شیوه، بار دیگر با همان اصل مهم سبک او ارتباط پیدا میکند: به مخاطب اعتماد کردن و همهچیز را توضیح ندادن.
در جملهی اول میخوانیم:
in a skiff
یعنی:
در یک قایق کوچک
اینجا با یک تضاد مهم روبهرو میشویم.
از یک سو:
دریا
و از سوی دیگر:
یک قایق کوچک
گلف استریم نیز یک جریان اقیانوسی نیرومند و عمیق است. بنابراین موقعیت داستان صرفاً یک پیرمرد در یک قایق کوچک در آبهای آرام نیست؛ بلکه انسانی با امکانات محدود در برابر محیطی بسیار بزرگ و قدرتمند قرار گرفته است.
این تضاد، یکی از پایههای دراماتیک داستان را شکل میدهد:
انسان کوچک در برابر جهان بزرگ.
در بسیاری از داستانها و فیلمها نیز با ساختاری مشابه روبهرو هستیم: شخصیتی محدود در برابر نیرویی بسیار بزرگتر از خودش قرار میگیرد.
در سینما، قرار دادن یک شخصیت کوچک در برابر محیطی بسیار بزرگ میتواند معنای خاصی ایجاد کند.
این مفهوم را میتوان با واژهی:
Scale
یا مقیاس
توضیح داد.
برای مثال، تصور کنید:
انسانی کوچک در برابر یک کوه قرار گرفته است.
انسانی تنها در میان یک شهر بزرگ دیده میشود.
انسانی در برابر اقیانوس قرار گرفته است.
در چنین تصاویری، صرفاً اندازهی محیط را نشان نمیدهیم؛ بلکه رابطهی انسان با محیط را نیز بیان میکنیم.
در نتیجه، خودِ تصویر میتواند تبدیل به معنا شود.
این موضوع با مفهوم جاکستپوزیشن (Juxtaposition) و همنشینی عناصر متضاد نیز ارتباط پیدا میکند؛ موضوعی که در مباحث سینمایی میتوان آن را برای تحلیل رابطهی میان شخصیت و محیط به کار گرفت.
از نظر واژگانی، Skiff به یک قایق کوچک و سبک اشاره دارد که میتواند برای ماهیگیری یا حرکت روی آب استفاده شود.
ممکن است سؤال کنیم چرا همینگوی از کلمهی Boat استفاده نکرده است.
Boat واژهای عمومیتر است و مفهوم کلی قایق را منتقل میکند.
اما:
Skiff
تصویر مشخصتری در ذهن ایجاد میکند.
وقتی این واژه را میخوانیم، میتوانیم قایقی کوچک را تصور کنیم؛ قایقی که یک انسان در آن قرار گرفته و در برابر گسترهی بزرگ آب حرکت میکند.
بنابراین انتخاب واژه فقط انتخاب یک معنی لغوی نیست؛ بلکه میتواند انتخاب یک تصویر نیز باشد.
در ادبیات، یک واژه میتواند بر اندازه، جنس، فضا و حتی کیفیت تصویری صحنه تأثیر بگذارد.
در بخش پایانی جمله میخوانیم:
he had gone eighty-four days now without taking a fish.
این جمله یکی از مهمترین اطلاعات مربوط به وضعیت شخصیت را در اختیار ما قرار میدهد.
اما دقت کنید که همینگوی مستقیماً نمیگوید:
«او بدشانس بود.»
نمیگوید:
«او شکست خورده بود.»
نمیگوید:
«او مردی ناامید بود.»
او فقط یک واقعیت را بیان میکند:
هشتاد و چهار روز ماهی نگرفته بود.
همین واقعیت ساده میتواند وزن زیادی داشته باشد.
هشتاد و چهار روز بدون صید میتواند برای خواننده مفاهیمی مانند شکست، تنهایی، فشار، صبوری، امید و مبارزه را تداعی کند.
در اینجا دوباره با نظریهی کوه یخ همینگوی مواجه میشویم.
یکی از ایدههای مهم در نظریهی کوه یخ این است که اگر نویسنده موضوعی را بهخوبی بشناسد، میتواند بخشی از اطلاعات مربوط به آن را از متن حذف کند، بدون اینکه آن موضوع از داستان ناپدید شود.
برعکس، آن معنا میتواند همچنان در زیر سطح متن حضور داشته باشد.
در جملهی اول «پیرمرد و دریا»، همینگوی واژههایی مانند «نحس بودن»، «فقر» یا «پیری دردناک» را مستقیماً مطرح نمیکند؛ اما شرایطی که توصیف میکند باعث میشود مخاطب سنگینیِ هشتاد و چهار روز ناکامی را احساس کند.
این همان معنای مهم نوشتن با اطلاعات کمتر اما معنای بیشتر است.
جملهی همینگوی از نظر زبانی نیز قابل توجه است.
در عبارت:
he had gone eighty-four days
از زمان:
Past Perfect
استفاده شده است.
کاربرد این زمان در اینجا به ما کمک میکند دورهای را ببینیم که پیش از نقطهی زمانی آغاز روایت شکل گرفته است.
ما فقط با یک اتفاق منفرد روبهرو نیستیم.
اگر جمله صرفاً میگفت:
He did not catch a fish.
معنا میتوانست بسیار سادهتر باشد؛ یعنی او ماهی نگرفت.
اما عبارت:
He had gone eighty-four days now without taking a fish
مدت زمان و تداوم این وضعیت را برجسته میکند.
اینجا با یک روز یا یک شکست تصادفی مواجه نیستیم؛ بلکه با تاریخچهای از ناکامی و یک مبارزهی طولانی روبهرو هستیم.
عدد «هشتاد و چهار» نیز اهمیت پیدا میکند، زیرا شکست شخصیت را از یک اتفاق لحظهای به یک وضعیت طولانی تبدیل میکند.
با بررسی تنها یک جمله از «پیرمرد و دریا» میتوان چند درس مهم دربارهی نویسندگی و روایت استخراج کرد.
به جای اینکه ویژگیهای شخصیت را مستقیماً توضیح دهیم، میتوانیم شرایطی ایجاد کنیم که مخاطب خودش آن ویژگیها را کشف کند.
همینگوی نمیگوید:
«این مرد انسانی مقاوم و تنها بود.»
او شرایطی را نشان میدهد که مخاطب میتواند از طریق آن، تنهایی و مقاومت شخصیت را درک کند.
واژههای جملهی اول بسیار سادهاند:
old
man
fish
alone
skiff
اما قرار گرفتن همین کلمات ساده در کنار یکدیگر، جهان داستان را شکل میدهد.
بنابراین برای ایجاد عمق ادبی، الزاماً به واژگان پیچیده نیاز نداریم.
گاهی انتخاب دقیق واژههای ساده میتواند تأثیر بیشتری داشته باشد.
در ابتدای رمان هنوز اطلاعات زیادی دربارهی ظاهر و گذشتهی سانتیاگو نداریم.
اما خیلی زود میفهمیم که او:
تنهاست؛
پیر است؛
در یک قایق کوچک قرار دارد؛
با دریایی بزرگ مواجه است؛
مدت زیادی است ماهی نگرفته؛
و با وجود این شرایط همچنان به تلاش ادامه میدهد.
بنابراین شخصیت نه فقط از طریق توضیح مستقیم دربارهی خودش، بلکه از طریق رابطهاش با جهان اطرافش معرفی میشود.
اولین جملهی «پیرمرد و دریا» نمونهی خوبی برای شناخت شیوهی روایت ارنست همینگوی است.
در این جملهی نسبتاً طولانی، اطلاعات زیادی با کمترین میزان توضیح مستقیم ارائه میشود. همینگوی به جای آنکه احساسات و ویژگیهای شخصیت را به شکل مستقیم اعلام کند، موقعیتی میسازد که خواننده بتواند خودش آنها را کشف کند.
از انتخاب سادهی واژهی old گرفته تا استفاده از skiff، قرار دادن قایق کوچک در برابر گسترهی گلف استریم و اشاره به هشتاد و چهار روز بدون صید ماهی، هر عنصر میتواند بخشی از جهان داستان را شکل دهد.
از این منظر، خواندن «پیرمرد و دریا» فقط مطالعهی یک داستان نیست؛ بلکه میتواند تمرینی برای فهم روایت، شخصیتپردازی، انتخاب واژه، نظریهی کوه یخ، Show Don't Tell و ارتباط ادبیات با سینما باشد.
در ادامهی این دوره، با ورود بیشتر به متن، میتوانیم همین روش را برای جملهها و بخشهای بعدی رمان نیز به کار ببریم.