هفتهای یه بار آدم رو نمیکشه
سلینجر
ترجمه: امید نیکفرجام و لیلا نصیریها
موقع بستن چمدان سیگاری به لب داشت و چهرهاش را در هم کشیده بود تا دودِ سیگار چشمهایش را اذیت نکند. بنابراین از حالت صورتش اصلا نمیشد گفت کسل است یا دلواپس، آزرده است یا تسلیم و راضی. زنِ جوانی که روی صندلی مردانهی بزرگی نشسته بود و ظاهرش به مهمانها میماند، صورتِ قشنگش را به آفتابِ اولِ صبح سپرده بود. ضرری که برایش نداشت. اما بازوهایش زیباترین قسمت بدنش بودند؛ سبزه و گرد و خوشتراش. زن گفت: «عزیزم نمیفهمم مگه بیلی نمیتونست این کارا رو بکنه؟ - میخوام بگم.» مرد جوان گفت: «چی؟» صدای کلفتِ آدمهایی را داشت که آتش به آتش سیگار میکشند. «می گم من که نمیفهمم، بیلی هم میتونست این کارا رو بکنه.» مرد جواب داد: «اون دیگه خیلی پیر شده. چرا رادیو روشن نمیکنی؟ الان بعید نیست موزیک داشته باشه. موج ۱۰۱۰ رو امتحان کن.» زنِ جوان آن دستش را که حلقه ی طلا و بر انگشتِ کوچکِ کنارِ آن انگشتر زمردی عالی داشت به پشتش دراز کرد؛ درهای سفیدِ کشویی را باز کرد چیزی را فشار داد و چیزی را پیچاند. بعد دوباره تکیه داد و منتظر شد و یکهو بی هیچ بهانه ای خمیازه کشید. مرد جوان نگاهی به او انداخت. زن گفت: «خیلی بد وقتيه الان میخوام بگم.» مرد درحالیکه یک دسته دستمال تاشده را وارسی میکرد گفت: «حتماً بهشون میگم میگم زنم میگه خیلی بد وقتیه الان واسه جنگ.» «دلم خیلی برات تنگ میشه عزیزم.» «منم دلم برات تنگ میشه. من بیشتر از اینا دستمال سفید داشتم.» زن گفت: «منظورم اینه که واقعا دلم تنگ میشه. این اوضاع خیلی کثافته. میخوام بگم. كل اوضاع.» مرد جوان در حال بستن چمدان گفت: «خب اینم از این.» سیگاری روشن کرد، به تخت نگاهی کرد و خود را انداخت روی آن... همچنان که مرد روی تخت کش و قوس میآمد، لامپهای رادیو گرم شد و صدای مارش سوزا با قطعه ی فلوتی که به نظر بیپایان میآمد با قدرت تمام اتاق را فرا گرفت. همسر مرد یکی از بازوهای زیبایش را برد عقب و صدا را خفه کرد. «شاید موزیک دیگه ای هم بود.» «نه همچین وقت خطرناکی.» مرد جوان حلقهی دود کج و کولهای فرستاد سمت سقف. به زن گفت: «تو مجبور نبودی بلند شی.» «خودم دلم میخواست.» سه سال گذشته بود و او هنوز با مرد با تأکید و شدّت و حدّت حرف میزد. زن گفت: «مجبور نبودی بلند شی.» مرد گفت: «موج ۵۷۰ رو بگیر شاید موزیک با حالی داشته باشه.» همسرش باز با رادیو ور رفت و هردو منتظر شدند. مرد چشم هایش را بست لحظه ای بعد قطعه ی جازی گوشنواز آغاز شد. «خیلی وقت داری که این طوری دراز کشیدهی؟ - میخوام بگم.» «این طوری دراز کشیدهم؟ - آره هنوز زوده.» یکهو انگار فکری خیلی جدی به سر همسرش آمد. گفت: «خدا کنه بذارنت تو سوارهنظام. سوارهنظام خیلی ماهه. من دیوونه ی اون شمشیرکوچولوهام که میزنن رو یقهشون. تو هم که عاشقِ سوارکاری و این چیزایی.» مرد جوان با چشمهای بسته گفت: «سواره نظام! این چیزا دیگه ور افتاده. این روزگار همه میرن پیاده نظام.» «خیلی بده عزیزم. کاش زنگ میزدی به این یارو که صورتش اون طوریه. سرهنگه. اونی که هفته ی پیش تو «فیل و کنی» بود. که تو اطلاعات ارتش کار میکرد و اینا. میخوام بگم تو که فرانسه و آلمانی و کلی چیز بلدی. شک ندارم حداقل میتونه برات درجه بگیره. منظورم اینه که خودت میدونی که چه قدر بده سربازِ ساده باشی. تو هم که از حرف زدن با آدما و از همه چی بدت می آد.» مرد گفت: «تو رو خدا بی خیال اون شو. من که بهت گفتم. در مورد درجه و این چیزا.» «خیله خب، کاش حداقل بفرستنت لندن. منظورم به جاییه که چارتا آدم ببینی. شماره ی بابی رو داری؟» مرد بهدروغ گفت: «آره.» ظاهراً فکر جدی دیگری به سر همسرش آمده بود. «خیلی دوست دارم برم پارچه بخرم. چند متر پیچازی یا چیز دیگه. فرقی نمیکنه.» بعد بی معطلی خمیازهای کشید و حرفی زد که نباید میزد. «با خالهت خدافظی کردی؟» شوهرش چشمها را باز کرد. سیخ نشست، و پاهایش را زمین گذاشت. گفت «ویرجینیا ببین. دیشب حرفمو تموم نکردم. میخوام هفتهای به بار ببریش سینما.» «سينما؟» مرد گفت: «نمیمیری که. هفتهای به بار آدمو نمیکشه.» «نه. معلومه که نه، عزیزم، ولی....» مرد گفت: ولی بی ولی. هفتهای به بار آدمو نمیکشه.» «معلومه که می برمش. دیوونه. منظورم این بود که....» «چیز زیادی ازت نمیخوام خاله دیگه جوون نیست.» «ولی عزیزم، حالش باز داره بدتر میشه. منظورم اینه که همچین قاتی کرده که آدم دیگه خندهش هم نمیگیره. تو که صب تا شب باهاش تو خونه نیستی.» مرد گفت: «تو هم نیستی. تازه اونم که اصلاً از اتاقش در نمیآد مگه این که من ببرمش بیرون.» بعد تقریباً از لبهی تخت بلند شد و بیشتر خم شد سمت زن. «ویرجینیا، هفتهای به بار نمیکشدت. دارم جدی حرف میزنم.» «مطمئن باش عزیزم. اگه تو بخوای حتما. میخوام بگم.» مرد جوان یکهو بلند شد. همین جور که راه میافتاد تا از اتاق خارج شود پرسید: «به آشپز میگی من واسه صبحونه حاضرم؟» زن گفت: «اول یه بوس کوچولو رد کن بیاد، سرباز کوچولو.» مرد خم شد و دهان زیبای زن را بوسید و از اتاق رفت بیرون. مرد جوان از پلکانی پهن که با فرشی ضخیم پوشیده شده بود رفت بالا و در آخرین طبقه پیچید سمت چپ. دو تقه زد بر در دوم، دری که بر آن کارت سفیدرنگ و رسمی هتل والدورف آستوریای نیویورک را آویزان کرده بودند: لطفا مزاحم نشوید. بر حاشیهی کارت با جوهر یادداشتی رنگ و رو رفته نوشته شده بود: «میرم راه پیمایی لیبرتیباند، برمیگردم. ساعت شیش به جای من برو تو لابی تام رو ببین. شونهی چپش از شونهی راستش بالاتره و به پیپ کوچولوی خوشگل داره. قربونت، من.» یادداشت خطاب به مادر مرد جوان نوشته شده بود، و مرد اولینبار در کودکی و پس از آن صدها بار خوانده بودش. حالا هم در مارس ۱۹۴۴ دوباره آن را خواند. صدایی حاکی از مشغلهی زیاد گفت: «بیا تو، بیا تو!» و مرد جوان وارد شد. کنار پنجره، زنی بسیار خوشقیافه در آغاز دههی پنجم زندگی پشت میزی با پایه های تاشو نشسته بود. ربدوشامبر بژ زیبایی به تن و کفشهای ورزشی سفیدرنگ بسیارکثیفی به پا داشت. گفت: «خب، دیکی کامسن، چهطور شد صبح به این زودی بلند شدی، تنبل خان؟» مرد جوان بهراحتی لبخندی به لب آورد و گفت: «اینم از اون اتفاقاس دیگه.» گونه ی زن را بوسید و درحالیکه دستش را بر پشتی صندلی میگذاشت دفتر جلدچرمی بزرگی را که جلوی او باز بود سرسری وارسی کرد. پرسید: «کلکسیون در چه حاله؟» «عالی. حرف نداره. این دفتر - که تو هنوز ندیدهیش، بدجنس - نوی نوئه. قرار شده بیلی و کوک مال خودشونم برام بذارن کنار. تو هم مال خودتو برا من بذار کنار.» مرد جوان گفت: «فقط تمبرای آمریکایی دو سنتی باطل شده دیگه نه؟ چه فکر خوبی!» به دور و بر اتاق نگاهی انداخت. «رادیو در چه حاله؟» رادیو روی همان موجی بود که مرد در طبقهی پایین شنیده بود. «حرف نداره صبحی کلی نرمش کردم.» «ببین، خاله رینا، من که بهت گفتم بیخیال این نرمشای احمقانه بشی. به خودت فشار میآری. منظورم اینه که هیچ فایدهای نداره.» خالهاش در حال ورق زدن آلبوم قاطعانه گفت: «خوشم میآد. از موزیکایی که با نرمشا میذارن خوشم میاد. همهش آهنگای قدیمیه. اصلا هم منصفانه نیست که آدم موزیکو گوش کنه و نرمش نکنه. خواهرزادهاش گفت: «چرا، منصفانه است. تو رو خدا تمومش کن. حالا اگه از کل انصافت مایه نذاری به جایی برنمی خوره.» دور اتاق چرخی زد و بعد بهسنگینی روی صندلی کنار پنجره نشست. به پارک آن طرف خیابان نگاه کرد و در میان درختان دنبال راهی گشت تا به او بگوید دارد میرود. در دل آرزو کرده بود او تنها زنی باشد که در سال ۱۹۴۴ مجبور نیست برای برگشتن کسی ساعت شنی بگذارد. اما حالا میدانست که باید ساعت شنی خود را به او بدهد هدیه ای به زنی با کفشهای ورزشی سفید کثیف. زنی با کلکسیون تمبرهای آمریکایی دو سنتی باطله. زنی که خواهر مادرش بود و در گذشته بر حاشیهی کارتهای قدیمی لطفا مزاحم نشوید هتل والدورف یادداشت مینوشت... آیا باید به او بگوید؟ باید ساعت شنی کوچک و براق و احمقانهاش را به او بسپارد؟ «پیشونیتو که اون طوری میکنی میشی عینهو مادرت. آره، عینهو اون. مادرتو اصلاً یادت می آد ریچارد؟» «آره.» مرد در جواب دادن شتاب نکرد. «هیچ وقت راه نمیرفت همیشه میدویید، بعد یه هو وسط اتاق ترمز میکرد. همیشهم عادت داشت موقع کشیدن پردههای اتاقم سوت بزنه. بیشتر وقتا هم به آهنگو میزد. بچه که بودم آهنگه همیشه یادم بود ولی بزرگتر که شدم فراموشش کردم. بعد تو کالج - یه هم اتاقی ممفیسی داشتم. یه روز بعد از ظهر داشت چنتا صفحه ی قدیمی میذاشت. چنتا بسی اسمیت و چن تا تیگاردن که یههو از یکیشون واقعاً پس افتادم. همون آهنگی بود که مادر همیشه با سوت میزد. خود خودش بود. اسم آهنگه این بود «یکشنبهها نمیتونم مواظب رفتارم باشم چون من هفت روز هفته بدم.» یه یارویی به اسم التری یوی تو همون ترم مست که بود پاش رفت رو صفحه و بعدش دیگه اون آهنگو نشنیدم.» ساکت شد. «تقریباً همین یادمه. چرت و پرت.» «قیافه ش یادته؟» «نه.» «واسه خودش تیکهای بود.» خاله چانهاش را تکیه داد توی گودی یکی از دستهای ظریف و لاغرش. «مادرت که از اتاق می رفت بیرون، پدرت دیگه نمیتونست مث آدم سر جاش بشینه. اگه کسی باهاش حرف میزد مث احمقا فقط سر تکون میداد و چشمای ریزشو میدوخت به دری که مادرت ازش رفته بود بیرون. مرد ریزهی عجیبغریبی بود و یهقدری هم بیادب. هیچ کاری نمیکرد غیر پول درآوردن و زلزدن به مادرت. و مادرتو با اون قایق عجیبی که خریده بود میبرد دریا. یه کلاه ملوانی ابلهانهی انگلیسی هم میذاشت سرش. میگفت مال باباش بوده. مادرت روزایی که مجبور بود بره قایق سواری کلاهه رو قایم میکرد. مرد جوان پرسید: «فقط همونو پیدا کردن دیگه مگه نه؟ همون کلاهه رو.» اما نگاه خالهاش باز روی صفحهی آلبوم بود. خاله گفت: «آها، این خیلی خوشگله.» و یکی از تمبرهایش را در نور بالا گرفت. «چه دماغ صاف و محکمی داشته این واشینگتن.» مرد جوان از روی صندلی کنار پنجره بلند شد. گفت: «ویرجینیا به آشپز گفته صبحونه رو حاضر کنه. من دیگه بهتره برم پایین.» اما عوض بیرون رفتن رفت طرف میز خالهاش. گفت: «خاله رینا، یه دقه حواست به من باشه.» چهرهی باهوش و زیرک خالهاش به طرف او چرخید. «خاله... خُب... جنگه دیگه ..خب... منظورم اینه که حتماً تو اخبار سینما دیدهی. منظورم اینه که تو رادیو خبرشو شنیدهی دیگه، نه؟» خاله پوزخندی زد: «معلومه.» «خب، من دارم میرم. باید برم همین امروز صبح راه میافتم.» خاله اش بدون ترس و بدون اشارهای تلخ و احساساتی به آن «آخرین دیدار» معروف، گفت: «میدونستم باید بری.» فکر کرد عجب زنی. او عاقل ترین زن روی زمین بود. مرد جوان ایستاد و ساعت شنیاش را سرسری گذاشت روی میز - تنها راه این کار همین بود. بهش گفت: «قراره ویرجینیا خیلی بیاد دیدنت، عشقی. خیلی هم میخواد ببردت سینما. هفتهی دیگه یکی از فیلمای قدیمی دبلیو سی فیلدز رو تو ساتن نشون میدن. تو هم که فیلدز رو دوست داری.» خاله هم بلند شد اما به تندی از کنار او گذشت. گفت: «یه معرفی نامه واسهت نوشتهم به یکی از دوستام.» حالا کنار میز تحریرش ایستاده بود. بالاترین کشوی سمت چپ را باز کرد و پاکتی سفیدرنگ از آن درآورد. بعد دوباره رفت سراغ آلبوم تمبرش و پاکت را، بیخیال، داد به خواهرزادهاش گفت: «مهر و مومش نکردهم. تو هم خواستی میتونی بخونیش.» مرد جوان به پاکتی که در دست داشت نگاهی انداخت. دستخط بسیار محکم خاله خطاب به افسری نوشته شده بود به نام ستوان تامس ای. کلیو پسر. خاله گفت: «مردِ جَوونِ محشریه. تو لشکرِ شصت و نهمه. هواتو داره. اصلاً نگرانت نیستم.» بعد با لحنی باابهت افزود: «دو سال پیش منتظر این اتفاق بودم و همون موقع یادِ تامی افتادم. نمیذاره آب تو دلت تكون بخوره.» این بار خیلی سرسری برگشت و با قاطعیتی کمتر از قبل رفت طرف میز تحریرش. کشوی دیگری را باز کرد. عکسی بزرگ و قابگرفته از مردی جوان بیرون کشید با لباس نظامی یقهپهن ستواندومی متعلق به سال ۱۹۱۷. با قدم هایی ناهماهنگ برگشت سمت خواهرزادهاش و عکس را برای او بالا گرفت تا ببیند. به او گفت: «این عکسشه. عکس تام کلیو.» مرد جوان گفت: «خاله من دیگه باید برم. خدافظ. شما که چیزی لازم نداری. میخوام بگم کم و کسر که نداری. برات نامه مینویسم.» خاله بوسیدش و گفت: «خدافظ پسرک عزیزم. حتماً تام کلیو رو پیدا کن. هواتو داره تا جا بیفتی.» «باشه، خدافظ.» خاله با حواس پرتی گفت: «خدافظ پسرکم.» «خدافظ.» مرد جوان از اتاق آمد بیرون و نزدیک بود از پلهها بیفتد پایین. در طبقه ی پایین پاکت را از جیبش درآورد و آن را دو تکه و چهار تکه و سرآخر هشت تکه کرد. ظاهراً مانده بود که با آن کاغذ پارهها چه کند، بنابراین چپاندشان توی جیب شلوارش. «عزیزم همهش سرد شد. تخممرغت و همه چی از دهن افتاد.» مرد گفت: «هفته ای یه بار که میتونی ببریش سینما. آدمو نمیکشه.» «کی گفت میکشه؟ من اصلاً گفتم میکشه؟» «نه» مردِ جوان وارد اتاق ناهارخوری شد.